چپتر 636: چپتر ۶۳۶
0سرباز به لکس گفت: «لطفاً با ما بیاید تا جزئیات رو وارد کنیم. طبقِ اطلاعاتِ ما، شما قراره بهعنوانِ دستیارِ رزمیِ کمکی منصوب بشید. اعضایقابلِ دستیارانِ رزمیِ کمکی رسماً از طرفِ ارتشِ یوتون به رسمیت شناخته میشن و رتبهبندی و اختیاراتِ خودشون رو دارن، اما خارج از سلسلهمراتبِ فرماندهی قرارداشتنِ میگیرن. این یعنی اساساً تو بعضی وظایف و مأموریتها به ارتش کمک میکنن، اما نمیشه مجبورشون کرد مأموریتی رو بپذیرن یا تو جای خاصی مستقر بشن.»
«جزئیات بسته به نقش و رتبهٔ هر دستیار متفاوته، اما مطمئنم خودتون از شرایطِ استخدامتون خبر دارید. دلیلِ اینکه ایناعضوِ رو بهتون میگم اینه که با تبدیل شدن به یک عضوِ دستیارانِ رزمیِ کمکی، سطحِ خاصی از مزایا و شایستگیهاچیزهای رو به دست میارید که تو سراسرِ امپراتوری قابلِ استفادهست، و یک هویتِ پاک و مشخص برای استفاده خواهید داشت.»
لکس حس کرد در بخشِ آخرِ این حرفها، چیزهای زیادی ناگفته مانده است. ناگهان به این فکر افتادمیداد که چهبسا بسیاری از مجرمانِ تحتتعقیب فقط برای داشتنِ هویتی پاک، عضوِ دستیارانِ رزمیِ کمکی میشدند. بسته به نحوهٔبحثبرانگیزی مدیریتِ ماجرا، این موضوع میتوانست برای امپراتوری هم خوب باشد هم بد. البته هیچکدامِ اینها ربطی به لکس نداشت.
او را به آزمایشگاهی بردند که در آنجا چند آزمایش رویش انجامخبر شد؛ چیزی که او را یادِ زمانِ آزمایشهایش در پرندهٔ آبی انداخت.مزایا البته آزمایشهایی که امپراتوری انجام میداد، بسیار پیچیدهتر از آزمایشهای زمین بود.
اول از همه، برای هیچ آزمایشی نیازی نبود سوزن بخورد یا دچارِ برقگرفتگی شود. از طرفی، هیچ کارِ بحثبرانگیزی مثلِ پرسیدن دربارهٔ فنونِ تزکیهاشامپراتوری هم انجام ندادند. گوشهای از ذهنش درگیرِ این بود که آیا در طولِ آزمایشها، دیانایِ او با هیچیک از بستگانش در امپراتوری تطابق پیداتحتتعقیب میکند یا نه، چرا که قطعاً بستگانی در آنجا داشت. اما هرگز حرفی از آن به میان نیامد، پس شاید هم تطابقی در کار نبود.
چیزی که نمیدانست این بود که کتیبهای که روی قلبش قرار داشت، نهتنها تبارش را پنهانمیگم میکرد، بلکه جلوی ردیابیِ هویتش را هم میگرفت. هیچ آزمایشِ دیانای که میداد دقیق از آبمشخص درنمیآمد. میتوانست به بینقصترین مجرمِ روی زمین تبدیل شود، اما این چیزها دیگر برایش گذشته بود.
عجیب اینکه در طولِ آزمایش سؤالاتِ بسیار کمی از اوچیزی پرسیدند، انگار میخواستند هویتش تا جای ممکن ساده و خالی بماند.آزمایشهای با این حال، سؤالی پرسیدند که باعث شد لحظهای مکث کند.
«اسم؟»
«لکس.»
«فقط «لکس»؟نقش نامِ خانوادگی یامتفاوته وابستگیِ خاصی نداری؟»
مردد ماند،نداشت اما در نهایتآنجا فقط گفت: «نه.»
سرباز که انگار انتظارِ چنین جوابی را داشت، فقط سر تکان داد و بهدلیلِ ساختِ حسابِ کاربریاش ادامه داد. این روند طول نکشید و تنها در ۳۰ دقیقه،سراسرِ او با یک هویتِ رسمیِ امپراتوری به عضوِ ثبتشدهٔ دستیارانِ رزمیِ کمکی تبدیل شد!
برحسبِ تصادف، توکنِ هویتی که به او دادند شبیهِ یک سکه بود، با این تفاوت که رنگش سیاهسطحِ بود. این تصادف از این جهت بود که دوباره او را یادِ پرندهٔ آبی انداخت. اما بهراحتی توانستحرفها این توکن را بررسی کند و مطمئن شد که هیچ ردیاب یا دستگاهِ نظارتیِ پنهانی در آن نیست.
