چپتر 986: زنبورِ ترسناک
0لکس آنی به جایی منتقل شد که کسی داشت به دیوارِدلیلی مرزیاش میکوبید، و نگاهی به آنجا انداخت. جانوری شبیه به سنجابتوجه که بالهای شفافی پشتش داشت، شیءِ ناشناختهای را به دیوار میکوبید.
لکس لحظهای گیج شد. نمیفهمید که آیا فقط جانوری است کهنمیدید میخواهد دانهٔ غولآسایی را بشکند، یا واقعاً دارد در میزند. از آنجاحالا که جانور عملاً بیرون از محدودهٔ او بود، حتی نمیتوانست اسکنش کند.
راهِ آسانی برای فهمیدنش بود. با اشارهٔ دستش، آندلیلی بخش از دیوار که رویش ایستاده بود به دروازهای بهآنها همان اندازه غولآسا تبدیل شد و چرخید و باز شد.
موجود بیدرنگ جا خورد و پیش از آنکه دروازه حتی ذرهای از زمینِ پشتش را نمایانمیکردند کند، پا به فرار گذاشت، اما لکس جلوی باز شدنِ دروازه را نگرفت. تماشا کرد کهبکنند چطور از میانِ علفهای بلند دوید و پشتِ درختی پیر و در حالِ مرگ پنهان شد.
لکس آنی از آنجا منتقل شد. وقت نداشت رفتارِمیدادند موجود را تماشا کند، اما حواسش به این منطقه بودچشمچرانی تا اگر چیزی از دروازهها وارد شد، بیدرنگ متوجه شود.
مهمانخانه را برای یافتنِ تغییرات اسکن کرد و خرگوشهای کارگرِ بیشماری را که داشتند دورِ خودشانویترینِ پیله میتنیدند، نادیده گرفت. این کار کاملاً عادی بود و همهٔ خرگوشها انجامش میدادند. هیچ دلیلی نمیدیدمهمانهایش که بیشتر از کتوشلوارهای خالی که داشتند به مانکنهای ویترینِ جیوز چشمچرانی میکردند، به آنها توجه کند.
صبر کن، حالا که فکرش را میکرد، بایدهیچ به کتوشلوارها میگفت چشمچرانی نکنند. بیادبانه بود اگرجیوز بعداً میخواستند با مهمانهایش هم همین کار را بکنند.
در حالی که لکس پیوسته مهمانخانه را اسکن میکردبیشتر و از اینکه دستکم موشکهای موزهاش نشانهای از جان گرفتنصبر نشان نمیدادند بینهایت سپاسگزار بود، کاوین سرانجام به دفترش رسید.
شمشیرِ انساننما گفت: «بابتِ تأخیر عذر میخوام.» ردای تزکیهگر بههیچ تن داشت که با لباسِ همیشگیاش فرق میکرد. اما بهمیکردند دلیلی عجیب، لکس حس میکرد این لباسها بیشتر به او میآیند.
«اختیار داری، دقیقاًکاملاً بهموقع رسیدی. باخرگوشها تغییرات چطور کنار میای؟»
«محیطِ اینجا فوقالعادهست. اما حس میکنمانجامش تزکیهام گیر کرده. نمیدونم چرا. شایدکتوشلوارهای خیلی وقته که خودم رو صیقل ندادم.»
«این بهخاطرِ جدید بودنِ قلمروئه. بالاخره درست میشه. فعلاً یهکتوشلوارهای جا برای تو و بقیهٔ کسانی که توی عوالمِ جاودانحالا هستن جور میکنم تا در آینده بتونن مرزشون رو بشکنن.»
«عجلهای ندارم.گرفت یهمدت تحملِکاملاً فشار برام خوبه.»
«خوشحالم که داری خوب با تغییرات کنار میای. حالا که اینطور شد، یه کار برات دارم.ویترینِ بهخاطرِ این تغییر، بیشمار کارمندِ جدید از اشیای بیجان متولد شدن، و خب، خیلی خوب بامیخواستند قضیه کنار نمیان. با خودم گفتم شاید تو ایدهای داشته باشی که چطور کمکشون کنیم عادت کنن.»
کاوین تعظیم کرد وهمهٔ پیش از رفتن جوابهیچ داد: «من بهش رسیدگی میکنم.»
این یکی نسبتاً بیدردسر بود. لکس از مری خواست فهرستی از تازهمتولدشدهها به کاوینجیوز بدهد تا به آنها رسیدگی کند؛ فهرستی که با سفینهٔ فضاییِ گریان شروع میشد.بعداً اگر مهمانهایش بیدار میشدند و میدیدند سفینهٔ فضاییاش دارد گریه میکند، بینهایت خجالت میکشید.
