چپتر 1139: حکومت نظامی
0اتاقِ انتظار اصلاً به آن بزرگی که لکس انتظار داشت نبود و نهایتاً برایپیش صد نفر جا داشت. غیر از لکس تنها چند ده نفرِ دیگر در اتاقتوجهِ منتظر بودند، که نشان میداد رسیدن به همین مرحله هم واقعاً چقدر دشوار است.
از بختِ بدِ لکس، مزرعهدار در اتاقِ انتظار نبود. ازمیبردند آنجا که فنونِ ردیابیاش نشان میداد مزرعهدار هنوز در همین ساختمانکنند است، یعنی مستقیماً برای همایش انتخاب شده بود. خوش به حالش.
لکس چهارزانو نشست، چشمانش را بست و به مراقبه نشست. دردسرِ داشتنِ دو مُهرنیاورند بهجای سه تا این بود که فشار روی مُهرهایی که باقی مانده بودند بیشتراما میشد. ممکن بود دوام نیاورند و در نهایت بترکند، برای همین باید مرتب تجدیدشان میکرد.
نه اینکه خودش نتواند مُهرِ سومی از نوعی دیگر بسازد، اما سه مُهری که انتخاب کرده بود تعادلِحسبِ دقیقی داشتند و از یکدیگر پشتیبانی میکردند، و گذاشتنِ مُهری متفاوت این تعادل را به هم میریخت. یکنیمفی گنجینه و گلیفش را میتوانست خودش دوباره بسازد و تجدید کند، اما برای آخری به کمکِ لوتوس نیاز داشت.
لکس داشت از وقتش به بهترین شکل استفاده میکرد، چون واقعاً علاقهای به همایش نداشت، اماشریکِ بقیه در اتاقِ انتظار داشتند از این فرصت برای معاشرت بهره میبردند. از آنجا که هدفشان پیداکرد کردنِ شریک در همایش بود، واقعاً نیازی نداشتند برای آشنایی با یکدیگر تا شروعِ مراسم صبر کنند.
اگر بر حسبِ اتفاق پیش از ورود به همایش شریکِ ایدهآلشان را پیداکردنِ میکردند که چه بهتر. همه در اینجا هدفِ یکسانی داشتند. دقیقاً به همینورود دلیل بود که لکس اینقدر به چشم میآمد و توجهِ همه را جلب میکرد.
نیمفی با شگفتی به او نگاه کرد و پرسید: «به نظرت داره چیکار میکنه؟» همانطور که فرشتهها نقطهٔ مقابلِ دیوهامیکرد بودند، نیمفها هم متضادِ ساکوبوسها به حساب میآمدند. اما با وجودِ این تضاد، همان جذابیتِ مقاومتناپذیری را داشتند که هرمیریخت کسی را به خود جذب میکرد. تنها تفاوت این بود که برخلافِ ساکوبوسها، نیمفها معمولاً فقط با یک شریک میماندند.
شخصِ دیگری زمزمهمعاشرت کرد: «شاید مطمئنههدفشان که انتخاب میشه.»
«کسی میشناسش؟»
«تا حالا ندیدمش...»
البته تمامِ این مکالمات از طریقِ حسِّ روحی انجام میشد. همهمیشد در آنجا شنواییِ تیزی داشتند، پس حواسشان جمع بود. با این حال،نتواند لکس گهگاه سنگینیِ نگاههایشان را روی خودش حس میکرد. فقط نادیدهشان گرفت.
طیِ چند ساعتِ بعد افرادِ بسیار کمی واردِ اتاقِ انتظار شدند، تا اینکهشروعِ سرانجام غربالگری به پایان رسید. دروئیدی وارد شد و فهرستِ اسامیِ تمامِ منتخبانِاینجا اتاقِ انتظار را خواند، و از قضا، نامِ لکس درست در صدرِ فهرست بود.
اما بهجای اینکه او را با نامِ خودش صدا بزنند، او را «لکسِاتفاق اژدهاکُش» خواندند، که تعجبِ چند نفر را برانگیخت. خودِ لکس هم از اینچشم موضوع جا خورد. به نظر میرسید بررسیِ پیشینهشان نتایجی در بر داشته است.
لکس بهدنبالشان به اتاقِ بزرگی رفت که آرایهٔ انتقالِ آنیِ عظیمی در آن قرار داشت و بقیهٔآشنایی شرکتکنندگان از قبل درونِ آرایه ایستاده بودند. لکس نگاهی به میانشان انداخت و بیدرنگ کسی را کهدقیقاً دنبالش میگشت پیدا کرد؛ دروئیدی قدبلند و تنومند با ردایی از پوستِ گرگ و موهایی بهشدت نامرتب.
