چپتر 1185: مشکلساز
0«ناهنجاریِ سمتِ چپ رو حس میکنم. میرم برطرفش کنم. شما اگه بخواید میتونید برید سمتِ راست. تا جایینظافت که من میفهمم، بهمحضِ اینکه ناهنجاری حل بشه، کلِ اینجا دوباره جذبِ قلمروی خاستگاه میشه. اون موقع، نگهداشتنِخونسرد گنجینههایی که پیدا میکنید شاید خیلی هم ساده نباشه، چون کاملاً مطمئنم که هنالیها هم بهشون علاقه دارن.»
ژیزل با نگاهی عجیب به او خیره شد. آیا از قصد عجیب رفتار میکرد، یا خودش هم نمیفهمید کهدلیل رفتارش عجیب است؟ برخوردِ بهشدت بیخیالِ او در برابرِ مرگِ تقریباً حتمی، تمرکزش روی چیزهای کاملاً پیشپاافتادهای مثل تیهایاین نظافت، و همچنین بیاعتناییِ محضش به گنجینههای باستانی و قدرتمندی که سازمانهای عظیم دربهدر دنبالشان بودند، اصلاً عادی نبود.
شاید یک آدمِ بسیار منطقی و خونسرد میتوانست در برابرِ وسوسهٔ چنین گنجینهای مقاومتدلم کند، اما حتی او هم وقتی برای فرار از ماجراهای مرگبار مجبور میشد ازهمانجا گنجینهها دست بکشد، دستکم کمی بیمیلی نشان میداد. اما انگار برای لکس اصلاً مهم نبود.
ژیزل در خواندنِ نیتِ آدمها مهارتِ بالایی داشت و به همین دلیلنیتِ یقین داشت که لکس واقعاً دارد به او میگوید مراقب باشد و واقعاًهیچ هیچ علاقهای به گنجینهها ندارد. اما همین موضوع او را بیشتر گیج میکرد.
ژیزل گفت: «ما همکاریِ خوبی با هم داشتیم و برایتقریباً همین اصلاً دلم نمیخواد این کار رو بکنم، اما بایدبیاعتناییِ ازتون یه سوگندِ رازداری بگیرم تا حضورم در اینجا مخفی بمونه.»
در حقیقت، باید او را همانجا میکشت. بههرحال، جستوجوی گنجینهای چنان قدرتمند ونیتِ ارزشمند که مجبور شده بودند آن را درونِ یک حبابِ زمان پنهان کنند، بهعلاقهای این معنی بود که نباید هیچ ریسکی میکرد. زنده گذاشتنِ لکس قمارِ بزرگی بود.
اما به غریزهاش اعتماد داشت؛ غریزهای که با وجودِ تمامِ این اتفاقاتِ عجیب، به او میگفت لکسکار قابلاعتماد است. مهمتر از آن، با توجه به محدودیتِ زمانیِ شدیدشان و تواناییهای چشمگیری که لکس از خودشده نشان داده بود، فکر نمیکرد بتواند پیش از تمامشدنِ وقت بلایی سرش بیاورد. پس مجبور بود کنار بیاید.
لکس که واقعاًدستکم خندهاش گرفته بود، پرسید:میداد «چهجوری میخواید سوگند بخورم؟»
ژیزل یک سنگِ یشمِاست بیضیشکل و ظاهراً معمولی بیرونمرگِ آورد و به دستش داد.
«انرژیتون رو به داخلِ سنگ هدایت کنید و برای مخفی نگهداشتنِ حضورِ من در اینجا سوگندبالایی بخورید تا خودبهخود فعال بشه. حتی اگه بخواید هم نمیتونید این سوگند رو بشکنید. متأسفم که مجبورمهمکاریِ این کار رو باهاتون بکنم، اما خیلی مهمه که هیچکس از حضورِ من در اینجا باخبر نشه.»
لکس سنگ را گرفت و سوگند خورد. زیاد از این بابت ناراحت نبود و با توجه به اینکه از نظرِ فنی همدیگر را نمیشناختند، احتیاطِ ژیزل را درک میکرد. گذشته از این، وقتی سوگندارزشمند درونِ روحش جاگیر شد... لکس حس کرد که این فقط یک گرهِ ساده درونِ روحش است که از خودِ روحِ او استفاده میکند. شاید باز کردنِ این گره بدونِ آسیبزدن به روح برای دیگرانبتواند سخت بود، اما برای او کارِ سادهای به حساب میآمد. لکس با بدجنسی به ژیزل نگاه کرد. با خودش فکر کرد اگر ژیزل میفهمید سوگندش اصلاً آنقدرها هم کارساز نیست، چه حسی پیدا میکرد.
