چپتر 875: خنجرِ دیوکُش
0لکس در برابرِ آن تختِ غولآسا مثل مورچه بود. دیوی که روی تخت نشسته بود، با نگاهی کهبار از بالا به لکس میانداخت، هم باعظمت بود و هم تهدیدآمیز. تاریکیِ محیط دورِ صورتِ دیو پیچیده بودپرته و تنها چشمانش را نمایان میگذاشت، اما بقیهٔ هیکلش چنان واضح دیده میشد که انگار کاملاً زیرِ نور بود.
دیو آشکارا از اینکه لکس مجبور بود برای دیدنش سر بالا بگیرد لذت میبرد و حتی به جلو خمبریزد شد تا صورتش را درست بالای سرِ لکس بیاورد و او را مجبور کند گردنش را بیشتر به عقبکارِ خم کند. اما در حالی که دیو در حسِّ برتریِ خود غرق بود، لکس به این اختلافِ اندازه بیتفاوت ماند.
کسی که یک بار رویکمی سرِ اژدها ایستاده باشد، اندازهٔهمچنان چیزها دیگر برایش اهمیتی ندارد.
دیو کلماتش را کشید، انگارپیدا که بخواهد دلهره ایجاد کند، وقبل به حرف آمد: «تو... حواست پرته.»
بیرون از ذهنِ دیو که لکس به آن نفوذ کرده بود،غرق دیو بیسروصدا و مخفیانه خودش را شفا داده بود! هرچند به حالتِچیزها اوجش برنگشته بود، اما همینقدر هم برای تکان دادنِ دمش کفایت میکرد.
نوکِ دمش حتی از شمشیر هم تیزتر بود و درست دررفت قلبِ لکس فرو رفت... یا دستکم سعی کرد فرو برود. تنهاذهن هنرش این بود که کتوشلوارِ لکس را کمی به هم بریزد.
درونِ فضای ذهن، لکس همچنان با بیتفاوتیدرونِ به دیو نگاه میکرد. پیدا بود نقشهاشنقشهاش آن تأثیری را که دنبالش بود، نداشت.
لکس با وجود اینکه ازپیدا قبل به نتیجهگیریِ خودش رسیدهوجود بود، پرسید: «همهٔ اینا کارِ توئه؟»
«برای چی میخوای بدونی، اژدهارامکن؟ فکر میکنی میتونی همونطور که اژدها رو مغلوباختلافِ کردی، منم شکست بدی؟ فکر میکنی میتونی هویتت رو پشتِ این نقابهای رقتانگیزاهمیتی قایم کنی؟ فکر میکنی چیزی بیشتر از یه مهره تو بازیِ غولها هستی؟»
صدای دیو اوج گرفت و به فریادی کرکننده تبدیل شد که نهتنها ذهنِ لکس، بلکه فضای ذهنیِکتوشلوارِ اطرافش را هم لرزاند. در بیرون، دمِ دیو به تلاشهای مذبوحانهاش برای سوراخ کردنِ لکس ادامه داد،رسیده تا جایی که نوکِ تیزش کُند شد، اما حتی نتوانست یک کوک از کتوشلوارِ لکس را پاره کند.
لکس پیش از ترکِ فضای ذهن گفت: «داری سعی میکنی منو بترسونی، تهدیدم کنی. این یعنی ترسیدی.نداشت خوبه. باید هم بترسی.» قرار نبود چیزی بیشتر از این بفهمد که گروهی از دیوها ارتباطِ پیچیدهایمغلوب با این حمله به مهمانخانهٔ نیمهشب دارند. اما اینکه دقیقاً چه کسانی بودند، هنوز یک راز بود.
لکس بدش نمیآمد زمانِ بیشتریپیدا را صرفِ تحقیق کند، اما فراموشقبل نکرده بود که وقت تنگ است.
لکس بهمحضِ اینکه تلاش برای کاوش در افکارِ دیوبرتریِ را تمام کرد، خنجری را که پیشتر استفاده کرده بوداژدها بیرون کشید و آن را در چشمِ دیو فرو کرد!
باورش سخت بود، اما دیو حتی با وجودِ جراحت در مغزش هنوزدستکم نمرده بود و به فریاد کشیدن ادامه میداد. لکس مجبور شد بارهابیتفاوتی با خنجر به دیو ضربه بزند تا اینکه سرانجام از پا درآمد.
