چپتر 1068: همین الان
0سیندی پیش از اینکه چند چیز به داخل بیندازد، با هیجان گفت: «صبرهوسانگیز کن، بذار من هم چند تا چیز اضافه کنم!» با وجودِ بیخیالیاش، واقعاً ازداشته این کار هیجانزده به نظر میرسید. لکس لحظهای به فرهنگِ دوستیابیِ دیوها فکر کرد.
با اینکه دربارهشان مطالعه کرده بود، این موضوعی بود که چندان چیزیفقط از آن نمیدانست. آنها در کمالِ تعجب از دیدنِ یک انسان راحت بودند،مطمئن با اینکه بهخاطرِ طیفِ عروجِ هستی، انسانها نسبت به دیوها استعدادِ کمتری داشتند.
اما شاید لیلیت و بهخصوص سیندی اهمیتی به این موضوع نمیدادند؛آنجا البته نه اینکه او با سیندی در یک قرارِ واقعی باشد.گرفت توافق کرده بودند که فقط مراقبِ آن دو نفرِ دیگر باشند.
بعد از اینکه سیندی کنار رفت، لکس قلاب را انداخت و گذاشت نخ آزاد شود. مطمئن نبود کهگذاشت آیا باید کارِ دیگری هم بکند یا نه، برای همین چند لحظه منتظر ماند. انگار نیازی به کارِکشیده دیگری نبود، چون لحظهای بعد نخ کشیده شد و او بهسرعت هرچه را به قلاب افتاده بود، بیرون کشید.
لکس باید اعتراف میکرد که وقتی با خودش فکر میکرد چهبراونی چیزی گرفته، رگهای از هیجان و انتظار وجودش را پر کرد. صبربستنی کن، جذابیتِ ماهیگیری همین بود؟ آیا در مسیرِ ماهیگیر شدن قرار داشت؟
پیش از آنکه جوابی پیدا کند، توانستالبته شیء را بیرون بکشد. یک ظرفِ بستنیِنفرِ شکلاتیِ فاج براونی بهشکلی هوسانگیز آنجا آویزان بود.
لکس در حالی که ظرف راشکلاتیِ به سیندی میداد، گفت: «اصلاً بدآویزان نیست.» مدتی میشد که بستنی نخورده بود.
سیندی ظرف را گرفت و در حالی که نمیدانست چه حسی داشته باشد، گفت: «این غذایقلاب بعد از بههمزدنِ رابطهها نیست؟ تو برنامههای تلویزیونی دیدم...» انگار تقدیر داشت اشارههای روشنی میفرستاد. اماماند مشکلی نبود؛ بههرحال آنها که در قرار نبودند! فقط داشتند خوش میگذراندند و وقت میکشتند. فقط همین!
سیندی چوبِ ماهیگیری را از لکس گرفت وبستنیِ همان کار را با کمی خشونت تکرار کرد.حالی انگار از هدیهای که گرفته بود چندان رضایت نداشت.
چند لحظه بعد، چیزی گرفت و یک جعبهٔ چوبیِ مستطیلشکلباشد و ساده را بیرون کشید. در نگاهِ اول هیچکدام نتوانستند بفهمندانداخت چیست، برای همین سیندی آن را گرفت تا نگاهِ دقیقتری بیندازد.
درِ جعبه را بالا داد و گفت: «اوه، باز میشه.»هوسانگیز درونش مجسمهٔ بالرینِ ظریفی نمایان شد که بهمحضِ باز شدنِبستنی در، با پخشِ موسیقیِ ملایمی در پسزمینه، شروع به رقصیدن کرد.
سیندی گفت: «شبیهِ اسباببازیِ بچههاست.» اما لکس چیزی نگفت، چون ناگهان به یادِ ژیزل افتاد.رفت او تنها تزکیهگرِ بالرینی بود که میشناخت، و مهارتش هم در رقص و هم در مبارزهمنتظر چشمگیر بود. بیاختیار با خود فکر کرد که ژیزل در آن لحظه مشغولِ چه کاری است.
سیندی باپیدا دیدنِ سکوتشتوانست پرسید: «لکس؟»
لکس جواب داد: «ببخشید، حواسم پرتنمیدادند شد. به این میگن جعبهٔ موسیقی.فقط فکر کنم بشه بهش گفت اسباببازیِ بچه.»
سیندی خندهاش را فروخورد و گفت: «خب، وقتی اینبهشکلی رو بهت میدم، فکر نکن دارم به قدوقامتت تیکهمدتی میندازم.» لکس پوزخند زد. این قطعاً یک قرار نبود.
