چپتر 1292: با دقت و ملاحظه
0لکس روی پیرمردِ خرفتِ روبهرویش تمرکز کرد و گفت: «خب، یکم بیشتر برام بگو که چهجوری میخوای با خواهرم بچهدار بشی.» جاودانههای زمینی طولِشود عمرِ محدودی نداشتند و تا ابد زنده میماندند. بنابراین تنها راه برای اینکه یک جاودانه پیر به نظر برسد این بود که در سنِراهی بالا جاودانه شده باشد، یا تجربیاتِ سنگینی را از سر گذرانده باشد که او را از نظرِ ذهنی و در نتیجه جسمی پیر کرده باشد.
اما حتی اگر لکس هر دوی این دلایل را نادیده میگرفت، قرار داشتن در اوجِ عالمِ جاودانِ زمینیباید به این معنی بود که پیرمرد حتماً زمانِ زیادی را صرفِ تزکیه کرده است. دستکم، حتی اگر روزِحالا تولدش جاودانه شده بود، باید نود سال وقت میگذاشت تا به لایهٔ نهم از عالمِ جاودانِ زمینی برسد.
اینکه چنین پیرمردی به خواهرش که تازه بیستوچند ساله بود چشمِ طمع بدوزد...زمانِ خب، شاید الیزا حالا داشت به سیسالگی نزدیک میشد، اما تزکیهگر بود ولایهٔ برای آنها سیسالگی اساساً یعنی نوجوانی. نکته این بود که قضیه بهشدت چندشآور بود.
جاودانه سرانجام حس کرد هالهٔ عظیمی که به او فشارشود میآورد آرامآرام فروکش کرد و بالاخره توانست واکنشی نشان دهد. مردمکهایشقدرتمندی تنگ شد و بیدرنگ سعی کرد انرژیاش را فرابخواند، اما نتوانست.
لکس با «چیرگی» فضا را تحتِ فشار گذاشته بود تا مطمئن شود هیچکس نمیتواند کاری خلافِ میلِ او انجامچیرگی دهد. شاید اگر به آزمونِ ابدیت برمیگشت، با جاودانههای زمینیِ قدرتمندی روبهرو میشد که میتوانستند چیرگیاش را نادیده بگیرند.چیرگیاش چهبسا اگر با نژادهای قویتری مثلِ الفها یا دیوها روبهرو میشد، به کسانی برمیخورد که راهی برای مقاومت پیدا میکردند.
اما یک انسانِ پیشپاافتاده، حتی اگر در اوجِ عالم بود، هیچ کاری از دستش برنمیآمد. مرد تلاشش را کرد، اماسال حتی انرژیِ درونِ تنِ خودش هم واکنشی نشان نمیداد و زیرِ هالهٔ لکس قفل شده بود. سعی کرد از باورشمیشد استفاده کند، اما انگار دستِ یک ایزد آن را پایین نگه داشته و مانعِ عملش میشد؛ باورش هیچ واکنشی نشان نداد.
اصلاً مرد حتی نمیتوانست تنش را تکان دهد. تنها بخشیمعنی از وجودش که کمی تکان میخورد صورتش بود، آن همتولدش فقط به این دلیل که لکس میخواست حرفزدنش را بشنود.
لکس بهطرفشانرژیاش قدم برداشت وچیرگی گفت: «یالا، بگو.»
مرد با صدایی وحشتزده و لبریز از ترس بهواکنشی حرف آمد: «من—» اما ناگهان ساکت شد. لکس دستش راچیرگی در سینهٔ مرد فرو برد و باورهایش را چنگ زد.
لکس گفت: «برام مهم نیست.» و تنها با استفاده از چنگی که به باورِ مرد زده بود، بدنِ او راسال جلوتر کشید. «چی گفتی؟ وظیفه و جایگاهت رو بپذیر، درسته؟ پیرمرد، حالا نوبتِ توئه که وظیفه و جایگاهِ خودت رو بپذیری.تزکیهگر وظیفهٔ تو اینه که مایهٔ عبرتِ کسایی بشی که میخوان به خانوادهٔ من آسیب بزنن، و جایگاهت هم جایگاهِ یه احمقه.»
لکس باورِ خودش را به جریان انداخت، قانونِ نیرویجاودانِ فیزیکی را دستکاری کرد و آن را به درونِدستکم دستی که باورِ مرد را چسبیده بود، هدایت کرد.
باور یک موجودیتِ فیزیکی نبود، اما با تَرَکخوردنش، صدا حتی در خلأِنمیتواند فضای اطرافِ تأسیساتی که در آن بودند طنین انداخت. برای انتقال نیازی بهبگیرند جو نداشت؛ خودِ هستی رسانهای بود که صدا از طریقِ آن سفر میکرد.
