چپتر 665: جنگجویان
0در قارهای که با پردهٔ ضخیمی از ابرها در تاریکیِ ابدی فرو رفته بود، درخششِلکهٔ نارنجیِ موادِ مذاب منطقهای عاری از هرگونه پوششِ گیاهی را روشن میکرد. تنها خاک، سنگهایمیدادند خردشده و تختهسنگهای عظیم و نوکتیزی به چشم میخورد که از دلِ زمین بیرون زده بودند.
بایر خواندنِ این منطقه لطفِ بزرگی در حقش بود، چرا که اینجا جایی بود که حتی مرگدوده هم سالهای بیشماری به حالِ خود رهایش کرده بود. تنها بهتازگی، بهخاطرِ درگیریِ شدید، موجوداتِ زنده بارِخشکسالیای دیگر از این دشتِ ویران گذشته بودند و پاداشِ این تخطی، این بود که بیرحمانه شکار شوند.
آنچه پس از آن رخ داد... جنگی بود که حتی باتجربهترین سربازان را کابوسزده میکرد. چه الفها، چه تریانتها،لکهٔ چه گرگینهها یا خونآشامها، همگی تنها از گوشهٔ چشم به یک گردانِ خاص نگاه میکردند و با دیدنشان تقریباً خودغولپیکری را پس میکشیدند. جرئت نداشتند مستقیم به آنها نگاه کنند. نمیخواستند به آنها جسارت کنند. همچنین خود را لایق نمیدانستند.
آنجا، بر لبهٔ پرتگاهِ اقیانوسی از موادِ مذاب، ۹۹۹ سرباز ایستاده بودند که هالهای از نابودیِ خالص و مطلقچندهزارساله از خود ساطع میکردند؛ هالهای کاملاً صیقلیافته که در کنترلی بینقص نگه داشته شده بود. با بارشِ خاکستر وهیچ دوده از آسمان، آنها کاملاً صاف ایستاده بودند و در لباسشان حتی یک چروک یا لکهٔ خاک به چشم نمیخورد.
چه زمانی که ارتشهایی بسیار بزرگتر از خود را محاصره میکردند، چه وقتی که با آبیاریِ زمین از رودهای خونِبزرگتر دشمنانشان به خشکسالیای چندهزارساله پایان میدادند، یا زمانی که از میانِ شعلهها میگذشتند و هیولاهای غولپیکری را که با هرظاهرشان قدم زمین را میلرزاندند از پای درمیآوردند، ظاهرشان بیعیبونقص باقی میماند، گویی میخواستند بگویند هیچ تلاشِ خاصی به خرج نمیدهند.
در این سیاره که همه باید سطحهای قدرتِ مشابهی میداشتندکنترلی تا سیاره با تخریبِ بیش از حد بیثبات نشود، آنهالباسشان استثنایی بودند که از اساس مفهومِ سطحهای قدرت را نابود میکردند.
گویی در پاسخ به چالشی که این گردان از سربازانِ بینهایت قدرتمند ایجاد کرده بود، فوگان نقشهای شومچروک و بدخواهانه رو کرد. آنها که از قبل به وجودِ منابعِ ارزشمند در این سیاره آگاه بودند وشعلهها پیشبینی میکردند که طرفهای درگیر نمیخواهند سیاره را قربانی کنند، سیاره را از بیگانگانِ مرگبار و دستساز پر کردند.
اما تهدیدِ آن بیگانگان که داشتند خودِنمیخورد سیاره را میبلعیدند و نابود میکردند، تنها پردهایرودهای از فریب برای پنهان کردنِ مقاصدِ واقعیشان بود.
بهخاطرِ یورشِ بیامانِ گردان نیمهشب، آنها انگلهای این سیاره را حتی تا این سرزمینها کهلکهٔ باید از مسیرشان دور میبود تعقیب کردند و نیروهای متحد نیز سایهبهسایه به دنبالشان آمدند. درمیانِ اینجا، معبدی تکافتاده را کشف کردند که ظاهراً از خاک و چوبِ مرده ساخته شده بود.
درونِ معبد، آنها لاروی را به شکلِ نوعی موجودِصیقلیافته ناقصالخلقه و پلید کشف کردند که هنوز در یکآسمان کیسهٔ آمنیوتیکِ ساختهشده از پوستِ جانوران در حالِ پرورش بود.
در اطرافِ آن، آرایههای متعددی قرار داشت که آن راداشته با هالهٔ مرگ، درد، رنج و فاجعه تغذیه میکردند؛ هالههایینمیخورد که همگی در طولِ این جنگِ جهانیِ واقعی انباشته شده بودند.
اما دیگر خیلی دیر شده بود. با وجودِ اینکه هنوز کاملاً بالغ نشده بود، بهمحضِرودهای کشف شدن کیسه ترکید و آن موجودِ ناقصالخلقه پا به دنیا گذاشت. با نالهای که شبیهظاهرشان به جیغهای پر از بیچارگیِ یک تریلیون روح بود، آن... آن چیز ورودش را اعلام کرد.
