---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 851: حرف‌هایی که می‌خواست بشنود • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 851: حرف‌هایی که می‌خواست بشنود

0

لکس با وجود اینکه مدت‌ها بود «سرگردان خاموش» را داشت، در واقع هرگز وقتِ زیادی در آن نگذرانده بود. البته با آن آشنا شده‌اگه​ بود، اما این آشنایی چیزی بیشتر از یک گشت‌وگذارِ ساده نبود. هنوز هم نمی‌دانست چطور هدایتش کند، هرچند که قطعاً در برنامه‌هایش بود. اما سیرک‌حداقل​ آن را هم در شبیه‌سازها و هم در دنیای واقعی هدایت کرده بود، هرچند در دنیای واقعی کاری جز بررسی‌های سادهٔ سیستم انجام نداده بود.

هرچند «سرگردان خاموش» در مقایسه با سفینه‌های دیگر کوچک بود، اما در واقعیت ابعادِ بزرگی داشت. این سفینه اتاق‌های چهارنفره، یک آشپزخانه، یک انبارِ بزرگ، یک‌طول​ سالنِ اصلی و کابینِ خلبانی داشت که فقط دو نفر در آن جا می‌شدند. اگر تصمیم می‌گرفتند آدم‌ها را داخلش بچپانند، تا ۳۰ نفر در «سرگردان» جا‌روز​ می‌گرفتند، اما بیشتر از آن دردسرساز می‌شد. به همین دلیل هم مقدمات را طوری چیده بود که سربازها را به‌جای برگرداندن با سفینه‌اش، با انتقالِ آنی برگرداند.

لکس که کارِ چندانی نداشت، در کابینِ خلبان به سیرک پیوست؛ سیرک آنجا مشغولِ روشن‌تصمیم​ کردنِ سفینه و آماده‌سازی برای پرواز بود. سکویی که سفینه رویش پارک شده بود داشت‌سفینه‌اش​ حرکت می‌کرد، در نتیجه تا وقتی مراحلِ راه‌اندازیِ سفینه تمام می‌شد، برای رفتن آماده بودند.

هرچند همه‌چیز داشت نرم و روان پیش می‌رفت، یا دست‌کم این‌طور‌درحالی‌که​ به نظر می‌رسید، اما لکس گاردش را پایین نیاورد. آماده بود‌چقدر​ تا با دیدنِ اولین نشانهٔ دردسر، آن بمب‌ها را بیرون بکشد.

لکس درحالی‌که هنوز چشم از نگهبان‌های بیرون برنمی‌داشت،‌می‌رسید​ پرسید: «اگه مشکلی پیش نیاد و با حداکثر سرعت‌بیرون​ حرکت کنیم، چقدر طول می‌کشه تا به بی‌جی‌وای-۹۸۷ برسیم؟»

«اگه مانعی سرِ راهمون نباشه و همه‌چیز خوب پیش‌نشانهٔ​ بره، با سیستم‌های هایپردرایوِ «سرگردان خاموش» می‌تونیم نُه‌روزه بهش‌پرسید​ برسیم. یه سفینهٔ معمولی حداقل دو هفته زمان می‌بره.»

لکس لب‌هایش را جمع کرد اما چیزی نگفت. نُه روز زمانِ بسیار طولانی‌ای بود. امیدوار بود‌می‌گرفتند​ هیچ اتفاقِ ناگواری نیفتد. تا همین‌جا هم داشت تمامِ تلاشش را می‌کرد. در میانِ خشمِ سردی‌آنی​ که در آن لحظه بر ذهنش حاکم بود، رگه‌ای از غم برای لحظه‌ای گذرا خودی نشان داد.

۲۰ دقیقه بعد، سفینه کاملاً روشن شده و در آرایشِ پرواز قرار گرفته بود. سفینه بی‌صدا،‌اگه​ درست برازندهٔ نامش، به هوا برخاست و سپس به سمتِ جو پرتاب شد. تنها در عرضِ چند‌بره​ ثانیه، از دیدرس خارج شد. چیزِ باورنکردنی‌تر این بود که... از تمامِ رادارهایشان هم قسر در رفت!

فناوریِ رادارگریزیِ این سفینه، از‌دست‌کم​ سفینه‌های نظامیِ معمولی‌ای که حتی اتحاد‌نیاورد​ به کار می‌برد هم پیشرفته‌تر بود.

الفِ کیهانی بالاخره نگاهش‌گاردش​ را از سفینه گرفت‌اولین​ و به کوتوله دوخت.

الفِ کیهانی بی‌آنکه خودش را درگیرِ حاشیه‌رفتن کند، گفت: «فقط بهم بگو‌نفر​ کی مجبورت کرد این کار رو بکنی.» به‌خاطرِ به خطر انداختنِ کلِ پایگاه،‌طوری​ محرکِ این ماجرا هر کسی که بود، دنیایی از دردسر انتظارش را می‌کشید.