برای آخرین بار خنجر را بیرون کشید و پیش از آنکه نگاهِ خریدارانهای به آن بیندازد، خونش را با لباسِ دیو پاک کرد. تیغهٔ نقرهای صاف، دندانهدار وبدونی بهطولِ ۸ اینچ (۲۰ سانتیمتر) بود که ظاهرش را کاملاً معمولی جلوه میداد. در عوض دستهٔ آن بود که از مادهٔ سیاه و نامتعارفی ساخته شده بود و خودشبلکه را کاملاً با قالبِ دستِ لکس تطبیق میداد. لبههای بالا و پایینِ دسته، میخهای تیزی رو به بیرون داشتند که در واقع از خودِ تیغه خطرناکتر به نظر میرسیدند.
اما ظاهرش فریبنده بود. تیغه از فلزِ نادری ساخته شده بود که دوامرسیده و تیزیِ لازم برای شکافتنِ پوستِ یک جاودانهٔ معمولی را داشت. البته برایمغلوب انجامِ این کار، به چیزی خیلی بیشتر از یک تیغهٔ تیز نیاز بود.
گذشته از این، تیغه افسون هم شده بود تا نیروی حیاتِ هراین کسی را که به آن دست میزد، بمکد. دسته از مادهٔ خاصیدیگر ساخته شده بود که کاربر را در برابرِ افسونِ تیغه محافظت میکرد.
این کاردِ بهطرزِ مضحکی تیز و مرگبار، در تضادی آشکار، نامِ بسیاردستکم سادهٔ «خنجر» را داشت، اما لکس با در نظر گرفتنِ اولین قتلی کهنگاه با آن انجام داد، تصمیم گرفت نامش را به «خنجرِ دیوکُش» تغییر دهد.
خنجرِ دیوکُش روی آن متعصب یا مجسمه اثری نداشت وهمچنان برای همین لکس پیشتر از آن استفاده نکرده بود، اما دیوهارسیده که بدنهای فوقالعاده مقاومی داشتند، اهدافِ ایدهآلی برایش به شمار میرفتند.
به سمتِ زی برگشتنگاه که هنوز داشت متحدانِ باقیماندهاشنداشت را از آنجا دور میکرد.
«هر کی رو میتونستیم فرستادیم رفت، با یه موشکِ قدرتمند همغرق میتونیم جلوی دشمنا رو بگیریم. الان فقط مونده بفهمیم چطوری بایداندازهٔ بریم همون جایی که باهاش احساسِ ارتباط میکردی. فکری به ذهنت میرسه؟»
«حسش میکنم. همون دور و بره، ولی پنهانه یا... یا فقط دستمون بهش نمیرسه. هر بارهنرش که فضا شکاف برمیداره میتونم ورودیش رو حس کنم، اما شکافهای فضا همیشه رو به خلأ بازنتیجهگیریِ میشن. ورودی یه جایی لابهلای ترکهاست، همونجا که فضا خرد شده، اما هنوز کامل به خلأ نرسیده.»
توضیحِ زی او را یادِ همان حسی انداخت کهذهن پیشتر تجربه کرده بود؛ وقتی حس کرد فضای آنجاوجود روی چیزی کشیده شده، انگار که میخواهد پنهانش کند.
«با اینکه میفهمم چی میگی، ولی من هیچ راهی برای رسیدن به اونجا ندارم. اون دفترچه راهنمایی که بهت دادم رو بخونفکر ببین میتونی چیزی از توش دربیاری یا نه. چون تو تنها کسی هستی که این ارتباط رو حس میکنه، پس فقط خودت میتونیفریادی یه در به اونجا باز کنی. من تا جایی که از دستم بربیاد ازت محافظت میکنم، ولی نمیدونم دقیقاً چقدر میتونم دوام بیارم.»
در دوردست میدید که هر لحظه انرژیِ ایزدیِ بیشتری در یک نقطه جمع میشود: مجسمه. دیویماند که آن متعصب را محاصره کرده بود، بههیچوجه نتوانسته بود تجمعِ انرژیِ ایزدی را کُند کند. بلکهحرف برعکس، این روند را سرعت هم بخشیده بود که بیشک دلیلش خسارتهای جانبیِ ناشی از مبارزهشان بود.
لکس که انگار حس کرده بودنوکِ اوضاع قرار است خیلی بدتر شود، کتشسعی را درآورد و روی شانههای زی انداخت.
«بیا، اینو بپوش.»
مردِ جوان بسیار قوی بود، اما نه آنقدر که بتواند وزنِ کتِ دفاعیِرسیده مخصوصِ لکس را بهراحتی تحمل کند. زانوهایش خم شد و روی زمین افتاد،مغلوب اما خوشبختانه پیش از آنکه با صورت به زمین بخورد، خودش را نگه داشت.