به نظر میرسید خودِ سیاره زیرِ آن فریادِ وحشتناکخاکستر تقریباً تَرک برداشت و ناگهان هر موجودِ زندهای روی آنبسیار سیاره بهنوعی فهمید که سیاره به سوی نابودی پیش میرود.
وحشت، ترس و سردرگمی نه تنها در سطحِ سیاره، بلکه در میانِ سفینههای بسیاری که سیاره را احاطه کرده بودند نیز گسترشلکهٔ یافت. بلافاصله فرماندهان تصمیم گرفتند سیاره را رها کنند و تمامِ سربازانشان را بیرون بکشند. آنها نمیتوانستند تمامِ نیروهای نخبهٔ خود رامیلرزاندند از دست بدهند. به محضِ تخلیهٔ سربازان، آنها با استفاده از سلاحهای کشتار جمعی سیاره را نابود میکردند تا آن موجود را بکشند.
اما، گویی فریادِ آن موجود جعبهٔ پاندورا را باز کرده بود، ناگهان یک بارشِ شهابی از ناکجاآبادلباسشان ظاهر شد و با سفینههای بیشماری برخورد کرد. پس از ضربهٔ اولیه، نیروهای بیگانه در فضا ظاهرمیدادند شدند که به یک نبردِ فضاییِ ناگهانی منجر شد و هیچ سفینهای را برای تخلیه آزاد نگذاشت.
ناامیدی و استیصال در سطحِ سیاره پخش شد. تمامِ سربازانِ مستقر در سیاره در قلمرو پایهخونِ بودند، اما موجودِ تازهمتولدشده از قبل در قلمرو هسته طلایی بود. علاوه بر این، همانطور که بهسرعتباقی در زمین فرو میرفت و هر چیزی را در مسیرش میخورد، هالهاش بهسرعت در حالِ رشد بود.
مقصدِ موجود هستهٔ سیاره بود و نیتش کاملاً روشن. شاید این تنها اولین قدم در نقشهٔنمیخورد پیچیدهای بود که فوگان از مدتها پیش آماده کرده بود. بیگانگانی که تا آن زمان هیچشعلهها نشانی از هوشِ یکپارچه نداشتند، شروع به هماهنگیِ بینقصی کردند تا تمامِ بهاصطلاح «نخبگان» را قتلعام کنند.
هرچند بعید به نظر میرسید، چرا که موجود زودرس متولد شده بود و در اوجِ قدرتش نبود، اماآسمان مشخص بود که طراحِ اصلیِ پشتِ پرده نمیخواست ریسک کند و به همین دلیل میخواست تمامِ نیروهای رویپایان زمین را در نبردی برای بقا مشغول نگه دارد. اینگونه، هیچکس نمیتوانست موجودِ تازهمتولدشده را هدف قرار دهد.
در آن تاریکترین ساعتِ ناامیدی، زمانی که مرگ تقریباً حتمی بود و تمامِ تلاشهایشان بیثمر به نظر میرسید، عدهای متوجهِ اینزمانی یگانه نمادِ تسلیمناپذیری شدند. همچون شمشیری بود که اگر دنیا سرِ راهش قرار میگرفت، خودِ دنیا را میشکافت. همچون نخستین پرتوِ آفتابدرمیآوردند بود که حتی تاریکیِ پرتگاه را به عقب میراند. نیرویی توقفناپذیر بود که هر سدِّ محکمی را سرِ راهش در هم میدرید.
آن گردانِ نیمهشب بود و پیشرویِ هر لحظه سریعترشان، پاسخی بود به نالهٔ یک تریلیونرودهای روح. آنها با روحیهٔ جنگجویانی که نه شکست میخوردند، نه پا پس میکشیدند و نهدرمیآوردند متزلزل میشدند، راهِ خود را بهسوی تونلی باز میکردند که موجود بهسمتِ هسته حفر کرده بود.
درست وقتی عدهای فکر کردند شاید امیدی باشد، لرزهای سیاره را تکان داد و موادِلکهٔ مذاب همچون آتشفشانی که مدتها در حالِ جوشیدن بوده، از تونل فوران کرد. موجِ آنمیدادند انفجار با چشمِ غیرمسلح دیده میشد و موجِ انفجارش هزاران نفر را به کامِ مرگ کشاند.
اما گردان حتی یک ثانیه هم متوقف نشد؛ ۱۰۰۰ سربازِ آنبینقص به یک مِکای شکستناپذیرِ واحد تبدیل شدند. مِکا با هدفی والالکهٔ به دلِ موادِ مذاب شیرجه زد و از دید ناپدید شد.
