---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 855: چه کار می‌توانیم بکنیم؟ • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 855: چه کار می‌توانیم بکنیم؟

0

به‌طور کلی، بیشترِ اتاق‌های سرگردانِ خاموش وسایلِ بسیار کمی داشتند تا کمترین فضای ممکن‌موضوع​ را اشغال کنند. برای مثال، سالنِ اصلی که لکس در آن قدم می‌زد، تنها چند‌گیر​ مبلِ چسبیده به دیوار داشت و یک میزِ گرد که در کفِ زمین جمع می‌شد.

روی سقف ماژولِ کوچکی قرار داشت که به کامپیوترهای اصلیِ سفینه متصل بود و‌عقب‌نشینی​ می‌توانست در هر جای اتاق تصاویری پخش کند. به این ترتیب، هر اطلاعاتی که‌چاره‌ای​ می‌خواستند مستقیماً در هر جای اتاق قابل‌مشاهده بود. حتی می‌شد با این تصاویر تعامل کرد.

دیوارها پوشیده از صفحه‌هایی نقره‌ای‌خاکستری بودند که میانِ شیارهایشان چراغ‌هایی‌اصلاً​ قرار داشت، اما می‌توانستند با تغییری، فضای اطرافِ سفینه را نشان‌وضعیت​ دهند و کلِ اتاق را به یک نمایشگرِ عظیم تبدیل کنند.

این‌ها قابلیت‌های خوبی بودند، اما گذشته از آن، اتاق به‌کلی خالی بود. بد هم‌اگر​ نبود، چون به لکس اجازه می‌داد هر طور که می‌خواهد از فضا استفاده کند. در‌حالت​ حالِ حاضر، این فضا برای او اتاقی خالی بود تا بی‌هدف در آن پرسه بزند.

به هر احتمالی که به ذهنش می‌رسید فکر می‌کرد تا راهی برای سرعت بخشیدن به سفرش پیدا‌زمانی​ کند، اما در حالِ حاضر هیچ‌چیز در مهمان‌خانه کمکِ چندانی نمی‌کرد. هرچند اصلاً دلش نمی‌خواست به این‌کنار​ موضوع فکر کند، اما چه‌بسا لازم بود برای زمانی که نمی‌توانستند به مهمان‌خانه عقب‌نشینی کنند، نقشه‌ای بکشد.

هرچند این وضعیت اصلاً ایده‌آل نبود، چون در آن صورت نزدیک به یک سال و نیم بیرونِ مهمان‌خانه‌ایده‌آل​ گیر می‌افتادند، اما اگر راه‌حلی پیدا نمی‌کرد، چاره‌ای جز کنار آمدن با آن نداشت. بزرگ‌ترین مشکل، احتمالِ تعقیب شدنشان‌سوی​ از سوی دشمن بود، چرا که دیگر نمی‌توانستند به مهمان‌خانه عقب‌نشینی کنند. در آن حالت، طعمه‌هایی بی‌دفاع بیش نبودند.

در حالِ حاضر، هنوز یک امید وجود داشت تا بتوانند سرِ وقت برسند. آن امید این بود که در حینِ سفرِ‌وضعیت​ سیرک، آنی به مهمان‌خانه منتقل شود، به فروشگاه برود و ببیند آیا چیزی برای کمک پیدا می‌کند یا نه. جهان جای‌دشمن​ بزرگی بود، پس امید داشتن به شیئی که بتواند سفرهای میان‌ستاره‌ای را به میزانِ قابل‌توجهی سرعت ببخشد، توقعِ زیادی نبود، مگر نه؟

گذشته از این، دست‌کم فقط باید سرعتی را که‌سال​ با آن از میانِ ستارگان می‌گذشتند دو برابر می‌کرد، یا‌نداشت​ به طریقی در فضا جهش می‌کرد. چقدر می‌توانست سخت باشد؟

درِ کابینِ خلبان‌سفرش​ باز شد و‌مهمان‌خانه​ سیرک بیرون آمد.

سیرک دستگاهِ ذخیره‌سازیِ کوچکی به دستِ‌اصلاً​ لکس داد و گفت: «همون‌طور که‌زمانی​ خواستی، همه‌چیز رو اینجا آپلود کردم.»

چیزی که لکس از او خواسته بود، ثبتِ کلِ نقشهٔ میان‌ستاره‌ایِ مسیری‌نمی‌خواست​ بود که باید طی می‌کردند. نمی‌دانست به کار می‌آید یا نه، اما‌نزدیک​ شاید این اطلاعات هنگامِ گشتن دنبالِ راهی برای افزایشِ سرعت، به درد می‌خورد.

نگرانِ این نبود که دارد‌وضعیت​ اطلاعاتی بسیار محرمانه را فاش می‌کند.‌بیرونِ​ در حالِ حاضر، مشکلاتِ بزرگ‌تری داشت.

