چپتر 949: انتقالِ آنی (۱)
0هرچند از اعتراف به آن متنفر بود، اما کیفیتِ هوای معبد از مهمانخانه بهترکارمندان بود. کیفیتِ انرژی هم همینطور. بهندرت پیش میآمد که مهمانخانه را ترک کند وبرای دلتنگِ محیطِ آرامشبخشِ آن نشود، اما معبد در این مورد یک استثنا بود. دستکم فعلاً.
چیزهای فراوانِ دیگری هم بود که معبد درامکاناتِ آنها از مهمانخانه بهتر بود، اما در این لحظهبدهند تنها یکی از آنها توجهِ لکس را جلب میکرد.
آواتارِ ماتئو با چهرهای آسودهخاطر روبهرویش ظاهرامکاناتِ شد. روزهای زیادی از ناپدید شدنِ لکسمیتوانستند میگذشت و آنها کمکم داشتند نگران میشدند.
ماتئو بدنِ لکس را برانداز کرد تانظر ببیند عضوی قطع شده است یا نهمشکلی و پرسید: «همهچیز روبهراهه؟» همه سرِ جایشان بودند.
لکس جواب داد: «آره. تلهپورت تقریباً چهار روز طولورودیهای کشید و بعدش دچارِ خستگیِ جسمیِ شدیدی شدم، تا حدینتیجهٔ که حتی نمیتونستم خودم رو از روی زمین بلند کنم.»
ماتئو حتی منتظر نماند لکس داستانش را تمام کند وبسیار گفت: «بیا اول یه معاینهت بکنیم.» این حرف باعث شدمنتقل نوزاد ریزریز بخندد. کاملاً مشخص بود که آواتار بهشدت نگرانِ اوست.
اما خودش هم همین نظر را داشت. امکاناتِ پزشکیِبسیار معبد بسیار بهتر از مهمانخانه بود و در نتیجهآنجا اگر مشکلی در کار بود، میتوانستند بهتر تشخیصش بدهند.
مکانی که لکس به آنجا منتقل شده بود، یکی از ورودیهای طبیعیِ معبد بود؛ یعنی همانجایی کهتشخیصش بقیهٔ کارمندان هم هنگامِ ورودشان به آنجا رسیده بودند. این احتمالاً نتیجهٔ دستکاریهای ظریفِ لکس در قوانینِ انتقالِقوانینِ آنیِ سیستم بود که افراد را تنها به جایی منتقل میکرد که برای حضور در آنجا اختیارات داشتند.
صرفنظر از این موضوع، لکس بهخاطرِ محلِ ورودش توانست کارمندانِ بیشماری را ببیند کهکارمندان در سرتاسرِ سالنها نشسته بودند و استراحت میکردند. از آنجا که بهزودی راهی میشدندبرای و برای این کار باید در اوجِ آمادگیِ جسمانی میبودند، تمریناتشان به پایان رسیده بود.
هرچند تمریناتِ بیشترِ آنها به اندازهٔ تمریناتِ لکس طاقتفرسا نبود، اما سرسختیاگر و استقامتِ روانیِ او را هم نداشتند. آنها از پا درآمده بودندهمانجایی و برای بازیابیِ توانشان به چیزی بیش از یک برنامهٔ خالی نیاز داشتند.
اما دستکم حالوحوصلهشان خوب بود. با وجودِ خستگی، همگی چهرههایی راضی داشتند.مشکلی تکتکِ آنها احساس میکردند که حقِ فرصتی را که مهمانخانهدار در اختیارشانبقیهٔ گذاشته بود ادا کردهاند، چرا که بسیار قویتر از زمانِ ورودشان شده بودند.
آنها بهجای اینکه لکس را به یکینظر از مراکزِ پزشکی در اعماقِ معبد ببرند، ابتداکار به یکی از همان مراکزِ نزدیک بسنده کردند.
بههرحال قرار نبود بازگشت همین الان اتفاق بیفتد. چنین چیزی به برنامهریزی و آمادهسازیِ دقیقی نیاز داشت که به آنها زمانِظریفِ زیادی میداد تا مطمئن شوند لکس هم به اوجِ آمادگیاش برمیگردد. به همین دلیل هم بود که لکس آزمونش را تقریباً ۶میکردند هفته پیش از تولدِ قلمروی جدید آغاز کرده بود، چرا که این کار به او زمانِ کافی میداد تا خودش را برساند.
کاساندرا و زی که از قبل محلِ ورودِامکاناتِ او را پیشبینی کرده بودند، خیلی زود به آنهابدهند پیوستند و لکس تحتِ معایناتِ بسیار دقیقی قرار گرفت.