انگار در سراسرِ سیاره آخرالزمان فرا رسیده بود. زلزلهها، طوفانها،داشته امواجِ خروشان، آتشفشانها و هر نوع بلای دیگری گویی همزمان نازلزمانی میشدند. اسکنهای مداری نشان میداد که سیاره در آستانهٔ انفجار است.
تمامِ امیدها بر باد رفته بود. این شکستِ سنگینی برای نیروهای متحد به شمار میرفت. اما ناگهان، لرزهها آرام گرفتندپایان و از شدتشان کاسته شد. سپس، در صحنهای که هر موجودِ زندهای را با دیدنش در بهت فرو برد، زمینخاصی بارِ دیگر شکافت. اما این بار بهجای موادِ مذاب، یک مِکا و موجودی غولپیکر و حشرهمانند از دلِ زمین بیرون آمدند.
موجود با دهها هزار دستوپای کوچکش مِکا را در هم میکوبید و بالباسشان آروارهای که میتوانست سیارات را ببلعد، به آن گاز میزد. با این حال،دشمنانشان مِکا نهتنها قدرتمند بود، بلکه چنان چابک بود که از جثهٔ عظیمش انتظار نمیرفت.
مِکا با جاخالیدادن از تکتکِ حملات، جلوی چشمِکاملاً همه به مبارزه ادامه داد. این بهمعنای واقعیِخاکستر کلمه، نبردی برای تعیینِ سرنوشتِ یک سیاره بود.
نبرد بینهایت ویرانگر بود. حتی با وجود اینکه موجود عمداً قصدِ نابودیِ سیاره را نداشت، نبردِصاف آنها سیاره را به سمتِ نابودی میکشاند. با شکافتهشدنِ صفحاتِ تکتونیکی بر اثرِ امواجِ این نبرد، هرپایان لحظه موادِ مذابِ بیشتری فوران میکرد تا جایی که در نهایت اقیانوسی از موادِ مذاب شکل گرفت.
با این حال، نه امانی در کار بود وارتشهایی نه استراحتی. تنها پیروزی یا مرگ در میان بود،خشکسالیای و کاملاً مشخص بود که نتیجه، یک پیروزیِ قاطع است.
وقتی موجود سرانجام از پای درآمد، مِکا در ابری از دود ناپدیدصاف شد و گردان بارِ دیگر نمایان گشت. اما این بار بهجای ۱۰۰۰رودهای سربازی که مِکا را تشکیل داده بودند، تنها ۹۹۹ نفر بیرون آمدند.
با چنین نتیجهای، چه کسی اهمیت میداد؟ بهای یک جان در ازای چنین پیروزیِ بزرگی، هزینهای بوددوده که هر فرماندهی با کمالِ میل آن را میپرداخت. اما ظاهراً همه دچارِ سوءتفاهم شده بودند. آن ۱چندهزارساله نفری که غایب بود نمرده بود، بلکه بهمحضِ ناپدیدشدنِ مِکا، دوباره به دلِ موادِ مذاب شیرجه زده بود.
هیچکس از هدفش خبر نداشت و وقتی کسی هم میپرسید، گردان پاسخی نمیداد. دیگر خبری از آنلباسشان کارمندانِ صمیمی و خوشبرخوردِ مهمانخانه نبود. اینها اکنون سربازانی کارکشته بودند که جرئت میکردند جانِ خود را ازمیانِ میانِ آروارههای خودِ مرگ بیرون بکشند، و قرار نبود هدفِ پشتِ کارِ یکی از سربازانشان را فاش کنند.
در نهایت، حتی زمانی که سیاره پاکسازی شد و روندِ تخلیه دوباره به جریان افتاد، آنها تصمیم گرفتند از جایپایان خود تکان نخورند و عقبنشینی نکنند. حتی فرماندهیِ نیروهای متحد که آنها را به این سیاره فرستاده بود، دستور دادخاصی بگویند چه کار میکنند، اما یکی از سربازان، یعنی جرارد، خیلی راحت به آنها گفت که سرشان به کارِ خودشان باشد.
یک روزِ تمام گذشت تا اینکه سرانجام پیکری تکوتنها، درحالیکه هنوز زره به تن داشت، از اقیانوسِ موادِ مذاببسیار بیرون آمد. غریبهها نمیتوانستند تشخیص دهند او کیست، چرا که صورتِ تمامِ اعضای گردان پوشیده بود، اما خودشان بهخوبی اودرمیآوردند را میشناختند. او لوتر بود، و وقتی از میانِ موادِ مذاب بیرون آمد، هالهای بسیار قدرتمندتر از قبل ساطع میکرد.
مشخص بود که خودش را مهار کرده و جلوی ورودش بهبینقص سطحِ تزکیهٔ بالاتر را گرفته است، اما بااینحال، با وجود اینکه هنوزنمیخورد در عالمِ بنیان مانده بود، بسیار قویتر از قبل به نظر میرسید.
«بریم. میدانِ نبردِ بعدی منتظرمونه.»