لکس پیش از آنکه آنی به مهمان‌خانه منتقل‌چندانی​ شود، گفت: «عالیه، به پرواز ادامه بده. دراسرع‌وقت برمی‌گردم.‌زمانی​ امیدوارم راهی پیدا کنم تا سرعتمون رو بیشتر کنم.»

نگران نبود که وقتی آنی منتقل می‌شود، وسطِ فضا سر در بیاورد. چون از سفینه آنی منتقل شده بود، به‌نزدیک​ داخلِ همان هم برمی‌گشت. اگر نشانگرهای انتقالِ آنیِ مهمان‌خانه به‌جای موقعیتشان نسبت به محیطِ اطراف، به مختصاتِ فضاییِ خاصی گره خورده‌حالت​ بودند، آن‌وقت مهمان‌ها به‌جای سیاره‌هایشان همیشه به فضا برمی‌گشتند. هر چه باشد، سیاره‌ها هم با سرعتِ زیادی در فضا حرکت می‌کردند.

به‌محضِ رسیدن به مهمان‌خانه، بی‌درنگ راهیِ فروشگاه شد. پاول از دیدنش آشکارا جا‌موضوع​ خورد، اما وقت را با سؤالاتِ بیهوده تلف نکرد. یادش بود که لکس‌نیم​ دفعهٔ قبل عجله داشت و احتمالش زیاد بود که مشکل هنوز حل نشده باشد.

لکس در حالی که به پیشخان نزدیک‌صورت​ می‌شد گفت: «به کمکتون نیاز دارم، هرچند‌اگر​ دقیقاً نمی‌دونم الان چه آیتمی می‌تونه کمکم کنه.»

«سرگردانِ خاموش در حالِ حاضر تو مسیرِ یه سیارهٔ خاصه. با سرعتِ فعلی‌اش، اگه تو راه اتفاقِ غیرمنتظره‌ای نیفته، نه روزه‌بکشد​ به مقصد می‌رسه. اما من نیاز دارم کمتر از پنج روزه برسه اونجا. ترجیحاً حتی کمتر از چهار روز. چی دارید‌سوی​ که بتونه کمکم کنه؟ هر چی بهم بدید رو می‌تونم مستقیم به سفینه منتقل کنم، پس از اون بابت مشکلی نیست.»

پاول گیج شد. این مشکلی‌هرچند​ بود... که تا به حال‌چه‌بسا​ با آن مواجه نشده بود.

«این... باید درک کنید که سرگردانِ خاموش یه سفینهٔ فوقِ‌پیشرفته‌ست و هایپردرایوهاش تو‌موضوع​ کلاسِ ابعادیِ خودشون بهترینن. سرعت دادن بهش... اصلاً ممکن نیست. اما معنیش این نیست‌بیرونِ​ که نمی‌تونیم کمک کنیم سفینه زودتر به مقصد برسه. بذارید ببینیم چیکار می‌تونیم بکنیم.»

تبلتی بیرون کشید و شروع به وارد کردنِ‌نزدیک​ پارامترهای جست‌وجوی مختلف کرد تا فهرستِ اشیایی را‌چاره‌ای​ که در آن لحظه به کار می‌آمدند، محدودتر کند.

«می‌تونید جزئیاتی از مقصد یا مسیرِ سفینه بدید؟ مثلاً اندازهٔ ستاره‌هایی که ازشون رد می‌شید؟ اینکه چاهِ گرانشی‌نمی‌توانستند​ این دوروبر هست، یا تو مسیرتون کمربندِ سیارکی وجود داره؟ مختصاتِ فضاییِ سیاره رو دارید؟ فضای اطرافتون چقدر پایداره؟‌بزرگ‌ترین​ همهٔ این‌ها می‌تونه اطلاعاتِ حیاتی باشه تا بفهمیم چطور می‌تونیم شما رو تو سریع‌ترین زمانِ ممکن به اونجا برسونیم.»

لکس دستگاهِ ذخیره‌سازی را به‌سمتِ پاول سُر داد و‌موضوع​ گفت: «این تمامِ اطلاعاتیه که از مسیر دارم. فضای اون‌صورت​ منطقه پایدار نیست، که خودش از همون اول بزرگ‌ترین مشکله...»

لکس یکی‌یکی شروع به اشتراک‌گذاریِ جزئیاتِ‌کمکِ​ مربوطه کرد و پاول هم پارامترهای‌نمی‌خواست​ جست‌وجویش را باز هم محدودتر ساخت.

لکس واقعاً، واقعاً نمی‌خواست دوباره پشتِ درِ‌صورت​ مهمان‌خانه بماند، برای همین به هر قیمتی که‌راه‌حلی​ شده باید این کار را به سرانجام می‌رساند.

بماند که هر چه‌پیدا​ زودتر می‌رسید، سریع‌تر می‌توانست‌چندانی​ گردان را نجات دهد!

ناولها | novelha.net