خون. همهجا پر از خون بود و در این لحظه، ژیزل نمیدانست خونِ خودشآنجا است یا دشمنانش. زخمی شده بود، این را میدانست، اما وقت نداشت بایستد و ببیندبههمزدنِ چقدر جدی هستند. محاصره شدن در میانِ صدها مگسِ ماگوران چنین فرصتی به او نمیداد.
اینکه هر بار یکی از آنها را میکشت منفجر میشد وتوافق خون و رودههایش را به همهجا میپاشید، اوضاع را بدتر میکرد.گذاشت مهم نبود چقدر چابک باشد، جاخالی دادن از انفجار کارِ سختی بود.
اما در نهایت، بعد از ساعتها و ساعتها، موفق شد.هوسانگیز مدتی طول کشید، اما وقتی دید دیگر هیچ دشمنی دربستنی هیچکجا نمانده است، روی زانوهایش افتاد. بالاخره از پسش برآمده بود.
صدایی بم گفت: «تبریک، شما امتحان را گذراندید.فقط وقتی تورنمنت قهرمانان شروع شود، کسی میآید وقلاب شما را میبَرَد.» با اینکه هیچکس اطرافش نبود.
ژیزل دندانهایش را به هم سایید و شمشیرش را در زمین فرو کرد تا به کمکِ آنظرف روی پا بایستد. زخمهایش با سرعتی چشمگیر شروع به شفا یافتن کردند. تازه توانسته بود صلاحیتِ حضورتقدیر را به دست بیاورد. حالا باید مطمئن میشد که آنقدر قوی هست که در آن پیروز شود.
شش شمشیرِ بیدسته دورِ الکساندر شناور بودند؛ انرژیِ روحی را به درون میکشیدند وظرف پیش از آنکه واردِ تنش کنند، به چیزِ دیگری تبدیل میکردند. حالا که بالاخره بهتلویزیونی عالمِ نوزادِ روح رسیده بود، در نهایت میتوانست آثارِ واقعیِ فنِ تزکیهاش را نشان دهد.
پدربزرگ و مادربزرگش، پیش از آنکه برای سیونهمین ماهعسلشان غیبشان بزند،دیگر برایش بلیتی فرستاده بودند که رویش نوشته بود تورنمنت قهرمانان. مطمئننبود نبود چیست، اما میدانست اگر مهم نبود، آن را برایش نمیفرستادند.
رافائل کارتر براوی، پسرِ شاه مارلو، با گیجی و بهت چشمانشتوافق را باز کرد. چند ساعتی طول کشید تا هوشیاریاش را بازیابدگذاشت و وقتی به خودش آمد، اولین کاری که کرد بررسیِ تاریخ بود.
زمزمه کرد: «دوباره در زمان به عقب برگشتم. نه،بهشکلی صبر کن. احتمالاً... احتمالاً دوباره آینده را دیدم. لعنتی،مدتی نمیدانم چقدر دقیق است، اما باید واردِ تورنمنت قهرمانان شوم!»
لری چشمانش را باز کرد و خودش را در قبرستانِ سفینههای فضایی دید. میلههایآنجا فلزیِ بیشماری تنش را سوراخ کرده بودند، هرچند این فقط روشِ او برای تزکیهغذای بود. رها کردنِ مهمانخانهٔ نیمهشب برایش دردناک بود، اما باید این خطر را میپذیرفت.
عدهای از اوراکلها به مهمانخانهٔ نیمهشب آمده بودند و یکی از آنها پیشگویی کرده بود که خانوادهاش در واقع هنوزقلاب زندهاند و تنها راهی که میتواند آنها را برگرداند این است که توجهِ افرادِ مهمی را در تورنمنت قهرمانان جلبکشیده کند. اصلاً نمیدانست آن تورنمنت چیست، اما نمیتوانست ریسک کند و در مهمانخانه حبس بماند، برای همین آنجا را ترک کرد.
لری مشتهایش را گره کرد و به یادِ جفری افتاد؛ همان روانیِآویزان مریضی که خانوادهاش را دزدیده بود، بیهیچ دلیلی جز اینکه رنج کشیدنش راغذای ببیند. مدتها به انتقام فکر کرده بود. هر طور شده، انتقامش را میگرفت.
در بخشِ نقشهبردارینشدهای از قلمروی خاستگاه، موجودی که به خودش جفری میگفت، تنِهوسانگیز جدیدی ساخت که شباهتِ زیادی به یک فرشته داشت. در دستش بلیتی بود،حسی غرق در خون. زیرِ پایش جسدِ چروکیدهای افتاده بود که دیگر قابلشناسایی نبود.