ژیزل پیش از رفتن مکث کرد. بیشمیداد از حد کنجکاو بود و پرسید: «میتونم...مهارتِ میتونم یه سؤال بپرسم، اگه اشکالی نداره؟»
لکس گفت: «بپرس.»
«واقعاً... هیچ علاقهای به چیزیکمی که اینجا پنهان شده نداری؟ بامهم اینکه میدونی چقدر ممکنه باارزش باشه؟»
لکس شانه بالاباشد انداخت و جوابندارد داد: «نه چندان.»
«چرا؟»
لکس بیدرنگنمیفهمید جواب نداد، بلکهبرخوردِ لحظهای نگاهش کرد.
چهجوری باید این رو میگفت؟
سرانجام پرسید: «اگه مجبور بودی بینِ نجاتِ اونبیشتر دو تا بچه تو پولبیتوی و برداشتنِ ایناین گنجینه یکی رو انتخاب کنی، انتخابت چی بود؟»
سؤال گیجشبکشد کرد. انتظارِ چنینبیمیلی جوابی را نداشت.
لکس رو برگرداند و به سمتی که غرایزشبرابرِ او را هدایت میکردند خیره شد؛ بیشتر برای اینکهتیهای چهرهاش را که حالا درهم رفته بود، پنهان کند.
«مطمئنم هر چی اونجا پنهان شده، چیزِ فوقالعادهایه.میداد اما این رو هم میدونم که اینجور چیزها دردسرهایداشت پنهانی با خودشون میارن و الان، هیچ حواسپرتیای نمیخوام.»
با دور شدنِ لکس، ژیزل بارِ دیگر میتوانستبیشتر صداقت را در کلماتش حس کند. اما مهمتر ازکار آن، هنوز از سؤالی که پرسیده بود مبهوت بود.
در پولبیتوی، از دو بچهای که تحتِ سرپرستیِ خود گرفته بود محافظت میکرد. آنها را شخصاً نمیشناخت،همین اما حس میکرد بیش از حد ترحمانگیزند و میخواست نجاتشان دهد. این اولین باری نبود که چنین کاریدلم میکرد، آخرین بار هم نمیبود. هر چه باشد، تمامِ عمرش را صرفِ کمک به بچههای گمشده کرده بود.
اما چند نفر... چند نفر میتونستنبهشدت یه فرصتِ زندگیعوضکن رو فقط برایتمرکزش نجاتِ دو تا بچه نادیده بگیرن؟
فکر نمیکرد موقعیتی که لکس به آن اشاره میکرد، لزوماً دقیقاً شبیهِ آن زمانآدمها باشد. منظورش این بود که باید کسی را نجات میداد و دردسرهای مرتبط با شکارِموضوع گنجینه ممکن بود مانعِ این کار شود، برای همین اصلاً نمیخواست خودش را درگیرش کند.
با اینمراقب حال، کارِهیچ آسانی نبود.
برای یک بار هم که شده، با جدیت به لکس نگاه کرد. در این لحظه، هالهٔ باوقاری کهدلیل از او ساطع میشد کاملاً خالص، و از تمرکز و انگیزهای باورنکردنی لبریز بود. جای تعجب نداشت که برایاین خودش حرمسرایی به هم زده بود. میتوانست ببیند که چطور دخترهای دیگر ممکن است این ویژگی را جذاب بدانند.
سپس ژیزل رو برگرداند. حتی اگر لکس میگفت که به این ناهنجاری پایان میدهد، او عادتمثل نداشت به دیگران تکیه کند. خودش بهموقع گنجینه را به دست میآورد تا به ناهنجاری پایاننبود دهد. هر چه باشد، هنوز معلوم نبود که لکس بتواند به گفتهاش عمل کند یا نه.
لکس واردِ تالارِ عظیمی شد که در مرکزش دو پیکر، یخزده در زمان، درآدمها حالِ درگیری با یکدیگر ایستاده بودند. با این حال لکس نمیتوانست آنها را ببیند.ندارد هر چه باشد، این دو پیکر از هر سو در محاصرهٔ شکافهای زمانی بودند.
لکس واردِ تالار شد و با تشخیصِ شکافهایبیشتر زمانی، کنار رفت. اما هر طور که آنها راکار دور میزد، غرایزش همیشه به مرکزِ تالار اشاره میکردند.
ناهنجاری پشتِ دیواری از شکافهایبیمیلی زمانی پنهان بود که آنمهم را تماموکمال در بر گرفته بود.
لکس گفت:نمیفهمید «این... ممکنهاست دردسرساز بشه.»