---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 960: گپ • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 960: گپ

0

یکی دو روزِ دیگر هم گذشت و لکس در این مدت مشغولِ آماده‌سازی بود. سعی‌شوم​ کرد بفهمد وقتی مهمان‌خانه به قلمرویی مستقل تبدیل شود، چه بر سرِ قلمروهای فرعیِ بی‌شماری‌برخی​ که به آن متصل‌اند می‌آید، اما کسی نبود که از او بپرسد. مری هم جوابی نداشت.

مجبور بود برای بسیاری از مهمان‌هایی که هنوز در حالِ شکستنِ مرز یا در تزکیهٔ عمیق بودند،‌درست​ تک‌تک آرایه‌های محافظِ خاصی برپا کند. این کار ام‌پیِ زیادی روی دستش گذاشت، اما چاره‌ای نبود. تغییرِ‌متوجهش​ شدید در محیط ممکن بود تزکیه‌شان را بی‌ثبات کند و لکس می‌خواست جلوی این اتفاق را بگیرد.

همچنین کنجکاو بود بداند وقتی به قلمروی‌حرفی​ جدیدی رفتند، درگاهِ هنالی همچنان کار می‌کند‌دردِ​ یا نه. برای فهمیدنش چاره‌ای جز صبر نداشت.

گذشته از این‌ها، باید مطمئن می‌شد که خودش هم برای شکستنِ مرز‌دردِ​ و ورود به عالمِ نوزادِ روح آماده است. این مرزشکنی برایش اهمیتِ‌بزرگ​ زیادی داشت، به‌خصوص که تغییراتی در رابطه‌اش با سیستم به همراه می‌آورد.

از قبل برای نحوهٔ برخورد با‌همه‌چیز​ این موضوع برنامه‌ریزی کرده بود، هرچند هنوز‌بزرگ​ به کسی، حتی مری، حرفی نزده بود.

در نتیجه، وقتِ بیشتری را صرفِ تزکیه کرد.‌تزکیه​ دردِ رگ‌هایش رو به کاهش بود و هر‌چند​ لحظه به شکستنِ مرز نزدیک‌تر می‌شد. همه‌چیز بی‌نقص بود.

چند روزِ دیگر گذشت و درست پنج روز مانده به تغییرِ‌بیشتری​ بزرگ، سکوتی شوم مهمان‌خانه را فرا گرفت. هاله‌ای نامحسوس و سرکوبگر‌درست​ در محوّطه رخنه کرده بود. مهمان‌ها و کارمندان همه متوجهش شدند.

این تغییر باعث شد برخی مهمان‌ها معذب شوند و به فکرِ رفتن از مهمان‌خانه بیفتند. اما‌نزدیک‌تر​ جز این اطمینان‌خاطر که مشکلی در کار نیست و مهمان‌خانه در آستانهٔ نوسازی‌های بزرگی قرار دارد، هیچ‌رخنه​ اطلاعاتِ اضافه‌ای به آن‌ها داده نشد. در نهایت هیچ‌کدامشان نرفتند، اما به‌شدت نسبت به آینده نامطمئن بودند.

لکس هم این سنگینی را حس می‌کرد و وجودش پر از اشتیاق‌مانده​ و البته کمی نگرانی بود. در همین زمان بود که تصمیم گرفت‌کارمندان​ به دیدنِ کاساندرا برود. هنوز نمی‌دانست او چه نظری دربارهٔ مهمان‌خانه دارد.

یک اسکن نشان داد که کاساندرا روی قلهٔ کوهِ نیمه‌شب، میانِ ابرها نشسته است. لکس با فرمِ نوزادی‌اش،‌پنج​ به آن فضای به‌شدت ملودرام آنی منتقل شد. با استفاده از سیستم او را به‌دقت زیر نظر داشت،‌تغییر​ برای همین وقتی آنجا ظاهر شد توانست کوچک‌ترین تغییر را در بدنِ کاساندرا تشخیص دهد و بی‌اختیار پوزخند زد.