آن را در النگوی فضاییاش گذاشت و بهدنبالِ سرباز رفت که اودلیلِ را به اتاقی کاملاً خالی راهنمایی کرد. اتاقی مربعشکل، با دیوارها و کفیمیارید کاملاً سفید. شبیهِ جایی بود که بیمارانِ روانی را در آن نگه میداشتند.
سرباز گفت: «تلهپورت بهزودی فعال میشه. لطفاً هم از نظرِچیزی جسمی و هم روانی خودتون رو آماده کنید. تلهپورت توپیچیدهتر مسافتهای طولانی، مثلِ سفر بینِ سیارهها، میتونه حسابی گیجکننده باشه.»
لکس فقط سر تکان داد. نگران نبود.متفاوته در واقع، کاملاً مشتاقِ آن بود. میخواستدلیلِ بفهمد حملونقلِ عادی بینِ سیارات چطور انجام میشود.
طولی نکشید که به خواستهاش رسید، هرچند از نظرِدلیلِ فنی، سفرِ عادی بینِ سیارات، فارغ از اینکه چقدرسطحِ دور باشند، با سفینه انجام میشد نه با انتقالِ آنی.
لکس فکر میکرد وقتی مرد گفت که گیج خواهد شد، منظورش ناراحتیِ ناشی ازاینا انتقالِ آنی است. لکس بهخاطرِ کالبدش نگرانِ این موضوع نبود. چیزی که پیشبینی نمیکردقابلِ این بود که سطحِ این آرایهٔ انتقالِ آنی، اصلاً در حد و اندازههای فروشگاهها نبود.
آرایه فوراً فعال شد، بنابراین لکس هیچ هشداری نگرفت. اما حتی اگر هشدار همپرندهٔ میگرفت، انتظارِ ضربهٔ شلاقیِ شدیدی را نداشت که به بدنش وارد شد؛ حسی شبیهِنیازی شلیک شدن در هوا با سرعتِ یک جتِ جنگنده. اما این تازه اولِ ماجرا بود.
این انتقالِ آنی اصلاً شبیهِ مواردی که به آنها عادت کرده بود، بیدرنگ نبود و در تمامِ مدتی که طول کشید، لکسعضوِ حس میکرد بدنش در هوا تکانتکان میخورد؛ مثلِ عروسکی پارچهای در دستِ کودکی که با تمامِ سرعت میدود. بدترین قسمتش این بودناگفته که هیچ حسی از بالا و پایین وجود نداشت، چون حس میکرد «جاذبه» او را از هر طرف به سمتِ خود میکشد.
سپس انتقالِ آنی به همان ناگهانیِاستخدامتون شروعش پایان یافت و لکس خودبهتون را در اتاقِ کاملاً سفیدِ دیگری دید.
اگر لکس آدمِ ضعیفتریدستیار بود، بالا میآورد. اماشرایطِ نبود، پس فقط ناسزا گفت.
این دیگه چه کوفتی بود؟ قرار بود ازرویش تلهپورت لذت ببرم و مزایای کالبدم رو تجربهانداخت کنم. بهجاش سوارِ یه ترنهواییِ بیبرنامه شدم. عجب کلاهبرداریای.
لکس که بیشتر کلافه بود تا گیج، از اتاقِ سفید بیروناستخدامتون رفت و با گروهی از سربازانِ غافلگیرشده روبهرو شد. اما آنهاعضوِ خوب آموزش دیده بودند و خیلی زود به خود مسلط شدند.
سرباز چیزی را از رویشرایطِ صفحهای خواند و پرسید: «شمااینکه آسیآ لکس از وگوس مینیما هستید؟»
«بله، خودمم.»
سرباز به او سلامِ نظامی داد و گفت: «به پولبیتوی خوش آمدید، قربان.»آزمایشهایش ظاهراً رتبهٔ لکس از او بالاتر بود. تا حدودی منطقی به نظر میرسید.هیچ هرچه باشد، لکس در هستهٔ زرین بود، درحالیکه سرباز در قلمرو پایه قرار داشت.
«اقامتگاه براتون هماهنگ شده، قربان. این اتاق تا یک سال براتون رزرو میمونه. بعد از اون، اگهبهتون بخواین به اجارهٔ همون اتاق ادامه بدین، باید خودتون هزینهاش رو بپردازین. یه بستهٔ معارفه هم هست تابرای با سیاره و فرهنگش آشنا بشین. در حالِ حاضر، هیچ دستوری براتون نیومده و هیچ نامهای هم ندارین.»
