چپتر 1201: امروز از مونولوگ خبری نیست
0لکس گفت: «فکر میکنم تا الان ثابت کردهام که علاقهای به گنجینهها ندارم. وگرنه همان موقع در معبد دنبالت میآمدم. تا الان، اگر توانسته باشی گنجینهدستکاریِ را بهموقع پیدا کنی، وقتِ کافی برای فروش، استفاده یا خلاص شدن از شرش داشتهای. آنجا یک حبابِ زمان بود که ارزشمندترین گنجینههای کلِ جهان رادقیقِ در خود داشت. وقتی آنها توجهم را جلب نکردند، چرا چیزِ دیگری باید این کار را بکند؟ اما خب، اگر اینطوری خیالت راحتتر میشود، میتوانم قسم بخورم.»
ژیزل گفت: «دربارهٔ معبد حرفِ درستی میزنی. میدانی چیست؟ بیا توافق کنیم. اگر واقعاًبداند بتوانی کمکم کنی تا به هدفم برسم، و از همین الان بگویم که بیخطردستکاریِ هم نیست، آنوقت من هم کمکت میکنم تا در سریعترین زمانِ ممکن به مرکز برسی.»
ژیزل کمی مشکوک بود. قسمی که دفعهٔ پیش لکس را وادار به خوردنش کرده بود بسیار قوی بود وشایستگیاش لکس باید بندهای آن را درونِ روحش حس میکرد. این از آن چیزهایی نبود که کسی بخواهد با آندقیقِ شوخی کند، با این حال او اینجا بود و آمادگی داشت تا برای سرعت بخشیدن به کارها قسمِ دیگری بخورد.
اما از کجا میتوانست بداند که قسمِ کوچکش اصلاً باری رویباری دوشِ لکس نیست و او هر وقت بخواهد میتواند آن رادستکاریِ باز کند. هرچه باشد، بیشترِ مردم جرئتِ دستکاریِ روحشان را ندارند.
بنابراین با این ایده موافقت کرد. هرچه باشد، لکس شایستگیاش را ثابت کرده بوداصلاً و او هم مخالفتی با سرعت بخشیدن به سفرش از طریقِ تلهپورت نداشت. همانندارند سنگِ دفعهٔ پیش را به لکس داد و او هم بدونِ تردید قسم خورد.
لکس با لبخند سنگ را به او برگرداند و گفت: «عالیه،بخورد پس بیا شروع کنیم. کجا بریم؟ یا اگه جای دقیقِ چیزیباز رو که دنبالشی نمیدونی، میتونی بگی چیه تا کمکت کنم پیداش کنی.»
ژیزل ساعتش را بالا آورد و کاری باباشد آن کرد. هر کاری که میکرد برای لکس یکموافقت راز بود، چون نمیتوانست هیچ صفحهنمایشی روی ساعت ببیند.
ژیزل پرسید: «قبلکارها از اینکه شروعکجا کنیم، میدانی اینجا کجاست؟»
لکس گفت: «داری اشاره میکنی که اینجاکارها فقط یه هزارتوی عظیم و مرموز با دیوارهاییباری که همهٔ قدرتها رو از کار میندازن نیست؟»
ژیزل گفت: «نه، نیست. دلیلِ اینکه اینجا اینقدر عظیم است، این است که اینجا یک قلمروی کاملاً جداگانه است. اگر بخواهم دقیق بگویم، این قلمرویی است کهجرئتِ در طولِ جنگِ قلمروها نابود شد. به هر دلیلی، قلمروی آغاز بقایای این قلمرو را جذب کرد. در حالِ حاضر قلمروی آغاز دارد آن را هضم میکند، بهچیزی این معنی که قوانینش دارند جذبِ قلمروی آغاز میشوند؛ دلیلِ اینکه قدرتهایت نزدیکِ دیوارها کار نمیکنند این است که دیوارها مدام در حالِ جذبِ قدرتهای این مکان هستند.»
نگرشِ بیخیالِ لکس فروکش کرد. جنگِ قلمروها یکی از چیزهایی بود که بیش از همه نگرانش میکرد، چراکرد که بهترین کار برایش پنهان نگه داشتنِ قلمروی نیمهشب بود؛ کاری که وقتی از آن بهعنوانِ مهمانخانه استفاده میکرد،جای عملاً غیرممکن بود. اما به نظر نمیرسید ژیزل متوجهِ این تغییر شده باشد، چون تمامِ حواسش به ساعتش بود.
