چپتر 639: بدون عنوان
0موجِ سونامی مانند دریای سرخ از وسط شکافته شد و زوجی را نمایان کرد که حتی یکجادهها قطره آب هم به آنها نخورده بود. کاوین و آنیتا کنارِ هم ایستاده بودند و آنیتا عاشقانهبهجز بازوی شوهرش را گرفته بود. پشتِ سرشان نوزادشان بود که دهها مسخشدهٔ نامردهاش او را به جلو میراندند.
نوزاد بیصدا خوابیده بود؛ سروصدای مبارزه و آشوب بالاخره او را به خوابی آرامبرسید فرو برده بود. واقعاً نمیشد به او خرده گرفت که نمیتواند فرقِ بینِ سروصدایتمامِ آببازیِ صدها یا هزاران نفر را با یک قتلعامِ دلپذیرِ روزِ یکشنبه تشخیص بدهد.
کاوین همانطور که به راهش ادامه میداد، گفت: «به کارتون برسید، ما فقط داریمنداشتند رد میشیم.» واقعاً نمیشد به او خرده گرفت که در بازی شرکت نمیکرد، چونداشت پرتابِ سادهٔ یک بادکنکِ آبی به دستِ او میتوانست تمامِ کارکنانِ مهمانخانه را نابود کند.
بهمحضِ عبورِ این زوج، مبارزه ازداشت سر گرفته شد و آبیِ کوچولوخیلیها به یکی از اهدافِ اصلی تبدیل شد.
با اینکه بسیاری از کارکنان در این جنگ شرکت کردند، شمارِ بیشتری از آنهاتشکیل که دلشان نمیخواست خیس شوند، از آن فاصله گرفتند. با این حال هدفِ لکس برآوردهنبودند شد، چرا که حتی کسانی که در بازی شرکت نداشتند هم بهوضوح آرام شده بودند.
آنها در سراسرِ دهکده پخش شدند و شروع کردند به لذت بردنِ واقعی ازبرسید تمامِ چیزهایی که مهمانخانه برای ارائه داشت. صفهایی جلوی باجههای عکاسی تشکیل شد، خیلیها درکارکنانِ کانالهای کنارِ جادهها قایقسواری کردند و عدهای دیگر هم از وسایلِ نقلیهٔ مختلف لذت بردند.
خوردند و بازی کردند، و گرچه بیشترشانگرفتند واقعاً مضطرب نبودند، آنهایی که اضطراب داشتندنداشتند بهوضوح آرام شدند. خب، همه بهجز لوتر.
لئو به لوتر که روی سقفِداشت یکی از ساختمانها ایستاده بود نزدیک شدکانالهای و پرسید: «نمیخوای به جمعشون اضافه بشی؟»
لوتر با چهرهای بینهایت درهمکشیده گفت: «وقتی میدونم قراره چه اتفاقی بیفته، سخته که بهم خوشکانالهای بگذره. با اینکه جزئیاتِ زیادی در کار نیست، پروندههایی رو که ولما دربارهٔ فوگان داره خوندم.داشتند مبارزهٔ آسونی نخواهد بود. واقعبینانه بخوام بگم، حتی نباید انتظار داشته باشم اونایی که میرن، برگردن.»
«فوگانها قوی هستن، اما کارکنانِ مهمانخانه هم ضعیفهمانطور نیستن. فقط باید کنارِ هم بمونن و هوایداریم همدیگه رو داشته باشن، اونوقت حالشون خوب میشه.»
لوتر چیزی نگفت و در عوض برگشت تا به لئو نگاه کند. او زمانِ زیادی را درسراسرِ مهمانخانه صرفِ شناختنِ سایرِ کارکنان کرده بود. با اینکه بینِ رسیدگی به دستوراتِ مهمانخانهدار، تزکیه کردن و فکرکانالهای کردن به راههایی برای ارتقای مهمانخانه برنامهٔ شلوغی داشت، باز هم توانسته بود برای این کار وقت بگذارد.
تنها چیزی که توجهش را جلب کرده بود، الگوهای غیرعادیِ ظاهرتشکیل و غیب شدنِ لئو در مهمانخانه بود. هیچکسِ دیگری بهاندازهٔ اوخوردند از مهمانخانه دور نمیماند، دستکم در میانِ کارکنان که اینطور بود.
لوتر شک داشت که نقشِ لئو بهعنوانِ یک مغازهدار در مهمانخانه فقط یک پوشش باشد و در عوض وظایفِ سرّیِدیگر مهمانخانهدار را انجام بدهد. خب، وقتی لئو چند مأموریتِ سرّی از طرفِ مهمانخانهدار به لوتر داد، عملاً همین موضوع رانزدیک به او گفته بود، اما لوتر گمان میکرد که لئو نقشی بسیار پررنگتر از آنچه بقیه میدانستند برای مهمانخانهدار بازی میکند.