لکس میدانست که صرفنظر از هر آسیبی که ممکن است دیدهاگر باشد، در نهایت سلامتیِ کاملش را به دست میآورد. اما براییعنی کارِ عظیمی که پیشِ رو داشتند، نمیتوانستند هیچ ریسکی هم بکنند.
کاساندرا گفت: «در نگاهِ اول به نظر میرسه که کاملاً خوب شدی. اما رگهات بهخاطرِ حجمِ عظیمِ انرژیایبدهند که از خودشون عبور دادن، کمی چروکیده شدن. استقامتِ بدنیت هم موقتاً ۳۰٪ کم شده. میتونیم این روانتقالِ درست کنیم. هر مشکلِ دیگهای که باهاش روبهرو شدی رو بهم بگو. میتونیم از قبل براشون آماده بشیم.»
شرح دادنِ تجربهٔ سفرش بههیچوجه خطرِ امنیتیآنجا برای مهمانخانه نداشت، از این رو لکسکارمندان تجربهاش را با جزئیات برای او تعریف کرد.
کاساندرا با دقت گوش داد و بیدرنگ شروع به آمادهسازیِ اقداماتی پیشگیرانه برای تلهپورتِ بعدی کرد. همزادش که در اوجِمنتقل عالمِ نوزادِ روح بود، بهمراتب قویتر از تزکیهگرانِ عادیِ عالمِ نوزادِ روح بود، بنابراین در هر حال قرار بود هنگامِبرای تلهپورت به لکس کمک کند. اما با این وجود، هرچه بیشتر آماده میشدند، شانسِ موفقیتشان بدونِ هیچ دردسری بیشتر میشد.
در طولِ چند روزِ بعد، لکس و بقیهپزشکیِ بهاندازهٔ کافی استراحت کردند و معبد با دقتیبدهند فراوان آنها را به بهترین حالتِ آرمانیشان رساند.
سرانجام، یک هفته پس از بازگشتِ لکس به معبد،امکاناتِ تمامِ آمادهسازیها انجام شد و جمعیتِ کارمندان در تالاریبدهند که بهطورِ ویژه آماده شده بود، گردِ هم آمدند.
آرایهٔ انتقالِ عظیمی روی زمین رسم شده بود و لکس در مرکزِ آن نشسته بود.هنگامِ هر کسی که با آرایهها آشنایی داشت میفهمید که حیاتیترین بخشِ آرایه غایب است. دلیلشاختیارات این بود که لکس قرار بود نقشِ آن بخش از آرایه را بر عهده بگیرد.
بقیهٔ آرایه صرفاً برای این آنجا بود تا به لکس کمک کند همه را با خودتشخیصش ببرد، و در عینِ حال تمامِ تلاشش را میکرد تا سفر را تا جای ممکن تثبیتدستکاریهای کند. این سفر بهخاطرِ تعدادِ افرادی که منتقل میشدند، بسیار پرتلاطمتر از سفرِ اولِ لکس بود.
اما با کمکِ پشتیبانیِهمین خارجی، بهویژه آرایه، بایدپزشکیِ بهخوبی از پسش برمیآمدند.
اینطور نبود که به انجامِ چند سفر با تعدادِ کمتری از افرادنتیجه فکر نکرده باشند، اما با توجه به زمانی که پیشبینی میکردند براییعنی تلهپورتِ همهٔ آنها صرف شود، اصلاً وقتِ کافی برای سفرهای متعدد نداشتند.
کارمندان که همگی زرهِ مخصوصی از سوی معبد به تن داشتند،یعنی در جایگاههای خود درونِ آرایه مستقر شدند. این چیدمان تصادفی نبود، چراانتقالِ که قویترینها در لبههای بیرونی و ضعیفترها نزدیکتر به لکس قرار داشتند.
این طراحی برای آنخودش بود که ضعیفترها کمترامکاناتِ با اثراتِ تلاطم روبهرو شوند.
نوزاد در حالی که بیش از صدامکاناتِ هزار نفر احاطهاش کرده بودند، گفت: «همهمیتوانستند آماده باشید. ده دقیقهٔ دیگه شروع میکنم.»
همهٔ کارمندان سر تکان دادند، دارویی را که برایشان فراهم شده بود خوردند،اگر و سپس دست در دستِ هم زنجیرهای عظیم ساختند. کاساندرا که از همهبقیهٔ قویتر بود، درست کنارِ لکس قرار داشت و آخرین حلقهٔ این زنجیره بود.
دلیلِ اینکه او بهجای قرار گرفتن در لبههای بیرونی کنارِطبیعیِ لکس ایستاده بود، این بود که باید تواناییِ لکس را باظریفِ انرژیِ خودش تغذیه میکرد، کاری که به تماسِ فیزیکی نیاز داشت.
لکس چشمانش رااوست باز کرد ونظر کار را شروع کرد.