چپتر 1033: پات ریک
0لکس روی بالکن به جلو خم شد و از منظرهٔ خیرهکننده لذتباورم برد. درست زیرِ پایش، رودخانهٔ پهناوری جریان داشت که سرعتش تند بودافتخارمه اما سیلآسا یا خطرناک نبود، و در آنسوی رودخانه، شهر ادامه داشت.
چند قایقِ کوچک روی رودخانه از یک سو به سوی دیگر میرفتندآشپزیِ یا در طولِ آن بالا و پایین میشدند. بچهها در آب بازی میکردندندونید و پیرمردها مشغولِ ماهیگیری بودند. ابرهای آسمان با نوری نقرهای و بینظیر میدرخشیدند.
لکس به هرمناظرِ جا نگاه میکرد،این تنها مناظرِ زیبایی میدید.
این رستوران اگر هیچ امتیازِ دیگری هم نداشت، دستکم مکانِ بینقصی را برای تماشای اینآشپزیِ مناظرِ عالی انتخاب کرده بود. وسوسه شد پایین برود و مثلِ بقیه پاهایش را درازای آب فرو کند، اما کوپنش فقط در یک اتاقِ خصوصی قابلِ استفاده بود، پس چارهای نداشت.
کسی به در تقه زد و سپس آن را باز کرد. مردی خوشقیافه، با موهای بلوند، چشمانِکردید آبی و فکی مستطیلی و محکم، با لبخندی پرشور وارد شد. بینِ دندانهای پیشینِ بالاییاش فاصلهای بود، اماحقم این موضوع به هر دلیلی از زیباییاش کم نمیکرد و در عوض تنها جذابیتی ساده به او میبخشید.
مرد گفت: «سلام قربان، من سرآشپز اسپانج-ای هستم. باورم نمیشه کوپنِ آشپزیِ «زندگیِ ساده» رو استفاده کردید؛گرون میدونم چقدر گرون پاتون دراومده. باعثِ افتخارمه که شما آوردینش. شاید ندونید، اما ناظرِ «زندگیِ ساده» در ازایمنتظرِ اون کوپن لطفِ بزرگی در حقم کرد، برای همین بیصبرانه منتظرِ فرصتی بودم تا لطفشون رو جبران کنم.»
لکس با لبخندی گفت: «من هم بیصبرانهرستوران منتظر بودم تا غذای شما رو امتحانمکانِ کنم. مشخصه که آوازهتون از خودتون جلوتره.»
«البته! امروز کاملاًساده در اختیارِ شمام.گفت میل دارید چی بخورید؟»
«دربارهٔ برگرهاتون خیلی شنیدم، برای همین خیلی دلمقربان میخواست امتحانشون کنم. راستی، از روی ظاهرم قضاوتمزندگیِ نکنید. مقدارِ غذایی که میتونم بخورم اصلاً شوخیبردار نیست.»
«نگران نباشید! بهعنوانِ سرآشپزِسلام شخصیتون، تا وقتی سیرهستم نشید دست از آشپزی برنمیدارم!»
اسپانج-ای سرِ حرفش ماند؛ از اتاق بیرون رفت وهیچ واردِ آشپزخانهٔ خصوصی شد که چسبیده به اتاقِ خصوصیعالی بود و بهخاطرِ دیوارِ شیشهایِ بینشان، کاملاً دیده میشد.
اسپانج-ای بیتوجه به تماشاچیاش، بیدرنگ گریل را روشن کرد و مشغولِ آمادهکردنِ موادِنمیشه اولیهاش شد. لکس به آشپزیِ او چشم دوخت؛ کاری که هرگز انتظار نداشتآوردینش برایش جالب باشد. با این حال، آنجا نشسته بود و داشت لذت میبرد.
او همچنین متوجهِ جمعیتِ کوچکی بود که داشت بیرون جمع میشد،هستم هرچند توجهِ چندانی به آن نکرد. حتی وقتی گروهِ دیگری ازدراومده دور رسیدند، لکس تنها در ظاهر به آنها توجه نشان داد.
پیشاپیشِ آنها، مردی با کتوشلوارِ سبز واسپانج چهرهای بدجنس راه میرفت. دیدنِ او انگارکردید خیلیها را همزمان میترساند و به هیجان میآورد.
یکی از مردهایی که از دور تماشا میکرد،اگر گفت: «باورم نمیشه. پلنک تورینه. هر کسی کهبرای با تورینها درافتاده باشه، الان تو دردسرِ بزرگی افتاده.»
«شنیدم دردسر سرِ اسپانج-ای درست شده. میگن پلنک تورینسرآشپز خیلی وقته داره سعی میکنه اونو برای رستورانِ خودشمیدونم بقاپه ولی موفق نشده. فکر کنم درگیریشون اجتنابناپذیر بود.»