او بهخاطرِ توجهی که لئو دریافت میکرد به او حسادت نمیورزید. در عوض، ضرورتِبرسید این کار را درک میکرد. در حالی که لوتر بهعنوانِ دستیارِ مهمانخانهدار در روشناییتمامِ قرار داشت، لئو در تاریکی بود و کارها را بدونِ جلبِ توجه انجام میداد.
در نتیجه... باید ازخیس بقیه هم بیشتر درحال جریانِ اطلاعاتِ محرمانه قرار میگرفت.
لوتر در حالی کهبرای به چشمانِ لئو نگاهجلوی میکرد، پرسید: «چیزی میدونی؟»
لئو شانهای بالا انداخت و گفت: «چیزِ خیلی عجیبی نیست. مهمانخانهدار نمیخواد بیدلیل واردِتشکیل مبارزه بشه، برای همین فعلاً داره با شرایط کنار میاد. اما با این حالمضطرب داره یه استراتژیِ خروج آماده میکنه. فکر کنم بهزودی، مهمانخانه قلمروی خودش رو داشته باشه.»
برقی در چشمانِ لوتر درخشید، اما چیزی نگفت. پس از اینکه چندگفت لحظهٔ دیگر هم روی سقفِ ساختمان ماند، تصمیم گرفت فعلاً آنجا رابادکنکِ ترک کند. هر چه باشد، نامِ او هم در فهرستِ داوطلبان بود.
از نظرِ فنی، تنها چند ماه از زنده شدنِ لوتر میگذشت، بنابراین نباید رسیدنش به عالمِ بنیان بادهکده این سرعت امکانپذیر میبود. اما برخلافِ انتظار، او همین حالا هم نزدیک به اوجِ عالمِ بنیان بود. اوجادهها از تبارش سوءاستفاده کرده بود تا بهطورِ مداوم، بسیار فراتر از آنچه تنش میتوانست تحمل کند، تزکیه کند.
در روزهایی که اتفاقِ خاصی نمیافتاد، به خودش اجازه میداد تا عواقبِ خستگیکانالهای و جراحاتِ انباشتهاش را حس کند، تا این بار رفتهرفته سبکتر شود. در روزهایآنهایی دیگر که نهایتِ توانش لازم بود، حتی بیشتر از قبل از تبارش استفاده میکرد.
فعلاً تصمیم گرفت برود در یک غلافِ بازیابی بخوابد. میخواستصفهایی تا جای ممکن بارِ انباشتهاش را تخلیه کند تا دردیگر طولِ جنگ برای استفاده از تبارش هیچ مشکلی نداشته باشد.
لکس رفتنِ لوتر را تماشا کرد و چیزی نگفت. مگر میشد نداند که لوتر اول از همه اسمشبازی را در فهرستِ داوطلبان نوشته بود؟ با این حال، قصد نداشت جلویش را بگیرد. چه خوب و چه بد،آبیِ شخصیتِ افراطیِ لوتر دقیقاً همان چیزی بود که برای جانِ سالم بهدر بردن از جنگِ پیشِ رو نیاز داشتند.
لکس حواسش به تمامِ کارمندانش بود، اما تمرکزِ ویژهاش را رویبرآورده آن هزار داوطلب گذاشت. با این حال، هیچکدام مضطرب یا نگرانلذت به نظر نمیرسیدند. انگار همهچیز عادی بود. اما آخر چطور ممکن بود؟
لکس بهخوبی میدانست که غیر از زی، نزدیک به ششصد کارمندِ دیگر از جمله لوتر نیز درمانِ کالبدِوسایلِ خود را پشتِ سر گذاشته بودند. تهیهٔ تمامِ لوازمِ لازم برای این روند نزدیک به ۴۰ میلیون امپی روینزدیک دستِ لکس خرج گذاشته بود، اما هیچکدام از مواد آنقدر کمیاب نبودند که مجبور شود دوباره به فروشگاه برگردد.
البته تجربهٔ هیچکدامشان بهاندازهٔ زی وحشتناک نبود، اما برای هیچکدامشان همجلوی راحت نگذشته بود. حتی همین الان هم اگر معجونهای لکس تمامنقلیهٔ نشده بود، چهبسا چند نفری هنوز داشتند این روند را طی میکردند.
با این حالدلپذیرِ حتی یک نفرشانتشخیص هم شکایتی نکرده بود.