صدا تا الیزا که در یک غلافِ فرارِ استتارشده در فضا پرواز میکرد، گسترش یافت. به گوشِ نگهبانانِ آن جاودانه رسید کهگذاشته سرگرمِ بهراهانداختنِ جنگ در سراسرِ منظومه بودند. صدای خُردشدن در فضا پخش شد و به دلیلی نامعلوم به گوشِ تمامِ کسانی رسیدالفها که برای دستیافتن به الیزا با آن جاودانه در رقابت بودند. هیچکس نمیدانست چه شنیده یا چرا، اما حسِ بدی به دلشان افتاد.
مرد میخواست فریاد بکشد، اما زیرِ فشارِ چیرگی حتی از پسِ این کار هم برنمیآمد. لکس کاملاً آمادهباید بود تا همانطور که گفته بود مرد را مایهٔ عبرت کند، اما بعد نظرش عوض شد. داشت رویحالا چیزهای اشتباهی تمرکز میکرد. بهجای وقتگذراندن در اینجا و پرداختن به این کارهای بیاهمیت، باید دوباره به الیزا میپیوست.
دستش را از سینهٔ مرد بیرون کشید و رهایش کرد تاپیرمرد با زانو روی زمین بیفتد. ناراکا برقی زد و سرِ مردنود از تن جدا شد؛ باورهایش در هم شکست و روحش خاموش شد.
لکس در موقعیتِ ناجوری قرار داشت؛ جاودانههای زمینیِگذاشته معمولی برایش بیشازحد ضعیف بودند، اما جاودانههای آسمانیانجام بیشازحد قوی. باید فکری به حالِ این قضیه میکرد.
لکس از چشمِ چپش استفاده کردفروکش تا ردی از مسیرِ فرارِ الیزامردمکهایش پیدا کند و بعد بیدرنگ بهدنبالش رفت.
ثانیهای بعد ناپدید شد و هریوت نیز همراهش غیب شد. سربازانِزیادی بیشمارِ سطحِ نوزادِ روح در اطرافشان از هوش رفتند و رویمیگذاشت زمین افتادند. لکس حوصله نداشت وقتش را صرفِ رسیدگی به آنها کند.
لکس که درونِ غلافِ فرارِ الیزا ظاهر شده بود و ناگهان فضاحتماً را برای هر سهتایشان حسابی تنگ کرده بود، یکدفعه پرسید: «قضیهٔ اینوقت دلفینی که دنبالشی چیه؟ راستی، اون پیرمرده دیگه مزاحمت نمیشه. ترتیبش رو دادم.»
الیزا با احتیاط به لکس نگاهفضا کرد و بعد چشمش به هریت افتادکاری که نگاهش روی لکس قفل شده بود.
«از من چی میخوای، لکس؟ شاید تو حس کنی ارتباطینشان با هم داریم، ولی تو با کلونِ من وقت گذروندی،فضا نه با خودم. هیچچیزی ما رو به هم وصل نمیکنه.»
لکس پوزخند زد.
«دربارهٔ اون کلونها خیلی چیزا شنیدم. راستش رو بخوای، اصلاً برامپیرمرد جالب نیست، هیچچیزی هم ازت نمیخوام. میتونی تو جهان بگردی، هر کاریسال دلت میخواد بکنی، دنبالِ دلفینها و پریهای دریایی بگردی، من دخالتی نمیکنم.
«فقط میخوام مهمانخانهٔ نیمهشب رو بهت معرفی کنم. مون رو آوردم اونجا و ترتیبِ همهٔ اونایی که میخواستن ازشبرمیگشت سوءاستفاده کنن رو هم دادم. توی مهمانخانهٔ نیمهشب، میتونم امنیتِ تو رو هم تأمین کنم. اگه نمیخوای اونجا زندگیانسانِ کنی، مشکلی نیست. اما اگه یه وقت به مشکلی خوردی، میتونی بیای اونجا و استراحت کنی. اونجا جات امنه.»
«چرا؟ چون بهخاطرِ «ارتباطِ خونیمون» یه حسِ مسئولیتِ کمرنگ میکنی؟ نیازیدهد نیست. بابتِ کمکت اونجا ممنونم، اما نمیخوام دیگه وبالِ گردنت بشم.گذاشته میتونی بری سیِ خودت و منم مثلِ همیشه به زندگیام ادامه میدم.»