«همانطور که احتمالاً میتوانی حدس بزنی، از آنجا که این یک قلمروی کامل است، گنجینههای ارزشمندِ بیشماری در خود دارد؛مردم برخی طبیعی به وجود آمدهاند و برخی بقایای گنجینهها و اشیای زمانی هستند که این قلمرو هنوز یکپارچه بود. من، مشخصاً،سنگ دنبالِ تکتکِ گنجینههای این قلمرو نیستم. اما تعدادِ چیزهایی که دنبالشان هستم هم کم نیست، پس باید خودت را آماده کنی.»
سرش را از روی ساعت بلند کرد وقسمِ لکس را دید که بیتفاوت ایستاده و منتظرروی است تا او دربارهٔ هدفِ فعلیاش بیشتر توضیح دهد.
«در حالِ حاضر دنبالِ اشیای باستانیِ مذهبیِ خاصی از امپراتوریِ سلپاک هستم. تاریخِمیتوانست آن امپراتوری واقعاً بینظیر است، نه فقط در قلمروی خودشان بلکه در کلِمردم جهان، و امیدوارم از طریقِ این اشیای باستانی به درکی از آن برسم.»
ژیزل طومارِ لولهشدهٔ کوچکی از جنسِ سنگِ خاکستری بیرون کشید. طومار با نهایتِ دقت تراشیده شده بود و جزئیاتِ ریزیمخالفتی داشت که بهراحتی میشد نادیدهشان گرفت. اما مهمتر از نویسههای ریز و بیشماری که روی طومار حک شده بودند و طورینمیدونی به نظر میرسیدند که انگار میشد سایهٔ نوشتههای آنسوی صفحه را دید، هالهٔ ایزدیِ نامحسوسی بود که از آن ساطع میشد.
ژیزل گفت: «این یکی از آنهاست. انتظار دارم دههاکوچکش موردِ دیگر هم در سراسرِ هزارتو پخش شده باشند.» سپسبیشترِ با دیدنِ نگاهِ عجیبِ لکس مکث کرد. «همهچیز روبهراه است؟»
لکس گفت: «آره، آره، همهچیز مرتبه. فقط متوجه شدم هالهٔ ایزدیِ این چقدر بااصلاً هر نوع الوهیتِ دیگهای که تا حالا حس کردم فرق داره. واقعاً در حدِ همونبنابراین بینظیر بودنیه که گفتی. بههرحال، حق با توئه. دهها شیء با هالهٔ مشابه وجود دارن.»
لکس قولنجِ گردنش را شکست و روی غرایزشبخشیدن تمرکز کرد؛ غرایزی که او را بهسمتِ تکتکِاصلاً اشیای مشابهِ درونِ هزارتو با همان هاله راهنمایی میکرد.
«حیف که عجله دارم، وگرنهمیتواند خیلی دوست داشتم تاریخِ اینمردم امپراتوریِ سلپاک رو بررسی کنم.»
لکس نمیتوانست ادعا کند که در زمینهٔ هالهٔ ایزدی متخصص است، اما دستکم بهشدت بامیتواند آن آشنایی داشت. اما هالهٔ این شیء واقعاً عجیب بود. بهنوعی، اگر منطقی به نظرمخالفتی میرسید، از هر انرژیِ ایزدیِ دیگری که تا به حال دیده بود، ایزدیتر حس میشد.
با این حال، هرچند این موضوع جذاب بود، لکس تمامِکجا کنجکاویاش را کنار گذاشت و در عوض دستش را رویباز شانهٔ ژیزل گذاشت. ثانیهای بعد، هزاران مایل دورتر آنی منتقل شدند.
ژیزل فریاد زد: «صبر کن، هنوزآمادگی حرفم تموم نشده بود! خطر داره! منمیتوانست دشمنایی دارم که میخوان جلوم رو بگیرن!»
لکس بیتفاوت گفت: «همیشه خطر هست.»باز و دوباره آنی منتقل شد: «و همیشهروحشان آدمایی هستن که میخوان جلوت رو بگیرن.»
رسیدن به اولین مقصد طول نکشید؛ جایی که تصادفاً در تقاطعِ جریانهای مختلفِ باد قرارمیتواند داشت. بادها در جهتِ خاصی میوزیدند و مسیرِ دیوارها را دنبال میکردند. اما اگر دو جریانِسفرش باد که در جهتِ مخالف میوزیدند به هم میرسیدند، طوفانها و گردبادهای ویرانگری به بار میآوردند.