پوستِ آفتابسوخته و ظاهرِ زمختش بهخوبی نشان میداد کهمانده چرا برای پیدا کردنِ یک نفر باید به همایشِمرتب همسریابی میآمد؛ البته نه اینکه لکس قصدِ قضاوت داشته باشد.
لکس همانطور که بهسمتِ آرایهمیبردند راهنمایی میشد، مستقیماً با حسِّنیازی روحیاش با دروئید ارتباط برقرار کرد.
«مزرعهدار سیم، اسمِ من لکسه. فکر کنم پاولمراسم دربارهم بهتون گفته باشه. اومدم پرهای شاهغازِ مخملی روایدهآلشان بخرم. پاول گفت خودتون خواستید برای خریدشون شخصاً بیام.»
دروئید که تا پیش از آنبقیه ظاهری رعبآور داشت، چنان جا خورد کهکردنِ چند نفری سر برگرداندند و نگاهش کردند.
دروئید از طریقِ حسِّ روحیفشار غرید: «اینجا چیکار میکنی؟ به قیافهممیشد میخوره الان در حالِ کار باشم؟»
«خودت اصرار کردی شخصاً بیام،میبردند وقتی هم اومدم غیبت زدهنیازی بود. معلومه که میگردم پیدات میکنم.»
«من از کجا باید میدونستم همون موقعشروعِ پا میشی میای؟ فقط... فقط برو پیِپیش کارت! کارم که تموم شد میام سراغت.»
«مزرعهدار سیم، من عجله دارم و به اون پرها نیازمیبردند دارم. اگه همراهت نیستن، بگو تو مزرعهت با کی میتونم صحبتکنند کنم. پولت رو میدم و هر دومون هم میریم پیِ زندگیمون.»
در این حین، لکس هم به درونِ آرایه هدایت شده بود و کنارِ بقیه ایستاد، هرچند اصلاً نگرانی نداشت.تجدیدشان هر وقت میخواست میتوانست به مهمانخانه آنی منتقل شود، و تا زمانی که به سپری کردنِ چند روز در دونیاتعادل رضایت میداد، میتوانست آنجا را هم به مهمانخانه متصل کند. این کار باز هم خیلی سریعتر از ماهها انتظار بود.
دروید بهوضوح دستپاچه شده بود، اماهدفشان با نگاهِ خیرهٔ همه به خودش،آشنایی مجبور شد خودش را جمعوجور کند.
«ببین، آره، پاول بهم گفت یکیآشنایی میخواد پر بخره. ولی میدونی چیه؟حسبِ دیگه علاقهای به فروختنشون ندارم. گمشو.»
لکس اخم کرد. این وضعیت اصلاً ایدهآل نبود. مرد بهشدت ناسازگاری میکرد. لکسکردنِ میفهمید که هیچکس دوست ندارد در وقتِ خصوصیاش مزاحم داشته باشد، اما خودِورود این مرد بود که از همان اول شرطِ ملاقاتِ حضوری را گذاشته بود.
«ببین سیم، من دارم سعی میکنم راه بیام.باقی فقط سرِ قضیهٔ پرها کمکم کن. پولِ خیلی خوبیباید بهت میدم و هر دومون میتونیم بریم پیِ زندگیمون.»
«نمیفهمی 'گمشو' یعنی چی؟ نمیفروشم.»
لکس اخم کرد و بعد بیآنکه نگرانِ جلبتوجه باشد، هالهٔ چیرگیاش را نامحسوساتفاق در سراسرِ اتاق پخش کرد. در واقع، قصدش همین بود که توجهها را جلبمیآمد کند. دلیلش این بود که کنترلش روی چیرگی حالا به سطوحِ فوقالعادهای رسیده بود.
پیشتر فقط میتوانست اهدافش را کاملاً سرکوب کند، اما حالا میتوانستهدفشان از آن برای کارهای دیگری هم استفاده کند. کارهایی مثلِ استفادهاگر از قدرتِ هالهاش برای سرکوبِ رقبا و جلبِ توجهِ جفتهای مناسب.
استفاده از اقتدارِ اژدها یکی از راههایی بود که اژدهایانبیشتر با آن دلبری میکردند و جفت مییافتند. لکس این رامیکرد یاد گرفته بود، اما هرگز انتظار نداشت از آن استفاده کند.
