---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 1181: درخششِ مسحورکننده • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1181: درخششِ مسحورکننده

0

لکس یک‌تسلا​ قدم برداشت‌بیشترین​ و مکث کرد.

عجیب بود. حس کرد خاصیتش خودبه‌خود به کار افتاد و کاری کرد. هیچ ایده‌ای نداشت چه کرده، اما می‌فهمید که‌برای​ صرفاً دارد به تغییراتِ تنش واکنش نشان می‌دهد. انگار... علاوه بر مُهر کردنِ خاصیتش، نوعی فن به کار برده بود‌زمان​ که خودبه‌خود از آن استفاده می‌کرد، چرا که درکِ آن در حالِ حاضر فراتر از حدِ فهمش به نظر می‌رسید.

اما اگر فراتر از حدِ فهمش بود، اصلاً چطور از همان اول این فن را‌باشد​ به کار برده بود؟ توجهش دوباره به مُهرِ درونِ ذهنش جلب شد، اما هراسی که همراهش‌نزدیک​ بود دوباره وجودش را فراگرفت. آن‌قدر شدید بود که می‌توانست احساسِ هراس را فیزیکی حس کند.

لکس نالید: «اَه،» و توجهش را به موضوعِ پیشِ‌مدت‌ها​ رو برگرداند. انگار به هر دلیلی که بود، راهِ‌حلی‌جنبه‌ای​ برای مشکلش پیدا کرده بود. دست‌کم این‌طور به نظر می‌رسید.

لکس به جلو جهید‌بیشترین​ و خاصیتش یک بارِ‌دیگران​ دیگر خودبه‌خود واردِ عمل شد.

لکس هم‌زمان حواسش به مهلتِ مأموریت و تپهٔ دوردست بود.‌هراس​ وقتی مطمئن شد که جریانِ زمان ثابت است و واقعاً می‌تواند‌مشکلش​ به تپه نزدیک‌تر شود، ردی از تسلا وجودش را پر کرد.

سپس لکس با بیشترین سرعتش به پرواز درآمد. هیچ ایده‌ای نداشت برای دیگران‌فقط​ چقدر زمان گذشته است. با اینکه هنوز صدها ساعت از مهلتِ مأموریتش باقی‌تمریناتش​ مانده بود، چه کسی می‌دانست، شاید برای بقیه فقط ده‌ها ساعت مانده باشد.

مدت‌ها بود که لکس مجبور نشده بود مسافتی طولانی را بدونِ استفاده از توانایی‌های فضایی‌اش طی‌فضایی‌اش​ کند، اما خوشبختانه هیچ جنبه‌ای از تمریناتش را نادیده نگرفته بود. ده ساعت طول کشید تا‌خودِ​ به تپه نزدیک شود، هرچند عجیب بود که نمی‌توانست بگوید چه مسافتی را پشتِ سر گذاشته است.

فقط حس می‌کرد «ده ساعت»‌سرعتش​ در راه بوده، انگار خودِ زمان‌اینکه​ مسافتی بود که باید طی می‌شد.

مشخص شد که تپه در واقع هرمی است که لکس را بسیار به یادِ اهرامِ مایا می‌انداخت. بلوک‌های سنگی غول‌آسا، کاملاً هم‌تراز و‌دست‌کم​ به‌طرزِ عجیبی از دست‌درازیِ پوششِ گیاهیِ جنگل در امان مانده بودند، انگار مانعی نامرئی آن‌ها را جدا می‌کرد. هیچ پیچکی سطحش را مخدوش‌نزدیک‌تر​ نکرده بود، هیچ خزه‌ای به لبه‌هایش نچسبیده بود؛ همچون گواهی بر دورانی سپری‌شده ایستاده بود و پیشرویِ بی‌امانِ جنگلِ اطرافش را به چالش می‌کشید.

چشمانِ لکس اضلاعِ شیب‌دارِ هرم را دنبال کرد که به قله‌اش‌شاید​ می‌رسید، جایی که معبدی تنها، پوشیده در راز، قرار داشت. نیازی‌توانایی‌های​ نبود نابغه باشد تا حدس بزند اینجا معبدِ سپیده‌دمِ یخ‌زده است.

معبد یادگاری از دورانی غیرقابل‌تصور بود، دیوارهایش با کنده‌کاری‌های پیچیده‌ای تزئین شده بود که صحنه‌هایی‌توانایی‌های​ از یک تمدنِ فراموش‌شده را به تصویر می‌کشید. نمادها و نشانه‌ها، هرچند فرسوده، داستان‌هایی از‌راه​ ایزدان و قهرمانان، از آیین‌ها و قربانی‌ها را روایت می‌کردند که در زمان یخ زده بودند.

چشمانش سرانجام به تالاری با درهای باز افتاد، هرچند تاریکیِ درونش نفوذناپذیر بود، جز درخششِ نقره‌ایِ کم‌رنگ و ماورایی که‌شاید​ به نظر می‌رسید از اعماقش می‌تابد. از آن درخشش که سایه‌های عجیبی می‌انداخت و فضا را از حسِ قدرتی ژرف‌نزدیک​ و باستانی پر می‌کرد، لکس چیزی را حس کرد که به‌طرزِ عجیبی آشنا بود، هرچند نمی‌توانست دقیقاً تشخیص دهد چیست.