لکس از روی پشتبام ناپدید شد تا بهحال نظارت بر جشنهای آن روز ادامه دهد وشده هر جا لازم میدید، شخصاً تغییراتی ایجاد کند.
نکتهٔ جالب، یا دستکم چیزی که برای ولما جالب میبود، اینتشکیل بود که در این محیطِ جدید که همه به استراحت و معاشرتگرچه تشویق میشدند، بسیاری داشتند نشانههای اولیهای از شکلگیریِ روابطِ عاطفی بروز میدادند.
فعلاً برای برداشتنِ چنین قدمی بیش از حد جوان و بیتجربه بودند، اماعکاسی لکس از همین حالا میتوانست نشانههایش را ببیند. اینکه بیشترِ کسانی که چنینگرچه نشانههایی بروز میدادند قرار بود بهزودی راهیِ جنگ شوند، لکس را کمی غمگین میکرد.
روز بهآرامی اما در آرامش گذشت و عصر فرارسید. جمعیتی که در سراسرِ روستا پراکنده شده بودند، دوبارهبازی در یک آمفیتئاترِ روباز دورِ هم جمع شدند. شاید یک تالارِ سرپوشیده برای این کار بهتر میبود، اما جاآبیِ دادنِ چندصدهزار موجود داخلِ یک ساختمان، طوری که هنوز هم فضای کافی برای حرکت داشته باشند، کارِ راحتی نبود.
هرچند آنجا سالنِ رقصِ بلورین نبود، اما فانوسهای آسمانیِ شناور شب را با نوری زرد، ملایمشده و در عینِ حال گرم روشن کرده بودند و فضایی آرامشبخش به وجود آورده بودند. خب،عکاسی با وجودِ یک بچه پرندهٔ سول در آن حوالی، استفاده از نورپردازیِ متفاوت کارِ سختی بود.
با اینکه بیشترشان روزِ پرمشغلهای را پشتِ سر گذاشته بودند، اماتشکیل خسته نبودند. در عوض، همه سرحال و هیجانزده بودند، چرا کهخوردند بیصبرانه انتظارِ اتفاقِ بعدی را میکشیدند: مهمانخانهدار قرار بود حضور پیدا کند.
وقتی همه از جمله لوتر رسیدند، نور با وجودِداشت بچه پرندهٔ سول کم شد و سکوی کوچکی پدیدارقایقسواری گشت. جمعیت در انتظارِ مهمانخانهدار در سکوت فرو رفت.
اخیراً حضورش در انظارِ عمومی کمتر و کمتر شده بود و وقتی هم ظاهر میشد، معمولاً فقط با همان چند کارمندِچون همیشگی دیدار میکرد. این موضوعی بود که حتی خودِ لکس هم متوجهش نشده بود؛ غرایزش هم به او هشداری نداده بودند، چوناینکه این کار هیچ پیامدِ مهمی در پی نداشت. این مسئله نقطهٔ کوری را در غرایزش و اتکای همیشگی به آنها آشکار میکرد.
پیش از آنکه مهمانخانهدار ظاهر شود، صدای قدمهایی در دلِ شب طنین انداخت. طنینِ قدمها ادامه یافت تا اینکه ناگهان همه دیدند شخصی دارد از سکوبرای بالا میرود. در دم فهمیدند که مهمانخانهدار قرار نیست ناگهان روی سکو ظاهر شود. مهمانخانهدار تمامِ این مدت در میانشان حضور داشت، اما خودش را پنهانهمه کرده بود تا جلبِ توجه نکند. با فکر کردن به اینکه شاید شانه به شانهٔ مهمانخانهدار ایستاده بودند، ناگهان هیجان در دلِ تمامِ کارمندان موج زد!
صدای گرم و رسای مهمانخانهدار در میانِ جمعیت پیچید: «خوش اومدید. خوشحالم که میبینم بهقایقسواری همگی داره خوش میگذره. ما معمولاً شبانهروز برای خدمت به مهمانانِ مهمانخانه کار میکنیم، اماهمه نباید فراموش کنیم که خودمون هم حق داریم کمی استراحت کنیم و آرامش داشته باشیم.»
مهمانخانهدار مکثی کرد و با لبخندی گرم و حاکی ازصفهایی رضایت به جمعیت خیره شد. میتوانست صدای جابهجا شدنشان را بشنود،وسایلِ میتوانست تپشِ تندِ قلبشان را بشنود، میتوانست نفسهای بهشمارهافتادهشان را بشنود.
اینها افرادِ اودلپذیرِ بودند. و اوتشخیص بهخوبی رهبریشان میکرد.