لکس اخم کرد. حرفهای الیزا تند بود، اما میتوانست احساساتِ پنهانِ پشتِ آنها را ببیند. میتوانست آشوبِتولدش درونِ ذهنِ خواهرش را حس کند. الیزا واقعاً در حضورِ او احساسِ امنیت نمیکرد. اضطراب و ترسشاید ذهنش را تیره و تار کرده بود. باورش نمیشد که لکس فقط دارد به او کمک میکند.
اما لکس بهجای رنجیدن یا به دل گرفتن، فقط بیشتر از دستِ پدر و مادرشان عصبانی شد. زندگیِ الیزا چقدر باید سخت میبوده که اینطور نسبت بهنهم همه بیاعتماد شده بود؟ او مثلِ مون نبود که تشنهٔ هرگونه ارتباطی باشد. لکس نمیتوانست انتظار داشته باشد که خواهرش با دیدنِ فرصتی برای کمک گرفتن، ازهالهٔ خوشحالی بال دربیاورد. الیزا سالهای بیشماری فقط به خودش تکیه کرده بود، بنابراین حالا نمیتوانست واقعیتی را تصور کند که در آن بشود به کسِ دیگری تکیه کرد.
این موقعیتِ حساسی بود و ایجاب میکرد که احساساتِ الیزاشود پذیرفته شود. باید با دقت و مراعات با این مسئلهزمینیِ برخورد میکرد تا هیچکدام از آسیبهای روحیِ گذشتهٔ خواهرش تحریک نشود.
لکس تمامِ تلاشش را کرد تا لحنش مثلِ زمانِ بچگیاش بشود ومردمکهایش گفت: «من از تو بزرگترم، پس باید هر کاری میگم بکنی.» سپسشود الیزا را که ناگهان جا خورده بود، گرفت و روی شانهاش انداخت.
«با من میای تا مون رو ببینی، بعدش هم یه لیست ازصرفِ همهٔ اون خرفتا که دنبالتن بهم میدی تا بتونم دمار از روزگارشوننهم دربیارم. بعدش میتونیم روی این مشکلِ رفتاری که پیدا کردی کار کنیم.»
الیزا سعی کرد با مشت و سیلی زدن به لکس مقاومت کند، اما ضرباتش هیچ اثریتزکیه نداشت. لکس همچنین پوستش را نرم کرد تا الیزا با ضربه زدن به او به خودشبیستوچند آسیبی نرساند. چند لحظه بعد، لکس، الیزا و هریت ناپدید شدند و به مهمانخانهٔ نیمهشب بازگشتند.
او هنوز پیوندِ سیارهای را که بهتحتِ آن سر زده بود با مهمانخانه کاملخلافِ نکرده بود، اما اصلاً حوصلهاش را نداشت.
الیزا که داشت به راههایی برای فرار از این وضعیت فکر میکرد، با رسیدن به مهمانخانهٔ نیمهشب ناگهان جا خورد. بیشترِتحتِ افراد با حس کردنِ انرژیِ روحیِ خالص یا شاید دیدنِ محیطِ شگفتانگیزِ آنجا حیرتزده میشدند. اما او نه. او زمانی جاقویتری خورد که بدنش به لرزه افتاد و به حضورِ موجوداتِ افسانهایِ اصیل و بیشماری که در آن نزدیکی بودند، واکنش نشان داد!
او چند سالِ گذشته را صرفِ زیرورو کردنِ قلمروی آغاز کرده بود و به دنبالِ هر حیوانی میگشت کهنود حتی کمترین اثری از تبارِ افسانهای داشته باشد تا در نهایت بتواند مسیرِ تزکیهٔ ۱۰۰٪ اربابِ جانورانِ خود راسیسالگی فعال کند و آن را به پتانسیلِ واقعیاش نزدیک سازد. واضح بود که در این راه بهشدت شکست خورده بود.
با این حال، لحظهای که لکس او را به... اسمش را چهحتماً گذاشته بود؟ مهمانخانهٔ نیمهشب؟ لحظهای که لکس او را به آنجا آورد،وقت الیزا حس کرد استخوانهایش برای برقراریِ ارتباط با این موجودات تیر میکشد.
لکس درحالیکه هنوز الیزا را روی شانهاش میبُرد، گفت: «بیا بریم، میخوایم بریم مون رو ببینیم.» هرچندآزمونِ از اینکه خواهرش دیگر مقاومت نمیکرد خوشحال بود. «راستی، نمیدونم تزکیهٔ اربابِ جانورانت چهشکلیه، اما حدس میزنم ازمقاومت جانوران خوشت میاد، درسته؟ بذار با فنریر و آبیِ کوچولو آشنات کنم. باید همین دور و برها باشن.»