چپتر 841: یک سفارشِ بزرگ
0مری جلوی لکس ظاهر شد؛ درست بهاندازهٔهستند خودِ او نگران بود. سریع میانِ اطلاعاتشکارتِ گشت و با دیدنشان چهرهاش در هم رفت.
«طبقِ راهنما، چندتا موقعیت هست که کلیدها و بقیهٔ قدرتهای مرتبط با مهمانخانه توشون از کار میافتن. یکیش وقتیه کهمشکلِ استفاده از اون قابلیت باعثِ آسیبِ فاجعهبار یا جبرانناپذیر بشه. مخصوصاً کلیدها ممکنه وقتی تو فضاهای خاصی هستن، یا قدرتهای خاصیاوردرایو با محافظتِ خیلی قوی جلوشون رو میگیرن، عمل نکنن. وقتی واردِ برج تو قلمروی بلور شدی هم همین اتفاق رو دیدی.»
لکس در این لحظه نمیخواست دنبالِ مقصر بگردد و سیستم را متهم کندشکننده که چنین اطلاعاتی را از او پنهان کرده است. حقیقت این بود کهبیرون هرچند سیستم هرگز به او اطلاع نداده بود، خودش هم هرگز چیزی نپرسیده بود.
بهجای این کار، روی موقعیتِ پیشِ رو تمرکز کرد. لوتر اطلاعاتِ محدودی برایش فرستاده بود، پس باید آنها را با دقت حلاجی میکرد تا جای ممکن اطلاعات بهکارت دست بیاورد. نکاتِ کلیدی این بود که مهمانخانهٔ نیمهشب بهطورِ خاص هدف قرار گرفته، آنها روی سیارهای به نامِ بیجیوای - ۹۸۷ هستند، و کلیدها در فضایی که درذهنش آن گیر افتادهاند کار نمیکنند. اعلانی هم که هنگامِ استفاده از کارتِ ویزیت دریافت کرده بود، میگفت فضا در مکانی که سعی داشتند از کارت استفاده کنند، شکننده است.
سرنخها کافی بود، پس کموبیش یقین داشت حدسش درست است. مشکلِ الان این بود که تصمیم بگیرد چهفضا کار کند. این بار دردسر بیرون از مهمانخانه رخ داده بود و او آنجا هیچ قدرتِ واقعیای نداشت.دردسر با این حال، تمامِ منابعِ مهمانخانهٔ نیمهشب را در اختیار داشت تا به روشی غیرمستقیم مشکل را حل کند.
ذهنش روی اوردرایو کار میکرد تا نقشهای بکشد. اگر به آنها میرسید، چطور نجاتشان میداد؟ راحتترین راه این بودحدسش که آنها را به مهمانخانه بفرستد، اما در حالِ حاضر این کار عملی نبود. اصلاً چطور میخواست به آنهاغیرمستقیم برسد؟ اگر با دشمنی بسیار قویتر از خودش روبهرو میشد باید چه کار میکرد؟ اگر همهچیز یک تله بود چه؟
افکارِ بیشماری از ذهنِ لکس گذشت و به همان سرعتی کهکارت میآمدند، تکتکشان را حلاجی میکرد. نقشهای در ذهنش شکل گرفت، اماتصمیم حتی در آن حالتِ آشفته و عصبی هم برای اقدام عجله نکرد.
نه، در این لحظه ذهنِ لکس آرام و از هرگونه حواسپرتی خالی بود. حالا که فهمیده بودنمیکنند باید چه کند، نقشه را چند بار در ذهنش مرور کرد تا مشکلاتی را که ممکن بودیقین سرِ راهش سبز شوند پیشبینی کند. بخشهایی از نقشه جای بداههکاری داشت، اما کاری برایش از دستش برنمیآمد.
این کار همچنین به معنای... فاش کردنِ علنیِ ارتباطِ بینِ لکس و مهمانخانهٔ نیمهشب بود، اما کموبیش چارهایفضا جز این نداشت. با این حال، همین موضوع نباید شکِ غیرعادیِ کسی را برمیانگیخت. هر چه باشد، مهمانخانهدردسر کارمندانِ زیادی داشت که بیرون از آنجا هویتهای واقعی داشتند؛ کسانی مثلِ هری، جان، کاوین، آنیتا و بقیه.