لکس پوشهای را که سرباز به اوخبر داد گرفت و گفت: «ممنون.» سپس مسیراینه را پرسید و از ساختمان خارج شد.
اینطور نبود که نخواهد مدتی را در پولبیتوی بگذراند، یا دربارهٔ پستدلیلِ و مقامِ جدیدش کنجکاو نباشد. فقط این روزها بهخاطرِ نزدیکشدنِ مهلتِ رفتنِ کارمندانشمیارید کمی بیحوصله بود. بماند که آنهمه تکانخوردن هم کمکی به حالوروزش نکرده بود.
نگاهی به شهر انداخت، اماآنجا چیزِ زیادی برای تماشا نبودچیزی چون شب بود و باران میبارید.
«مری، اگه از اینجا به مهمانخانه تلهپورتمتفاوته کنم، بازم میتونم تو آینده به اینجادلیلِ برگردم با اینکه به مهمانخانه متصل نیست؟»
«هر کسی که به مهمانخانه میاد یه لنگر از خودش به جا میذاره، و مهمانخانه ازشدن همین طریق میفهمه موقعِ برگشت اونا رو کجا بفرسته. هر کسی فقط میتونه یه لنگر داشته باشه،داشت از جمله خودت. پس آره، از نظرِ فنی اگه بری مهمانخانه میتونی دوباره به اینجا تلهپورت کنی.
«اما وضعیتِ تو یهکم پیچیدهست، چون میتونی به هر سیاره یا منطقهای که به مهمانخانه متصل باشهاینه هم سفر کنی. بنابراین، میتونی هر وقت خواستی به اینجا برگردی. اما بهمحضِ اینکه تصمیم بگیری بهاستفاده یه سیارهٔ دیگهٔ متصل به مهمانخانه بری، یا حتی شاید یه قلمروی دیگه، لنگرت هم جابهجا میشه.»
«پس در واقع، نمیتونم بدونِآنجا اینکه لنگرم از اینجا ناپدیدچیزی بشه، به قلمرو کریستال برم؟»
«نه.»
لکس با کلافگی آه کشید.
«چقدر طول میکشهرتبهٔ تا این سیارهمطمئنم به مهمانخانه متصل بشه؟»
«خب، حداقل یه روز زمان میبره. ممکنه بیشتر هم بشه، اما تو این مزیت رو داری که میتونی هر وقتپیچیدهتر خواستی برگردی و بعد تا زمانی که جای دیگهای نری، هر وقت خواستی دوباره به این سیاره بیای. این یکیدربارهٔ از مزایای کشفِ جاهای جدید با پای خودته، بهجای اینکه فقط از بلیتهای طلایی برای سفر به سیارههای جدید استفاده کنی.»
لکس گفت: «فکر کنم بهتره فقط به کارم برسم.» و بهسمتِ اتاقش به راه افتاد. بدونِ هیچ دردسری به ساختمان رسید و حتی بهنوعی بدونِ اینکه هدفِ حملهای قرارامپراتوری بگیرد واردِ اتاق شد. حسِ عجیبی داشت، چون همیشه هر وقت سعی میکرد سیارهای را به مهمانخانه متصل کند، اتفاقِ غیرعادیای برایش میافتاد. مدتها بود که شک کرده بودنحوهٔ هر وقت از یک بلیت برای انتخابِ یک سیاره استفاده میکند، فقط گزینههایی به او داده میشود که مقدّر شده اتفاقِ بدی در آنها برایش بیفتد. بله، کاملاً عمدی بود.
اما حالا که هیچ اتفاقی نیفتاده بود، تصمیم گرفتدلیلِ بهسادگی در اتاقش به مراقبه بنشیند تا زمانی کهسطحِ سیاره متصل شود یا مجبور شود به مهمانخانه برگردد.
او خبر نداشت که در اتاقِ کناریاش دو بچهٔ انسان بودند که آنها هم از مهمانخانه دیدناینه کرده بودند. اتاقِ بخشِ رایگان آنها را به آنجا آورده بود و آنها تغییرِ رتبهٔ ستاره را تجربهخواهید کرده بودند که کالبدشان را تکامل بخشیده و کمکشان کرده بود تا از شرِ نقصهای مادرزادیشان خلاص شوند!
زنِ قدیسهٔ فرشتهخویی که بهآنجا آنها کمک میکرد، آنها را براییادِ اقامت به این اتاق آورده بود.
زندگی برای آنها آنقدر خوب شده بود که تقریباًخودتون فراموش کرده بودند تا همین اواخر زندگیِ بسیار فلاکتباری دراینه این سیارهٔ غرق در یک جنگِ داخلیِ دهساله داشتند. تقریباً.