چپتر 681: والسکو
0لکس بارِ دیگر تمامِ ماجرا را بازگو کرد؛ تا الان دیگر در ذهنش به این نتیجه رسیده بود که حدسش بهاحتمالِ زیاد درست است. تنها چند لحظه بعد از اینکه توضیحاتِ لکس تمام شد،عروسیِ سرور بلمونت، گویی افکارِ لکس را تأیید میکرد، گفت: «'ارشد'ی که تو رو دعوت کرده، یکی از زندانیهای ماست که بهشدت ازش محافظت میشه و تو امنیتیترین زندان حبس شده. اون چند صد ساله کههیچ تو قرنطینهست، پس امکان نداره تونسته باشه تو رو دعوت کنه. یا یکی دیگه خودش رو جای اون جا زده، یا راهی پیدا کرده که از زیرِ دماغِ ما بره تو زندان و بیاد بیرون.»
لکس زحمتِ فروخوردنِ آهش را به خود نداد. معلوم بود که پایش به یک نقشهٔ بزرگ کشیده میشود.معلوم راستش، اصلاً به این موضوع اهمیتی نمیداد. بزرگترین نگرانیاش این بود که قصد داشت از جایگاهِ ارشدی کهبهره دعوتش کرده بود بهره ببرد تا در طولِ عروسیِ پیشِ رو، میزبانِ جلسهای با حضورِ رهبران در میخانهاش باشد.
روشن بود که دیگر چنین امکانی وجود نداشت. اما لکس از پیش جایگزینی پیدا کرده بود. این سرور بلمونت شخصِ مهمی بهباز نظر میرسید. اگر لکس نقشِ مهمی در حلوفصلِ این ماجرا ایفا میکرد، چهبسا میتوانست آنقدر با او رابطه بسازد که پای سرور رامیدانست به مهمانخانه باز کند. برای این کار، از هیچ تلاشی فروگذار نمیکرد؛ حتی استفاده از کلیدِ طلاییِ مهمانخانهٔ نیمهشب برای جلبِ توجهِ او.
لکس پرسید: «خب حالاباشه چیکار کنیم؟» هرچند ازجای پیش محتملترین اقدام را میدانست.
«البته که باید تحقیق کنیم. این کار بهزحمتِ کمی همکاریِ تو نیاز داره، چون باید بابزرگ ازیو روبهرو بشی تا هویتش رو تأیید کنی.»
لکس سر تکان داد، گویی داشت به درخواستی تن میداد. هرچند سیلویا پیشتر گفته بود که در صورتِ درگیری درنقشهٔ یک دعوای حقوقی موظف به همکاری است، اما این قانون در موردِ او صدق نمیکرد. اگر میخواست برود، چه کسیپیشِ واقعاً میتوانست جلویش را بگیرد؟ تنها کافی بود به آن فکر کند تا فرآیندِ انتقالِ آنی به مهمانخانه آغاز شود.
لکس مرد را خطاب قرار داد و تصمیم گرفت فعلاً به استفاده از لقبش ادامه دهد: «سرور بلمونت، هرچند حالا که میدونمباز ازیو یه مجرمه وضعیت عوض شده، اما دلیلِ اومدنم به کشورِ بلور به مسئلهای برمیگرده که برای وضعیتِ کلِ قلمرو حیاتیه. امیدواراقدام بودم بعد از در میون گذاشتنِ یه سری اطلاعاتِ مهم با اون، بتونه کمکم کنه با کسی که اختیاراتِ بالاتری داره ارتباط بگیرم.»
سرور بلمونت لبخند زد،باشه انگار که حرفِ بامزهایجای از یک کودک شنیده باشد.
«هرچند ما به کمکت نیاز داریم تا مشخص بشه کسی که دیدی ازیو بوده یا نه، اما وقتی این کار انجام شد میتونی گفتوگوت رونگرانیاش بکنی. با اینکه مجرمه، ولی هنوز نفوذِ زیادی تو کشور داره. ممکنه هنوز هم به هدفت برسی. اگه موضوع راز نیست، من هم میتونم گوششخصِ بدم. اگه واقعاً مسئلهایه که میتونه کلِ قلمرو رو تحتِ تأثیر قرار بده، پس ما هر کاری از دستمون بربیاد برای حل کردنش انجام میدیم.»