با این حال، می‌دید که‌فراگرفت​ درخشش با تاریکیِ خفقان‌آور می‌جنگد و‌فیزیکی​ تقلا می‌کند پرده‌اش را کنار بزند.

در آن لحظه، لکس ناگهان به اهمیتِ این مکان پی برد. این فقط یادگاری از دورانی‌مدت‌ها​ سپری‌شده نبود، بلکه بنای یادبودی بود از زمانی که تاروپودِ واقعیت با اکنون تفاوت داشت. معبد انرژیِ‌نمی‌توانست​ دورانی را در خود داشت که قلمروی آغاز هنوز در مراحلِ اولیه‌اش بود و تازه شکل می‌گرفت.

هرمِ دست‌نخورده و معبدش، جداافتاده از‌فقط​ خودِ زمان، پناهگاهی از گذشته بودند‌مسافتی​ که درونِ حبابِ زمان حفظ شده بود.

اگر ناهنجاریِ این مکان برطرف می‌شد، این پناهگاه‌دیگران​ دوباره واردِ قلمروی آغاز می‌شد و هر رازی‌باقی​ که در خود داشت در دسترسِ هنالی قرار می‌گرفت.

اگر خودِ لکس کلکسیونِ متحرکی از رازهای باستانی، قدرت‌ها و گنجینه‌ها نبود، چه‌بسا به‌اَه​ کشفِ رازِ این معبد علاقه نشان می‌داد. اگر برای پنهان کردنش چنین زحمتی کشیده بودند‌واردِ​ و هنالی تمامِ تلاشش را برای دست‌یابی به آن می‌کرد، گنجینه باید چیزِ چشمگیری می‌بود.

والا، اگر لکس مأموریتی نداشت که باید رویش تمرکز می‌کرد،‌می‌دانست​ شاید باز هم برای جست‌وجو و کشفِ رازهای این معبد وسوسه‌بدونِ​ می‌شد. اما در وضعیتِ فعلی، نمی‌توانست اجازه دهد حواسش پرت شود.

حتی اگر گنجینهٔ بزرگی اینجا پنهان‌فقط​ بود، دست‌یافتن به آن ارزشش را‌مسافتی​ نداشت که حواسش از انتقامش پرت شود.

این جایزه را برای هنالی یا هر‌درآمد​ کسِ دیگری که دنبالش بود می‌گذاشت. لکس‌ساعت​ فقط می‌خواست به این ناهنجاری پایان دهد.

قدم به اتاقِ تاریکی گذاشت که غرایزش‌شدید​ او را به سمتش می‌کشاندند، و بی‌درنگ‌اَه​ حس کرد تاریکی می‌خواهد او را ببلعد.

در واقع، لکس خطرِ این‌ساعت​ تاریکی را کاملاً دست‌کم گرفته‌می‌دانست​ بود و واقعاً تلوتلو خورد.

اما فقط همین بود. سنگینیِ این تاریکی در بهترین حالت فقط می‌توانست باعث شود‌بدونِ​ تلوتلو بخورد. با این حال برای مبارزه با این تاریکی، لکس به نور نیاز‌پشتِ​ داشت. این را غریزتاً می‌دانست، چون چیرگی، هاله یا هیچ تواناییِ دیگری جواب نمی‌داد.

پس لکس انگشتی را جلوی دهانش گرفت و‌دیگران​ رگهٔ کوچک و باریکی از آتشِ اژدها بیرون داد‌مانده​ که مثلِ شعلهٔ شمعِ کوچکی روی انگشتش جمع شد.

حالا درونِ تاریکی دو منبعِ نور‌آن‌قدر​ بود؛ یکی آتشِ اژدهای کوچک و‌کند​ سوسوزن، و دیگری درخششِ نقره‌ایِ اثیری.

تاریکی عقب نشست، و ناگهان‌ساعت​ انگار دو نور دست‌به‌دستِ هم داده‌شاید​ بودند تا با تاریکی مقابله کنند.

لکس در تالار جلوتر رفت و به درخششِ نقره‌ای نزدیک شد‌نشده​ تا اینکه در چند قدمی‌اش مجبور شد توقف کند. برای دومین‌طول​ بار در آن روز، لکس از چیزی که می‌دید جا خورد.

بینِ تمامِ چیزهایی که می‌توانست منبعِ‌پرواز​ آن نورِ آشنا و عجیب باشد،‌هنوز​ اصلاً انتظارِ دیدنِ یک بالرین را نداشت.

تاریکی صحنهٔ نمایشِ او بود، و رقصِ دلپذیر‌می‌توانست​ و در عینِ حال ظریفش که چشم‌ها را خیره‌برگرداند​ می‌کرد، به‌معنای واقعی کلمه اتاق را روشن کرده بود.

ناولها | novelha.net