جایی که ظاهر شدند، قلعهای روی یک تپهقسمِ ایستاده بود؛ درست در مرکزِ گردبادی ثابت کهروی تمامِ شکافِ بینِ دیوارها را پر کرده بود.
ژیزل با چهرهای جدی به بلای طبیعیِ پیشِ رویش نگاه کرد و تازه میخواستبداند نقشهای برای عبور از دیوارِ باد پیشنهاد دهد که لکس هر دوی آنها رادستکاریِ درونِ کورهٔ آسمان احاطه کرد و راحت خودشان را به دلِ دیوارهای گردباد انداخت.
برای لحظهای جا خورد، اما وقتی دید بادها نمیتوانند ازمردم سدِ این فنی که او به کار بسته بود عبورمخالفتی کنند، آرام شد و سپس با احتیاط به لکس نگاه کرد.
«میدونم عجله داری، ولی نیازی به کارهایمیتوانست افراطی نیست. اون بادها پر از قوانینِ بیشمارن.میتواند راحت میتونن یه جاودانِ زمینی رو تکهتکه کنن.»
لکس خونسرد گفت: «آره، میدونم.سرعت واسه همین گذاشتمت این تو.کجا نگران نباش، نمیذارم آسیبی ببینی.»
لکس بیآنکه بداند ژیزل نگرانِ سلامتیِ خودش نیست بلکه نگرانِ اوست، نگاهیکجا به قلعه انداخت. قلعه آسیبِ شدیدی دیده بود، هرچند نمیشد تشخیص دادباشد که آیا بادها این قلعهٔ زمانی باشکوه را ویران کردهاند یا چیزِ دیگری.
لکس از سوراخِ عظیمی در دیوار بههرچه داخل پرواز کرد و در تاریکی بهسمتِندارند طبقاتِ پایین رفت و گفت: «دنبالم بیا.»
لکس انتظار نداشت قلعه اینهمه طبقهٔ زیرزمینی داشته باشد، امااصلاً مسیر همچنان ادامه یافت، تا اینکه در نهایت واردِ غارِمردم زیرزمینیِ عظیمی شدند که یک شهرِ کامل درونش ساخته شده بود.
لکس مستقیم بهسمتِ جایی که هاله راکارها حس میکرد شتاب گرفت و گفت: «قلعهاصلاً از ورودیِ شهر محافظت میکنه؟ خیلی باحاله.»
آنها سر از یک ساختمانِ بهشدت تزئینشده درآوردند، اما درست در لحظهٔکجا ورود، لکس از حرکت ایستاد. روبهروی آنها، سه پیکر از سایهها بیرونباشد آمدند که هر کدام هالهٔ یک جاودانه را از خود ساطع میکردند.
مردی با چشمانِ کاملاً سیاه و پوستی مثلِ مردههابیشترِ رنگپریده گفت: «بَه بَه، ببینین اینجا چی داریم. انگارکرد اشتباه میکردم. معلوم شد میتونی با یکی همکاری کنی.»
ژیزل چهره در هم کشید و شمشیرش را بیرون آورد.اصلاً انتظار نداشت با سه مسخشده روبهرو شود. مهمتر از آن،مردم انگار یک حرمتشکن داشت تمامِ این مسخشدهها را مستقیماً کنترل میکرد.
همهٔ آنها به لکس که حالتی ناخوانا در چهره داشت نگاه کردند و پرسیدند:اصلاً «میدونی داری با کی کار میکنی؟ میدونی اون قراره به کشتنت بده؟ قراره همهٔ کساییبنابراین رو که میشناسی به کشتن بده؟ قراره هر چیزی رو که دوست داری نابود کنه؟»
آنها در حالی که با هالهشان لکس را تحتِ فشار میگذاشتند،بخورد پوزخندِ تهدیدآمیزی به او زدند. اما لکس آنطور که انتظار داشتندباز واکنش نشان نداد. بهجای اینکه بترسد، فقط با ناامیدی آه کشید.
او زمزمه کرد: «هنوزموقت لیاقتِ شمشیرم رو ندارین.»باشد و بعد حمله کرد.
حتی به خودش زحمت نداد مُهرِ دومش را بازکوچکش کند و با تمامِ بدن خودش را به اولینباشد مسخشده کوبید و پیکرش را به آنسوی تالار پرت کرد.
لکس پیش از آنکه به دومین مسخشده مشتقسمِ بزند، گفت: «من عجله دارم، پس لطفاً امروزروی بیخیالِ این تکگوییها بشین.» بیدرنگ درگیری آغاز شد.