---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 986: زنبورِ ترسناک • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 986: زنبورِ ترسناک

0

لکس آنی به جایی منتقل شد که کسی داشت به دیوارِ‌دلیلی​ مرزی‌اش می‌کوبید، و نگاهی به آنجا انداخت. جانوری شبیه به سنجاب‌توجه​ که بال‌های شفافی پشتش داشت، شیءِ ناشناخته‌ای را به دیوار می‌کوبید.

لکس لحظه‌ای گیج شد. نمی‌فهمید که آیا فقط جانوری است که‌نمی‌دید​ می‌خواهد دانهٔ غول‌آسایی را بشکند، یا واقعاً دارد در می‌زند. از آنجا‌حالا​ که جانور عملاً بیرون از محدودهٔ او بود، حتی نمی‌توانست اسکنش کند.

راهِ آسانی برای فهمیدنش بود. با اشارهٔ دستش، آن‌دلیلی​ بخش از دیوار که رویش ایستاده بود به دروازه‌ای به‌آن‌ها​ همان اندازه غول‌آسا تبدیل شد و چرخید و باز شد.

موجود بی‌درنگ جا خورد و پیش از آنکه دروازه حتی ذره‌ای از زمینِ پشتش را نمایان‌می‌کردند​ کند، پا به فرار گذاشت، اما لکس جلوی باز شدنِ دروازه را نگرفت. تماشا کرد که‌بکنند​ چطور از میانِ علف‌های بلند دوید و پشتِ درختی پیر و در حالِ مرگ پنهان شد.

لکس آنی از آنجا منتقل شد. وقت نداشت رفتارِ‌می‌دادند​ موجود را تماشا کند، اما حواسش به این منطقه بود‌چشم‌چرانی​ تا اگر چیزی از دروازه‌ها وارد شد، بی‌درنگ متوجه شود.

مهمان‌خانه را برای یافتنِ تغییرات اسکن کرد و خرگوش‌های کارگرِ بی‌شماری را که داشتند دورِ خودشان‌ویترینِ​ پیله می‌تنیدند، نادیده گرفت. این کار کاملاً عادی بود و همهٔ خرگوش‌ها انجامش می‌دادند. هیچ دلیلی نمی‌دید‌مهمان‌هایش​ که بیشتر از کت‌وشلوارهای خالی که داشتند به مانکن‌های ویترینِ جیوز چشم‌چرانی می‌کردند، به آن‌ها توجه کند.

صبر کن، حالا که فکرش را می‌کرد، باید‌هیچ​ به کت‌وشلوارها می‌گفت چشم‌چرانی نکنند. بی‌ادبانه بود اگر‌جیوز​ بعداً می‌خواستند با مهمان‌هایش هم همین کار را بکنند.

در حالی که لکس پیوسته مهمان‌خانه را اسکن می‌کرد‌بیشتر​ و از اینکه دست‌کم موشک‌های موزه‌اش نشانه‌ای از جان گرفتن‌صبر​ نشان نمی‌دادند بی‌نهایت سپاسگزار بود، کاوین سرانجام به دفترش رسید.

شمشیرِ انسان‌نما گفت: «بابتِ تأخیر عذر می‌خوام.» ردای تزکیه‌گر به‌هیچ​ تن داشت که با لباسِ همیشگی‌اش فرق می‌کرد. اما به‌می‌کردند​ دلیلی عجیب، لکس حس می‌کرد این لباس‌ها بیشتر به او می‌آیند.

«اختیار داری، دقیقاً‌کاملاً​ به‌موقع رسیدی. با‌خرگوش‌ها​ تغییرات چطور کنار میای؟»

«محیطِ اینجا فوق‌العاده‌ست. اما حس می‌کنم‌انجامش​ تزکیه‌ام گیر کرده. نمی‌دونم چرا. شاید‌کت‌وشلوارهای​ خیلی وقته که خودم رو صیقل ندادم.»

«این به‌خاطرِ جدید بودنِ قلمروئه. بالاخره درست میشه. فعلاً یه‌کت‌وشلوارهای​ جا برای تو و بقیهٔ کسانی که توی عوالمِ جاودان‌حالا​ هستن جور می‌کنم تا در آینده بتونن مرزشون رو بشکنن.»

«عجله‌ای ندارم.‌گرفت​ یه‌مدت تحملِ‌کاملاً​ فشار برام خوبه.»

«خوشحالم که داری خوب با تغییرات کنار میای. حالا که این‌طور شد، یه کار برات دارم.‌ویترینِ​ به‌خاطرِ این تغییر، بی‌شمار کارمندِ جدید از اشیای بی‌جان متولد شدن، و خب، خیلی خوب با‌می‌خواستند​ قضیه کنار نمیان. با خودم گفتم شاید تو ایده‌ای داشته باشی که چطور کمکشون کنیم عادت کنن.»

کاوین تعظیم کرد و‌همهٔ​ پیش از رفتن جواب‌هیچ​ داد: «من بهش رسیدگی می‌کنم.»

این یکی نسبتاً بی‌دردسر بود. لکس از مری خواست فهرستی از تازه‌متولدشده‌ها به کاوین‌جیوز​ بدهد تا به آن‌ها رسیدگی کند؛ فهرستی که با سفینهٔ فضاییِ گریان شروع می‌شد.‌بعداً​ اگر مهمان‌هایش بیدار می‌شدند و می‌دیدند سفینهٔ فضایی‌اش دارد گریه می‌کند، بی‌نهایت خجالت می‌کشید.