حالا که حرفشان شد، لکس لحظهای به فکر افتاد که کاوین را هم با خودش ببرد. هر چه باشدحدسش او یک جاودانهٔ زمینی بود و میتوانست کمکِ بزرگی باشد. اما با در نظر گرفتنِ ماهیتِ... بیثباتِ نقشهٔ لکس، حضورشمشکل در آنجا چهبسا بهجای نقطهٔ قوت، دستوپاگیر میشد. گذشته از این، از قبل راههایی برای جبرانِ غیبتش پیدا کرده بود.
پیش از آنکه دست به کاری بزند، یک بارِ دیگر تمامِکارت اطلاعاتش و همهٔ تواناییها و قابلیتهای مهمانخانه را مرور کرد. آیاتصمیم چیزی را از قلم انداخته بود که بتواند از آن بهره ببرد؟
در کمالِ ناباوری، درست وقتی مطمئن شد چیزِ دیگری نمانده، فکری به ذهنش رسیدفضایی تا اگر اوضاع طبقِ برنامهاش پیش نرفت، به کارش ببندد. پیش از آنکه آماده شود،کنند یک بارِ دیگر همهچیز را بررسی کرد و توضیحاتِ اشیا و قابلیتهای مرتبط را خواند.
پنلِ گردانِ نیمهشبسیارهای را باز کرد وهستند پیامی برای لوتر فرستاد.
«دارم کمک میفرستم.کارتِ تا جایی کهمیگفت میتونی زنده بمون.»
وضعیتِ فعلی مجالِ توضیحاتِ طولانی و مفصل را نمیدادسعی که چرا مهمانخانهدار نمیتواند خیلی راحت از قدرتهایش استفادهداشت کند و فوراً نجاتشان دهد. همین باید کفایت میکرد.
سپس به موزهاش آنی منتقل شد و تکهٔ کوچکی از جواهری را تراشید که هنوز وسواسِ یک اژدها را در خود داشت. ارزشِ ذاتیِ جواهر درسعی کنارِ وسواسِ اژدها، و اینکه هالهٔ یک ازلی در آن رخنه کرده بود، به آن ارزشی بیاندازه میبخشید. پس لکس چطور توانست به این راحتی تکهای ازاختیار آن بکَند؟ از نامهبازکنِ مهمانخانهدار استفاده کرده بود. این وسیله در این مقطع بسیار تیزتر از کاردِ کره بود، اما فقط محدود به فضای داخلِ مهمانخانه میشد.
تکهجواهر را در جیب گذاشت و به ایکس-۱۴۲ آنیگیر منتقل شد، و بیدرنگ قدم به فروشگاهِ بینهایت گذاشت.فضا پاول مثلِ همیشه منتظرش بود و لبخندِ گرمی زد.
درست وقتی بازرگان میخواست به لکس خوشامد بگوید وسعی حتی با خوشرویی سرِ برگشتنِ رنگوروی پوستش با او شوخیحدسش کند، لکس دستش را بالا آورد و حرفش را برید.
«وقت ندارم. بهترین و سریعترین خدماتی رو میخوام که عضویتم تو فروشگاه اجازه میده. به شیئی نیاز دارم که بتونه در سریعترین زمانِ ممکن، فضا روبیرون فوراً تثبیت کنه. اگه بیشتر از یکی هست، همهشون رو میخوام. ضمناً هر سلاحِ قدرتمندی رو که همین الان دمِ دست داری و هر کسی هماما میتونه ازش استفاده کنه میخوام. راستی، برات ممکنه چیزی از سیارهٔ بیجیوای-۹۸۷ از میدانِ نبردِ فوگان تو سوئیرا گیر بیاری؟ اگه ممکنه، میتونم یهکم منتظر بمونم.»
پیش از آنکه پاول بتواندخاص سؤالی بپرسد، لکس تکهجواهرِ کوچکنامِ را به سمتِ مرد انداخت.
«این رو بابتِ هزینهاش بردار.»
به محضِ اینکه پاول جواهر را گرفت، آشکارا جا خورد و حتی مات وسرنخها مبهوت ماند. با دهانی باز خشکش زد و به جواهر خیره شد؛ سعی داشتآنجا بفهمد چرا حواسش میگویند این شیء بیاندازه ارزشمند است، اما خودش نمیتواند آن را بشناسد.
لکس با قاطعیت گفت:ویزیت «پاول، وقت ندارم!» و بازرگانسعی را از بهتزدگی بیرون آورد.
پاول گفت: «همین الان ردیفش میکنم!» وقرار به سمتِ درِ پشتی دوید. این همفضایی یک سفارشِ بزرگِ دیگر برای او بود!