«شنیدم رستورانش دقیقاً شبیهِمیبخشید یه سطله. کی دلشقربان میخواد اونجا کار کنه؟»
مردِ کتوشلوارسبز حرفهایی را که دوروبرش زده میشد شنید، امانمیشه به هیچکدام اعتنایی نکرد. فقط به راهش ادامه داد تاباعثِ اینکه سرانجام به همسرش، کارن رسید؛ زنی که بهشدت آشفته بود.
دستش را گرفت، درزیبایی چشمانش خیره شد واگر پرسید: «کارن، حالت خوبه؟»
«ناامیدت کردم پلانک، ناامیدتمیبخشید کردم. بیا فقط بریمقربان خونه. دیگه طاقتشو ندارم.»
«عیبی نداره، کارن. تو برو خونه وسلام یهکم استراحت کن. من کاری میکنم اوناییکوپنِ که امروز باهامون درافتادن، عواقبِ کارشون رو ببینن.»
زنِ خشمگین با بیمیلی سر تکان داد و گروهی دیگر او راآشپزیِ از آنجا بردند. وقتی پلانک، که تا آن لحظه خشمش را فروخورده بود،ندونید برگشت و خواست برای بهپاکردنِ المشنگهای واردِ رستوران شود، کسی جلویش سبز شد.
لکس که داشت آماده میشد دوباره هالهاشرستوران را بیرون بدهد، بیاختیار ابرو بالا انداخت.مکانِ او هم وصفِ این مرد را شنیده بود.
با موهای صورتیِ روشن و اعتمادبهنفسی بیشترسلام از تمامِ آدمهای آن اطراف؛ بزرگترین ستارهٔکوپنِ تورینوود و بهترین دوستِ اسپانج-ای: پَت ریک.
با بیخیالیِ تمام نسبت به اینکه دوازده به یک دراسپانج اقلیت بود، گفت: «من اینطوری فکر نمیکنم، پلانک. به نظرمگرون دیگه وقتشه بیخیال بشی. اسپانج-ای عمراً برای تو کار کنه.»
در همان حوالی، پیشخدمتی با چهرهای بیحوصله درِهستم اتاقِ لکس را باز کرد و اولین برگر راگرون آورد؛ درحالیکه هنوز از گوشتِ داخلش بخار بلند میشد.
برگر را جلویمناظرِ لکس گذاشت واین گفت: «بفرمایید، نوش جان.»
بوی برگر بهطورِ غیرمنتظرهای محشر بود و بیاختیار او را به یادِباورم آشپزِ افتضاحِ رستورانِ خودش انداخت. برای لحظهای کوتاه، لکس هم به فکرِافتخارمه قاپیدنِ اسپانج-ای افتاد، اما خیلی زود این فکر را از سر بیرون کرد.
لکس با اشتیاقی فراوانمیبخشید گازی از برگر زد...قربان و انگار ذهنش منفجر شد.
نانِ آن بهقدری سبک و پفدار بود که حس میکرد دارد هوا را گاز میزند، اما درعینحال، تهمزهٔ بسیار ملایمی از شیرینی داشت که طعمِ لذیذِ موادِ داخلش را در بر میگرفت. گوشت آنقدر ترد بود که بهمحضِ گاززدن درکنم دهان آب میشد و دقیقاً همانقدر آبدار بود که آدم از یک برگر انتظار دارد. نه آنقدر که چکه کند یا نان را خمیر کند، اما کاملاً بهاندازهای بود که موجِ عظیمی از طعم را به همراه بیاورد! پیازها چنان بینقصنشید کاراملی شده بودند که بافتِ تردشان لذتِ هر گاز را دوچندان میکرد و طعمشان بهخوبی با گوشت درمیآمیخت. یک لایهٔ نازک کاهو حسِ تازگیِ خاصی به آن میبخشید تا طعمها دل را نزند، و ورقهٔ پنیر هم همهچیز را بینقص میپوشاند.
لکس همهچیز را از یاد برد. تمامِ دردسرهایی که تا به حال کشیده بود، فشارِبینقصی پیداکردنِ رزین، خطرِ ناپدیدشدنِ سیستم، مشکلاتِ طردشدن از سوی خانوادهاش و هر چیزِ دیگری رااتاقِ فراموش کرد. با همین یک گاز، لکس جوابِ بزرگترین سؤالِ جهان را کشف کرده بود.
اما پیش از آنکه بتواند بیشتر از این حسسرآشپز لذت ببرد، درِ اتاقش با شتاب باز شد ومیدونم تجربهاش را نیمهکاره گذاشت. پلانک به داخل هجوم آورد.