اگر موضوع تا این حد جدی نبود، لکس شک داشت که آنها واقعاً کمکی کنند. هرچهخود باشد، آنها اجازه داده بودند جنگ در سراسرِ قلمرو شعلهور شود، بیآنکه به عواقبش اهمیتی بدهند.داشت یا شاید هنوز رازهای پنهانی در این میان وجود داشت که او از آنها بیخبر بود.
در هر صورت، ایناما بهترین کاری بود کهمهمی فعلاً میتوانست انجام دهد.
حالا که تصمیم گرفته شده بود، سرور بلمونت تعلل نکرد. سیلویا را بازگرداند و دستش را روی شانهٔفروخوردنِ لکس گذاشت و هر دو را به مکانی کاملاً جدید آنی منتقل کرد. در طولِ همین یک پرش، لکسجایگاهِ بیش از هر زمانِ دیگری در معرضِ قوانینِ فضا قرار گرفت و بینشی دربارهٔ انتقالِ آنی به دست آورد.
پیش از آنکه بتواند وقتی برای تأمل روی این تجربه بگذارد، بلمونت او را از میانِ چند اتاقِ تحتِ محافظت گذراند تا اینکه سرانجام به مقصد رسیدند. لکس که بارها از آنها استفاده کرده بود،پیشِ بهراحتی آرایهٔ انتقالِ آنیِ مستقر در وسطِ اتاق را شناخت. اما چطور ممکن بود چیزی که نژادِ بلور از آن استفاده میکرد، کیفیتی مشابهِ بقیه داشته باشد؟ آرایه از هر چیزی که تا به حالتلاشی دیده بود بزرگتر و پیچیدهتر، و در عینِ حال بینهایت زیبا بود. بیشترِ جاهای دیگر آرایه را زیرِ کاشیهای کف پنهان میکردند، اما نژادِ بلور آن را کاملاً در معرضِ دید گذاشته بود تا تحسین شود.
البته لکس هیچ وقتی برای تحسین یاپیدا یادگیری از آن نداشت، چرا که سرورفروخوردنِ بلمونت حتی یک ثانیه هم درنگ نکرد.
او ضمنِ ارتباط با اتاقِ کنترل، که احتمالاًمهمی از طریقِ حسِّ روحی انجام میشد، دستور داد آرایهآنقدر روی والسکو تنظیم شود. لکس چارهای جز همراهی نداشت.
«باورت بشه یا نه، توکنه اولین انسانی هستی که اجازهراهی پیدا میکنه وارد والسکو بشه.»
لکس پرسید: «این اهمیتِ خاصی داره؟» سؤالش نشان از بیاحترامی به نژادِ بلور داشت. چنین چیزی آنقدر نادر بود که به چشماهمیتی بیاید. بلمونت ابرویی بالا انداخت، یا دستکم چیزی که در نژادشان معادلِ ابرو بود، و فقط گفت: «گمان نکنم. بیشتر مسئلهای امنیتیه.امکانی خطرناکترین مجرمهای نژادِ ما تو والسکو حبس شدن. اگه بتونن فرار کنن، آشوب و ویرانیای که به بار میارن فراتر از تصورِ بقیهست.»
لکس چیزی نگفت، اما پیشِ خودش فکر کرد که آیا خطرِبیاد آنها به پای ویرانیهای کریونها میرسد یا نه. بعید میدانست؛ آخرکشیده چطور چند نفر میتوانستند با یک نژادِ متخاصمِ کامل برابری کنند؟
آرایه فعال شد و لکس بارِ دیگر خودش را در چینخوردگیهای آشنای فضا یافت که هنگامِ تلهپورت از میانشان میگذشتند. اما تفاوتِ ماجراکند در این بود که لکس دیگر تحتِ فشارِ نیروی فضا نبود و مجبور نمیشد در یک حالتِ ثابت بماند. تا زمانی که رویالبته سکوی زیرِ پایشان میایستاد — که به نظر میرسید آن هم در حالِ تلهپورت است — میتوانست راه برود و حتی حرف بزند.
لکس بیاختیار پرسید: «ازیوباشه چقدر خطرناکه؟ وقتی دیدمش،جای شبیهِ مجرمها به نظر نمیرسید.»