حالا که حرفش شد، توجهش را به فردریک معطوف کرد.هیچ میخواست ببیند زنبورِ عسلِ تپل در چه حال است. امامیکردند اصلاً انتظارِ صحنهای را که با آن روبهرو شد نداشت.
فردریک، حواریِ اژدهاییِ کوچک و بامزه، در آسمان دورِ صدها پروانهنمیدید پرواز میکرد. یا بهتر است بگوییم، دقیقتر این بود که فردریک،صبر حواریِ اژدهایی، صدها پروانهٔ عظیم را زیرِ سلطهٔ خود گرفته بود.
کلِ منطقه تحتِ تأثیرِ فنی که به کار بسته بود تاریک شده بود، و انگارویترینِ درونِ تاریکی دروازهای به مکانی بسیار شومتر باز شده بود. از درونِ این بُعد، ویسپهای سبزمیخواستند و نیمهشفاف پدیدار شدند و به دورِ تکتکِ پروانهها پیچیدند و آنها را بیحرکت نگه داشتند.
هالهای سرکوبگر، شبیهِ هالهٔ مرگبارترینمیدادند شکارچیان، پروانهها را در بر گرفتخالی و مرزهای عقلشان را تهدید میکرد.
با وجودِ اینکه این صحنه هولناک به نظر میرسید، لکس هنوز دخالتی نکرد. بهکتوشلوارهای فردریک گفته بود تا زمانی که به کسی آسیب نرساند میتواند از روشهای خودشکتوشلوارها استفاده کند، و تا این لحظه، به نظر نمیرسید واقعاً به هیچکدامشان آسیبی رسانده باشد.
«ببینید چقدر کیف میده. همهتون تو هوا منتظر موندید تا من بتونم سرِ فرصت باهاتون بازیویترینِ کنم. واقعاً نباید زحمت میکشیدید.» در ابتدا حرفهای زنبور پر از هیجانِ کودکانه بود، اما وقتیمیخواستند مکث کرد و به پروانهها خیره شد، صدایش تغییر کرد و گفت: «شما 'واقعاً' نباید زحمت میکشیدید.»
جملهٔ آخر، همان که تکرار شد، لبریز از چنان هالهٔ عظیمی از نارضایتی بود کهویترینِ حتی لکس حس کرد فردریک در آستانهٔ حمله است. اما خوشبختانه چنین کاری نکرد. دربعداً واقع هالهاش را پس کشید و فشارِ سرکوبی را که پروانهها تحمل میکردند کاهش داد.
زنبور، انگار که از کودکی سؤال کند، پرسید:نمیدید «میبینید چطور چیزی که من فکر میکنم یهمیکردند شوخیه، لزوماً برای شما اینطور به نظر نمیرسه؟»
در واقع حواری داشت مستقیماً در ذهنِ پروانهها حرف میزد، اما لکس در هر حالخالی میتوانست استراقسمع کند. پروانهها با اشتیاقی بیش از حد جوابِ حواری را میدادند و بانکنند چاپلوسی ادعا میکردند که در مقایسه با گذشتهشان، حالا مثلِ قدیسها از نو متولد شدهاند.
روشهایش کمی تند بود... اما مهمانخانه به کمی تنوع نیاز داشت. قرار نبودکتوشلوارهای همه بیش از حد خوشبرخورد باشند، و وجودِ کسانی با روشهای خشنتر چیزِباید بدی نبود. لکس فقط باید مطمئن میشد که او از حدش تجاوز نمیکند.
وقتی حواریِ اژدهایی به سراغِ دستهٔ بعدیِ پروانههاهیچ رفت، قربانیانِ تازهتربیتشدهاش پشتِ سرش راه افتادند، انگارجیوز جرئت نداشتند بدونِ دستور آنجا را ترک کنند.
خب، شایدهمهٔ یهکمی داشتانجامش زیادهروی میکرد.
برای لکس سؤال شد که آیا فقط فردریک اینطور است، یا این خصلتی مشترککتوشلوارهای میانِ تمامِ حواریون است. دومی محتملتر به نظر میرسید، چون لکس اصلاً نمیدانست او ازمیگفت چه تواناییای برای اسیر نگه داشتنِ پروانهها استفاده کرده است. احتمالاً یک تواناییِ نژادی بود.
شاید باید چندکاملاً حواری به گردانِخرگوشها نیمهشب اضافه میکرد.