چپتر 743: آسیبِ غیرعادی
0بسیاری از ایدههای چارلز بد نبودند، اما عملی هم نبودند. او میتوانست چیزهایی مثل درمانقلمروی از روشهای طبیعی را پیشنهاد دهد چون دانشش را داشت، اما با صدها هزار مهمانیسخت که هر روز به اتاق بازیابی میآمدند، غیرممکن بود که بتواند به همهٔ مهمانها رسیدگی کند.
میتوانست آموزشِ دانشش به دیگران را آغاز کند، اما این کار هم سالها طول میکشیدتوجه تا نتیجهای واقعی بدهد. به همین دلیل، در حالِ حاضر هیچ راهِ عملی برای اجرای تمامِحدودی تغییراتش نبود. با این حال، برخی از آنها چندان بد نبودند و میشد بیدرنگ اجرایشان کرد.
برای نمونه، تنظیمِ سبکِ زندگیِ کارکنانِ مهمانخانه. همیشه میدانست که آنها بهطورِ طبیعی «زاده» نشده بودند، چرا که مهمانخانه آنها راشوند هر زمان و هر طور که او میخواست خلق میکرد و حتی میتوانست چیزهایی مثلِ تبارشان را هم انتخاب کند. چنینکارش موضوعاتی پرسشهای فلسفیِ خاصی مثلِ اخلاقیاتِ شبیهسازی را پیش میکشید، و اینکه آیا کاری که لکس میکرد درست بود یا غلط.
از نگاهِ او، داشت تمامِ تلاشش را میکرد تا زندگیِ کامل و پرباری به آنها بدهد و بهترین رفتار را با آنها داشت. همچنین محیطی سالم و پرورنده برایبهخاطرِ رشدشان ساخته بود. برای نمونه، با اینکه در ابتدا تمامِ کارکنانش اتاقهای اختصاصیِ خودشان را داشتند که میتوانستند آنی به آنجا منتقل شوند، و هنوز هم داشتند، بیشترشان ترجیحمهارتهایشان میدادند به قلمروی کوچکی بروند که تنها به کارکنانِ مهمانخانه اختصاص داشت و آنجا در خانههایشان زندگی کنند. آنها داشتند جامعه، و همچنین فرهنگ و سنتهای خودشان را میساختند.
با توجه به همهٔ اینها، برای لکس واقعاً سخت بود کههنوز کارش را غیراخلاقی بداند. اما اگر آنها بهخاطرِ مراقبتِ نادرستِ ناشی ازجامعه شبیهسازیشان رنج میبردند، این چیزی بود که بیدرنگ به آن رسیدگی میکرد.
تا حدودی منطقی بود که بسیاری از آنها زمینهٔ بیداریِ استعدادها و مهارتهای خاصی را داشته باشند. هرسخت چه باشد، برخی از قدرتمندترین کارکنانش مهارتهایی را بیدار کرده بودند که هیچ ربطی به فنونِ تزکیهشان نداشت. اگرداشته میتوانست با طراحیِ محیطی بهتر و مناسب برای پرورشِ مهارتهایشان به آنها کمک کند، قطعاً این کار را میکرد!
وقتی لکس خودش و چارلز رامحیطی آنی به اتاق بازیابی منتقل کرد،کارکنانش پرسید: «مرد کوهستان رو چهجوری درمان میکنی؟»
«مشکل قدرتِ روحشه، پس همونو درمان میکنم. خیلی خوب میشه اگه بتونم یه سری گیاههای پرورشدهندهٔ روح،جامعه یا واقعاً هر چیزی که بتونه روی روح تأثیر بذاره پیدا کنم. طراحیِ یه برنامهٔ درمانی براش بهمیبردند این سادگیها نیست، واسه همین یهکم زمان میخوام تا ببینم چه منابعی در دسترسه و چیکار میتونم بکنم.»
مهمانخانهدار پیش از ورود به اتاقِ خصوصیِ جانآنجا گفت: «برو هری رو پیدا کن، آرایشگرِ محلی.کوچکی تخصصش روحه. شاید بتونه تو این زمینه کمکت کنه.»
مرد در غلاف بازیابیاش دراز کشیده بود و رنگپریده وکنند بهشدت ضعیف به نظر میرسید. وضعیتش بهجای بهتر شدن، بسیارغیراخلاقی وخیمتر شده بود، هرچند حالا بالاخره به ثبات رسیده بود.
با بیحالی چشمانش را باز کرد و به مهمانخانهدار و مردِ غریبه چشم دوختاختصاصیِ و برقی از امید در نگاهش درخشید. اگر کسی میتوانست به او کمک کند،بروند آن شخص مهمانخانهدار بود. اما هنوز چیزی نگفت، چرا که مردِ دوم را نمیشناخت.