پیش از آنکه کوتوله فرصتی برای اعتراف پیدا کند، کیهانی دستورِ تهیهٔ گزارشی مفصل‌برنمی‌داشت​ از سیاره‌ای را داد که لکس بررسی‌اش کرده بود. ظاهراً اوضاعِ آنجا ایرادی داشت.‌مانعی​ اگر یک غریبه زودتر از آن‌ها متوجهِ ماجرا می‌شد، برای همه‌شان مایهٔ شرمساری بود.

درونِ قلعه، لوتر با چشمانِ‌پایین​ بسته به مراقبه نشسته بود‌دردسر​ که حرف‌های مهمان‌خانه‌دار را شنید.

«دشمن احتمالاً می‌دونه‌چهارنفره​ کمک تو راهه. متناسب‌سالنِ​ با اون آماده بشید.»

دستورات ساده بودند، اما برقی در چشمانِ لوتر درخشید. از آنجا که گردان، مکا را به میدان‌مشکلی​ فرستاده بود، هم لوتر و هم زی نیاز به استراحت داشتند، چرا که بسیار بیشتر از بقیه خسته‌هایپردرایوِ​ شده بودند. چاره‌ای نبود؛ توانایی‌های فردیِ هر دوی آن‌ها برای تأمینِ انرژیِ کلِ مکا به کار رفته بود.

این موضوع به‌خودیِ‌خود مشکلی نداشت، اما لوتر از اینکه فقط بنشیند و دفاع کند، به‌شدت ناراضی بود. با این کار عملاً داشت به دشمن‌اگه​ اجازه می‌داد هر غلطی دلشان می‌خواهد بکنند. برای مدتی، چنین استراتژی‌ای منطقی به نظر می‌رسید، اما حالا که با مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب در تماس بودند،‌معمولی​ می‌توانستند ریسک‌های بزرگ‌تری بکنند. به‌خصوص حالا که دشمن احتمالاً می‌دانست نیروهای کمکی در راه‌اند، اجازه دادن به آن‌ها برای تعیینِ روندِ این جنگ اشتباه بود.

اگر منطقی به قضیه نگاه می‌کردند، حرف‌های مهمان‌خانه‌دار هشداری برای‌دردسر​ محافظت از خودشان بود. اما این حرف‌ها در گوشِ لوتر،‌مشکلی​ بیشتر شبیه به چراغ سبزی برای عملی کردنِ افکارش بود.

لوتر آرام و با طمأنینه از جا برخاست و درحالی‌که بدنش را در حالتِ مناسب قرار می‌داد، گذاشت عضلاتش منقبض و کشیده‌همین​ شوند. مفاصلش تق‌تق صدا دادند؛ مچِ دست‌هایش را چرخاند و پاهایش را کش داد. وقتی آماده شد، از اتاق بیرون رفت. هرچند‌برای​ تغییرِ چندانی نکرده بود، اما هالهٔ اطرافِ لوتر حتی از زمانی که در میدانِ نبرد ویرانی به بار می‌آورد هم بسیار رعب‌آورتر بود.

«جرارد، یه جلسه با الف‌ها‌اولین​ و مینوتورها ترتیب بده. به گردان‌درحالی‌که​ هم بگو برای اعزام آماده بشن.»

پیرمردِ قابل‌اعتماد تنها سر تکان داد، هرچند دست لای موهایش برد و آن‌ها را به هم‌بمب‌ها​ ریخت. هیچ‌کس نمی‌دانست این حرکت چه معنایی دارد و پیرمرد هم توضیحی نداد. آخر، فقط داشت‌می‌کشه​ حسِ وزشِ باد در میانِ موهایش را مرور می‌کرد. مدتی می‌شد که ماشینِ گلف نرانده بود.

از آنجا که لوتر صدایش را پایین نیاورده بود، بسیاری از کسانی که آن حوالی بودند حرف‌هایش را‌پرسید​ شنیدند. با اینکه گردان ایمانی تزلزل‌ناپذیر به لوتر داشت، بقیه بی‌قرار شدند. چه می‌خواستند اعتراف کنند چه نه، برای‌سیستم‌های​ بخشِ عمده‌ای از دفاعشان به گردان وابسته بودند. اگر آن‌ها می‌رفتند، دفاعِ قلعه تا حدِ زیادی به خطر می‌افتاد.

چند دقیقه بیشتر نگذشت که دو رهبر‌سالنِ​ خود را به لوتر رساندند؛ سردرگمی و‌اگر​ نگرانی به‌وضوح در چهره‌شان نقش بسته بود.

لوتر پرسید:‌پایین​ «اوضاع چطور‌دیدنِ​ پیش میره؟»

«خوب پیش میره. همون‌طور که پیش‌بینی کردی، هیچ وقفه‌ای‌گاردش​ تو حملات نبوده و موج‌های جدید حتی الان هم هر‌درحالی‌که​ سی دقیقه از راه می‌رسن. اما فعلاً داریم مقاومت می‌کنیم.»

«خوبه. قلعه چند بار تقویت شده و کلی آرایه‌نشانهٔ​ هم برای پشتیبانی‌تون مستقر شده. باید بتونین یه مدت‌پرسید​ روی پای خودتون دوام بیارین. گردان داره راه می‌افته.»