حالا که حرفش شد، توجهش را به فردریک معطوف کرد.‌هیچ​ می‌خواست ببیند زنبورِ عسلِ تپل در چه حال است. اما‌می‌کردند​ اصلاً انتظارِ صحنه‌ای را که با آن روبه‌رو شد نداشت.

فردریک، حواریِ اژدهاییِ کوچک و بامزه، در آسمان دورِ صدها پروانه‌نمی‌دید​ پرواز می‌کرد. یا بهتر است بگوییم، دقیق‌تر این بود که فردریک،‌صبر​ حواریِ اژدهایی، صدها پروانهٔ عظیم را زیرِ سلطهٔ خود گرفته بود.

کلِ منطقه تحتِ تأثیرِ فنی که به کار بسته بود تاریک شده بود، و انگار‌ویترینِ​ درونِ تاریکی دروازه‌ای به مکانی بسیار شوم‌تر باز شده بود. از درونِ این بُعد، ویسپ‌های سبز‌می‌خواستند​ و نیمه‌شفاف پدیدار شدند و به دورِ تک‌تکِ پروانه‌ها پیچیدند و آن‌ها را بی‌حرکت نگه داشتند.

هاله‌ای سرکوبگر، شبیهِ هالهٔ مرگبارترین‌می‌دادند​ شکارچیان، پروانه‌ها را در بر گرفت‌خالی​ و مرزهای عقلشان را تهدید می‌کرد.

با وجودِ اینکه این صحنه هولناک به نظر می‌رسید، لکس هنوز دخالتی نکرد. به‌کت‌وشلوارهای​ فردریک گفته بود تا زمانی که به کسی آسیب نرساند می‌تواند از روش‌های خودش‌کت‌وشلوارها​ استفاده کند، و تا این لحظه، به نظر نمی‌رسید واقعاً به هیچ‌کدامشان آسیبی رسانده باشد.

«ببینید چقدر کیف می‌ده. همه‌تون تو هوا منتظر موندید تا من بتونم سرِ فرصت باهاتون بازی‌ویترینِ​ کنم. واقعاً نباید زحمت می‌کشیدید.» در ابتدا حرف‌های زنبور پر از هیجانِ کودکانه بود، اما وقتی‌می‌خواستند​ مکث کرد و به پروانه‌ها خیره شد، صدایش تغییر کرد و گفت: «شما 'واقعاً' نباید زحمت می‌کشیدید.»

جملهٔ آخر، همان که تکرار شد، لبریز از چنان هالهٔ عظیمی از نارضایتی بود که‌ویترینِ​ حتی لکس حس کرد فردریک در آستانهٔ حمله است. اما خوشبختانه چنین کاری نکرد. در‌بعداً​ واقع هاله‌اش را پس کشید و فشارِ سرکوبی را که پروانه‌ها تحمل می‌کردند کاهش داد.

زنبور، انگار که از کودکی سؤال کند، پرسید:‌نمی‌دید​ «می‌بینید چطور چیزی که من فکر می‌کنم یه‌می‌کردند​ شوخیه، لزوماً برای شما این‌طور به نظر نمی‌رسه؟»

در واقع حواری داشت مستقیماً در ذهنِ پروانه‌ها حرف می‌زد، اما لکس در هر حال‌خالی​ می‌توانست استراق‌سمع کند. پروانه‌ها با اشتیاقی بیش از حد جوابِ حواری را می‌دادند و با‌نکنند​ چاپلوسی ادعا می‌کردند که در مقایسه با گذشته‌شان، حالا مثلِ قدیس‌ها از نو متولد شده‌اند.

روش‌هایش کمی تند بود... اما مهمان‌خانه به کمی تنوع نیاز داشت. قرار نبود‌کت‌وشلوارهای​ همه بیش از حد خوش‌برخورد باشند، و وجودِ کسانی با روش‌های خشن‌تر چیزِ‌باید​ بدی نبود. لکس فقط باید مطمئن می‌شد که او از حدش تجاوز نمی‌کند.

وقتی حواریِ اژدهایی به سراغِ دستهٔ بعدیِ پروانه‌ها‌هیچ​ رفت، قربانیانِ تازه‌تربیت‌شده‌اش پشتِ سرش راه افتادند، انگار‌جیوز​ جرئت نداشتند بدونِ دستور آنجا را ترک کنند.

خب، شاید‌همهٔ​ یه‌کمی داشت‌انجامش​ زیاده‌روی می‌کرد.

برای لکس سؤال شد که آیا فقط فردریک این‌طور است، یا این خصلتی مشترک‌کت‌وشلوارهای​ میانِ تمامِ حواریون است. دومی محتمل‌تر به نظر می‌رسید، چون لکس اصلاً نمی‌دانست او از‌می‌گفت​ چه توانایی‌ای برای اسیر نگه داشتنِ پروانه‌ها استفاده کرده است. احتمالاً یک تواناییِ نژادی بود.

شاید باید چند‌کاملاً​ حواری به گردانِ‌خرگوش‌ها​ نیمه‌شب اضافه می‌کرد.

ناولها | novelha.net