ناگهان همهٔ مردانِ حاضر در اتاق احساسِپیدا خفگی کردند و همهٔ زنان با برقیمراسم از علاقه در چشمانشان به لکس خیره شدند.
«هر جور راحتی. اگه قراره رعایتِ ادب رومراسم کنار بذاریم، نظرت چیه کاری کنم که حتیشریکِ یه نفر هم برای قرار گذاشتن پیدا نکنی؟»
دروید بهشدت احساسِ خفگی میکرد. از آنجا که در روابطِ اجتماعی بیدستوپا بود و تقریباً هیچ تجربهای با زنان نداشت، تمامِ عمرشاگر را بدونِ یافتنِ شریکی مناسب گذرانده بود. حالا که به اندازهٔ کافی موفقیت به دست آورده بود تا شاید بتواند از آن برایپرسید جذبِ یک نفر استفاده کند، دهانِ لق و غرورِ از آن هم بزرگترش باعث شده بود پای یک مشتری به همایش باز شود!
انگار خودش بهاندازهٔ کافی مضطرب نبود، حالامُهرهایی با مشتریای که اینجا دنبالش میگشت، چطورنیاورند باید روی پیدا کردنِ شریک تمرکز میکرد؟
اما غرورش اجازه نمیداد به اشتباهش اعتراف کند، برای همین به او گفته بود گم شود.کنند از کجا باید میدانست مردی که دارد روی اعصابش راه میرود، یک کازانووای مادرزاد است؟ او فقطمیآمد همانجا ایستاده بود و بدونِ هیچ کاری، توجهِ تکتکِ زنانِ اتاق را به خود جلب کرده بود!
با وجودِ چنین رقیبِ قدرتمندی، هیچ امیدی نداشت، بهخصوص اگرکنند آن رقیب قصدِ زمین زدنش را داشت. حالا باید بینِاینجا غرورش و میل به یافتنِ جفت یکی را انتخاب میکرد.
لکس مشکلی با صبر کردن برای تصمیمگیریِفرصت مزرعهدار نداشت، چون پوستکلفت بود و بهخوبیشریک میتوانست وانمود کند که اصلاً احساسِ خجالت نمیکند.
به این ترتیب، آن دو واردِروی یک زورآزماییِ خجالتآور شدند، غافل ازممکن اینکه رویاروییشان چه اتفاقاتی را رقم میزد!
کارگردان در حالی که چشمانش واقعاً شبیهِ ستاره شده بود،نیازی فریاد زد: «زود باشید، آرایه رو فعال کنید! این قراره بهترینورود فصلِ جزیرهٔ عاشقان بشه! بقیهٔ شرکتکنندهها رو از سیارههای دیگه آوردیم؟»
«همهچیز آمادهست، قربان.»
«عالیه. پس آرایه رو فعال کنید تافرصت برنامه رو شروع کنیم. قشنگ میتونم صدایشریک باریدنِ سنگهای روح رو از آسمون بشنوم!»
کارگردان در اوجِ هیجان، پیش از تکمیلِ تشریفاتِ معمول، آرایه را فعال کرد و همهٔ شرکتکنندگانبترکند را آنی منتقل کرد. درست وقتی از جا بلند شد تا بهدنبالِ شرکتکنندگان برود، آرایهٔ بسیار بزرگتریداشتند که دونیا را پوشانده بود فعال شد و جلوی ورود و خروجِ هر کسِ دیگری را گرفت.
کارگردان با ترس از بدترین اتفاقِ ممکن، سرِکردنِ دستیارانش داد زد: «چی؟ آخه چه خبر شده؟»کنند هر دقیقهای که هدر میرفت، داشتند ضرر میکردند.
انگار در جوابِشریک او، پیامی بلند درشروعِ سراسرِ سیاره پخش شد.
«ساکنانِ گرامی، یک مجرمِ قدرتمند و بدنام در سیارهبهره شناسایی شده و حکومتنظامی اعلام شده است. همه بیدرنگشروعِ به خانههای خود بازگردید. این برای امنیتِ خودِ شماست.»
در حالی که کارگردان داشت دچارِ فروپاشیِ روانی میشد، چرا که پخشِ جزیرهٔ عاشقان چه او برای کارگردانیمرتب آنجا میبود و چه نه آغاز میشد، غافل از این بود که در گوشهٔ استودیو یک کامیون ظاهرمیکردند شده بود. چراغهای جلویش آرامآرام کمنور میشد و رو به آرایهای بود که شرکتکنندگان را آنی منتقل کرده بود.