الف جا خورد‌چهارنفره​ و فریاد زد:‌بزرگ​ «این دیوانگیه! می‌میرید!»

«نه، نمی‌میریم. یه جا نشستن واقعاً سبکِ ما نیست، و اینکه بذاریم دشمن بی‌مزاحمت نقشه بکشه هم‌مشکلی​ خوب نیست. علاوه بر این، یکی از دیده‌بان‌هام گزارش داده که گروهِ دیگه‌ای هم داره در برابرِ‌سیستم‌های​ ساکنانِ خلأ مقاومت می‌کنه. ما قراره بریم بیرون، به دشمن ضربه بزنیم و اون بازمانده‌های دیگه رو برگردونیم.»

آن دو سعی کردند اعتراض‌دست‌کم​ کنند یا نظرِ لوتر را برگردانند،‌نیاورد​ اما او تصمیمش را گرفته بود.

لوتر نیازی نمی‌دید به کسی جز گردان توضیح‌اولین​ بدهد، و چون گردان هرگز روی حرفش حرف‌نگهبان‌های​ نمی‌آورد، اصلاً به خود زحمتِ توضیح دادن نداد.

لوتر روی دیوارِ قلعه ایستاد و نگاهی به تمامِ اعضای گردان انداخت. در چهرهٔ برخی خستگی می‌دید‌آدم‌ها​ و در برخی هیجان. بعضی‌ها سرحال بودند، انگار تازه از خواب بیدار شده باشند، و بعضی دیگر‌کارِ​ انگار شدیداً به استراحت نیاز داشتند. اما هرچه بود، هیچ‌کدام ترسیده یا حتی مردد به نظر نمی‌رسیدند.

لوتر به‌سادگی گفت: «دشمنی هست که ما رو هدف گرفته.» سپس چرخید تا به افق نگاه‌اگه​ کند. «مهمان‌خانه‌دار همین الان هم کمک فرستاده. اونا تو راهن. تنها سؤال اینه که وقتی برسن،‌خوب​ ما رو مثل ترسوها قایم‌شده تو یه سوراخ پیدا می‌کنن، یا می‌بینن که اون بیرون داریم می‌جنگیم؟»

صدایش بلند یا تحکم‌آمیز نبود. با آرامش حرف زده‌گاردش​ بود و پیش از آنکه پاسخی بگیرد، رو گردانده بود.‌درحالی‌که​ اما پاسخی که دنبالش می‌گشت، به‌هرحال از جنسِ کلمات نبود.

با اولین قدمی که‌گاردش​ گردان پشتِ سرش برداشت، زمین‌نشانهٔ​ زیرِ کوبشِ هماهنگِ پاهایشان لرزید.

با آغازِ رژهٔ گردان، تنها کوبشِ پاهایشان نبود که زمین را می‌لرزاند.‌نفر​ هاله‌ای پدیدار شد؛ نه از تک‌تکِ افراد، بلکه از کلِ گردان. هاله‌ای‌مقدمات​ از خشمی رام‌شده، غضبی مهارشده، و هیولایی که برای رها شدن لحظه‌شماری می‌کرد.

شکافی پیشِ رویشان باز شد و موجِ تازه‌ای از ساکنانِ خلأ بیرون ریختند و‌برنمی‌داشت​ بی‌درنگ به‌سویشان یورش بردند. با این حال، سربازانِ نیمه‌شب نه ایستادند و نه تردید‌مانعی​ کردند، بلکه تنها بر سرعتِ رژه‌شان افزودند، تا جایی که تقریباً به دویدن افتادند.

با رسیدنِ دو طرف به یکدیگر، برخوردی در کار نبود، بلکه شکافتی تمیز رخ داد.‌دردسر​ آن‌ها بی‌آنکه ذره‌ای از شتابشان کم شود، صفِ ساکنانِ خلأ را دریدند و به شکاف نزدیک‌طول​ شدند. اما شکاف به‌جای بیرون ریختنِ ساکنانِ بیشتر، بسته شد؛ انگار از خودِ گردان ترسیده بود.

اما هیچ‌کدام به چنین پیروزیِ ناچیزی نبالیدند. همان‌طور که پیش‌تر‌دردسر​ بارها ثابت کرده بودند، این بار هم برای کسبِ پیروزی‌های‌مشکلی​ کوچک به میدان نیامده بودند، بلکه می‌خواستند ورقِ جنگ را برگردانند.

لوتر مسیر را مشخص کرد. آن‌ها اول به سمتِ مارزوها، که تنها بازماندگانِ دیگرِ سیاره بودند، نمی‌رفتند.‌آدم‌ها​ نه، مسیرشان به‌سوی محلِ تجمعِ اهریمن‌ها بود. اگر دشمن قصد داشت چیزی بسازد، آن‌ها ویرانش می‌کردند. اگر‌کارِ​ قرار بود بنای یادبودی در این سیاره برپا شود، فقط و فقط از اجسادِ دشمنانشان ساخته می‌شد.

ناولها | novelha.net