«جرمهای ازیو از نوعِ دیگهایه. اون بهجای آسیب زدن به مردم، مسئولِ نابودیِ تاریخِ قلمروئه. اون یهتنه تاریخمیشود و میراث رو نابود کرده؛ نهفقط برای نژادِ بلور، بلکه برای بیشمار نژادِ دیگه. میدونم که چنین جرمیمیزبانِ شاید برای بقیه خیلی سنگین به نظر نیاد، اما برای نژادِ جاودانهٔ بلور، نابودیِ تاریخ یکی از سنگینترین جرمهاست!
بدونِ هنر، فرهنگ و تاریخ که به زندگیمون غنا ببخشه، زندگی تا ابد بهجای موهبت،آهش تبدیل به یه نفرین میشه. خیلی از بلورها که به خوابِ زمستونیِ طولانی میرن، این کارقصد رو میکنن تا وقتی بیدار میشن، با انبوهی از تاریخهای جدید برای کشف کردن روبهرو بشن.»
لکس سر تکان داد. تا حدودی منطقی بود. از این گذشته، وقتی ازیو راایفا دیده بود، به نظر میرسید دارد هر ویرانهای را که ممکن است اطلاعاتی دربارهٔ ورودِنمیکرد کریونها در خود داشته باشد، نابود میکند. انگار دلایلِ او هم به این سادگیها نبود.
پیش از آنکه گفتوگو ادامه یابد،دیگه تلهپورت پایان یافت و لکس خودشزیرِ را در اتاقی با طراحیِ مشابه دید.
«با اینکه اولین انسان بودنت برای ورود به اینجا اهمیتِ چندانی نداره، اما از فرصتنقشهٔ استفاده کن و تا میتونی مناظر رو تماشا کن. ما بلورها به هنرمون خیلی افتخاردعوتش میکنیم، و معماری یکی از راههاییه که باهاش به هنر تو این دنیا جان میبخشیم.»
لکس در دل خندید. انگارزده بلمونت از اینکه لکس مثلِبره بقیه او را نمیپرستید، حرص میخورد.
داره ازوجود این فرصت واسهپیش خودنمایی استفاده میکنه.
لکس کنجکاو از اینکه با چه چیزی روبهرو میشود، بهدنبالِ بلمونتپیدا از ساختمان بیرون رفت. انتظار نداشت تحتتأثیر قرار بگیرد، اما بهمحضِ اینکهپایش پا به بیرون گذاشت، مجبور شد اعتراف کند که اشتباه میکرده است.
ساختمانِ تلهپورت انگار روی یک تپه ساخته شده بود، برای همین منظرهٔ بیرون تمامِ مجتمعِ والسکو را در بر میگرفت. هرمِ عظیم و وارونهای به چشم خورد که بهجای بالادعوتش رفتن، انگار در زمین فرو میرفت. هرم هرچه به مرکز نزدیکتر میشد، انگار سطحهای بیشماری پیدا میکرد. هر سطح فضای بازِ عظیمی بود پُر از سازههای کوچکتر و نفیس که بهرابطه کلیساهای کوچک و سالنهای تئاتر شباهت داشتند. همهجا میشد استفاده از موزاییکها را دید، در کنارِ افسانههای بیپایانی که در قالبِ نقاشیهای دیواری روی دیوارهای ساختمان به تصویر کشیده شده بودند.
تنها منظرهٔ والسکو نبود که چشمگیر به نظر میرسید، بلکه هالهای که از آن ساطع میشد نیزنداد گیرا بود. با استفادهٔ هوشمندانه از سنگهای روح بهجای کاشی و مرمر، آرایهٔ عظیمی پنهان شده بودارشدی که ساختمان را چنان بالا میکشید که بیشتر به کاخِ یک ایزد میمانست تا زندانی برای مجرمانِ خطرناک.
هزاران سرباز در هر سطح گشت میزدند و چناننظر هماهنگ حرکت میکردند که کاخ زنده به نظر میرسید،رابطه و سربازانِ در حالِ حرکت نبضِ آن مکان بودند.
استفادهٔ باشکوه از رنگها، از رنگهای ملایمی مثل بژ و سفیدِ مات گرفته تا رنگهای زندهای مثل قرمز و نارنجی، لایهٔ دیگریمعلوم از حیات به این مکان بخشیده بود و باعث میشد با شکوهِ چشمگیری بدرخشد. باید اعتراف میکرد که حتی در مهمانخانهٔ نیمهشبپیشِ هم چنین ساختمانهایی نداشتند. این برای لکس فقط یک معنی داشت: باید هرطور شده یک معمار از نژادِ بلور برای خودش گیر میآورد!