لکس در حالی که از حسِّ روحیِ خودش برای اسکن کردنِ او استفاده میکرد، با لحنی بیتفاوت گفت:فرهنگ «بررسیش کن و ببین میتونی یه برنامهٔ درمانی براش تنظیم کنی.» استفاده از سیستم برای بررسیِ وضعیتش مثلچیزی همیشه با خطا روبهرو میشد، پس برای سردرآوردن از اوضاع چارهای نداشت جز اینکه به خودش تکیه کند.
از نظرِ جسمی، جان مشکلی نداشت. حتی هستهاش، یا چیزی که قبلاًبیشترشان هستهاش بود، از نظرِ فنی سالم بود. فقط حالا خالی شده بود،فرهنگ انگار دیگر اصلاً نمیتوانست هیچ انرژیای در خود ذخیره کند. وضعیتِ غیرعادیای بود.
بعد، لکس از حسِّ روحِ خود برای بررسیِ او استفاده کرد و همانجا بود که مشکل خودش را نشان داد. روحِ جان به شکلی بسیار عجیب و تارنج حدودی دقیق آسیب دیده بود. روحِ او که در حالتِ عادی سالم به نظر میرسید، پوشیده از ترکهای باریک اما دندانهدار بود، انگار در آستانهٔ متلاشی شدن قرار داشت.پرسید با این حال نکتهٔ عجیب این بود که به جز قسمتهایی که واقعاً ترک برداشته بودند، بقیهٔ روحش بینهایت سالم به نظر میرسید، انگار هیچ مشکلی در کار نبود.
چارلز در حالی که با لمس کردن و ضربه زدن به جاهای مختلفِ بدنِ جان او را بررسی میکرد، گفت: «قبلاًشوند یه چیزِ شبیهِ این دیده بودم.» برای لکس واقعاً جالب بود که چارلز چطور با وجودِ نداشتنِ هیچ پایهٔ تزکیهای، میتوانستکارش انرژیِ روحی را مهار کند و از آن برای اهدافِ مختلفش بهره ببرد. این نوع کنترل برخلافِ قوانینِ مرسومِ تزکیه بود.
«این نتیجهٔ شکستگیِ یه گنجینهٔ روحه. در حالتِ عادی، حتی نابودیِ همچین گنجینهای همخانههایشان روی تزکیهگر تأثیری نمیذاره. اما تو این مورد، بهجای اینکه فقط گنجینه رو تواگر روحت نگه داری، حتماً کاملاً جذبش کردی و با روحت یکیاش کردی، مگه نه؟»
با اینکه چارلز اینخودشان سؤال را پرسید، اماآنجا برای شنیدنِ جوابش مکثی نکرد.
«مطمئن نیستم همچین چیزی چطور اتفاق افتاده، اما یه نفر خیلی دقیق گنجینهٔ روحت رو هدف گرفته. اونا بدون اینکه اصلاً به روحِبهخاطرِ اصلیت آسیبی بزنن، گنجینه رو بهشدت خراب کردن. این تنها دلیلیه که هنوز زندهای، چون روحت داره گنجینه رو یکپارچه نگه میداره تا کاملاًنداشت متلاشی نشه. اما همچین وضعیتی نمیتونه زیاد دوام بیاره. یا باید راهی برای بیرون کشیدنِ گنجینه پیدا بشه، یا اینکه خودِ گنجینه ترمیم بشه.
«تنها چیزی که نمیتونم ازش سر در بیارم اینه که... چرا یه همچین چیزی باعثخودشان شده پایهٔ تزکیهات از بین بره. مخصوصاً با توجه به اینکه تو تو عالمِ جاودان هستیخانههایشان و باورهات رو پایهریزی کردی. یهجورایی به نظر میرسه که ارتباطت با باورهای خودت قطع شده.»
لکس گفت: «ممنون چارلز، از اینجا به بعدش با من. میتونی بریتنها پیشِ هری و یه راهِ درمانی برای مردِ کوهستان پیدا کنی. فقط وقتیکارش درمانت کامل شد میریم سراغِ مهمان، چون بیادبیِ که بیدلیل مزاحمِ مهمانها بشیم.»
چارلز سر تکان داد و با انداختنِ آخرین نگاه به جان، از اتاق بیرونمیدادند رفت. او از وضعیتِ جان حسابی گیج شده بود و خیلی دلش میخواست بپرسداینها گنجینهای که با روحِ او یکی شده چیست، اما عقلش میرسید که چنین سؤالی نپرسد.
طولی نکشید کهقلمروی تنها مهمانخانهدار و جاناختصاص در اتاق باقی ماندند.