همیشه عادت داشت خودش کسی باشد که پیشِ آدم‌ها آنی ظاهر می‌شود‌صرفِ​ یا از کنارشان غیب می‌شود، برای همین وقتی در معبد کاساندرا مدام این‌مانده​ کار را با او می‌کرد، حسِ عجیبی داشت. حالا بالاخره ورق برگشته بود.

در حالی که به سمتش می‌رفت پرسید: «مهمان‌خانه رو چطور دیدی؟» هرچقدر هم که تهِ‌لحظه​ دلش می‌خواست کاساندرا با ذوق‌وشوق از بی‌نظیر بودنِ مهمان‌خانه تعریف کند، نمی‌توانست منکرِ این شود‌نامحسوس​ که اینجا هنوز به سطحِ معبد نرسیده است. غرورِ بی‌جا در این مورد هیچ فایده‌ای نداشت.

بی‌پرده گفت: «واقعاً چشمگیره. کیفیتِ هوا فوق‌العاده‌ست و شگفت‌انگیزترین چیز در موردش اینه‌بزرگ​ که چطور به‌طورِ طبیعی با گیاهان و جانوران حفظ می‌شه. البته، از جایی‌متوجهش​ که... یک فرمانروای کهکشانی رو به‌عنوانِ باغبان داره، انتظاری کمتر از کمال ندارم.»

بی‌اختیار سرش را پایین انداخت و از میانِ ابرها به‌رگ‌هایش​ لاک‌پشت نگاه کرد. این غافلگیرکننده‌ترین چیزی بود که در مهمان‌خانه‌مانده​ دیده بود، اما تنها چیزی نبود که باعث شد جا بخورد.

چیزی که واقعاً به هیجانش آورد، حضورِ یک انسان در مسیرِ تزکیهٔ اصیل‌ها بود! این موضوع چنان کمیاب بود‌همه‌چیز​ که به‌هیچ‌وجه نمی‌شد دست‌کمش گرفت! بیش از هر چیز دلش می‌خواست بی‌درنگ سراغش برود و آموزشش را شروع کند.‌همه​ اما هدفش در اینجا این نبود و دیگر در معبد هم حضور نداشت. بهتر بود جلوی خودش را بگیرد.

همچنین از این فرصت استفاده کرد تا از اتفاقاتِ جاری سر در بیاورد. انگار انسان‌ها از‌نزدیک‌تر​ روزهای اوجشان سقوطِ شدیدی کرده بودند، تا جایی که حتی به ابزارِ کشت‌وکارِ دیوها تنزل یافته بودند.‌رخنه​ اما این موضوع تنها انگیزه‌اش را بیشتر کرد تا جای ممکن از این سفر دستاورد داشته باشد.

همچنین می‌خواست به قلمروی بلور برود و با شاهی که مهمان‌خانه‌دار از او گفته بود دیدار کند، اما چون مهمان‌خانه‌سرکوبگر​ فعلاً قفل بود، چنین امکانی وجود نداشت. با این حال، آن را در اولویتِ خود قرار داد. حتی اگر تجربهٔ‌نوسازی‌های​ تولدِ یک قلمروی جدید باعث می‌شد خودش به یک سرورِ دائو تبدیل شود، باز هم آن دیدار را انجام می‌داد.

«چاهِ آرزو هم جالبه. مفهومش به‌شدت پیچیده‌ست، اما خیلی‌دردِ​ مبتکرانه ساخته شده. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم کسی از چنین‌پنج​ قوانینِ سختی برای ساختِ یک وسیلهٔ سرگرمی استفاده کنه.»

«خب، اینجا یک مهمان‌خانه‌ست. باید‌هرچند​ به مهمان‌هامون چیزی بدیم تا‌وقتِ​ باهاش خودشون رو سرگرم کنن.»

«مهمان‌خانهٔ کاملاً جالبیه. خیلی‌حتی​ با هر جایی که‌وقتِ​ قبلاً دیدم فرق داره.»

لکس با خنده پرسید: «این خوبه یا بد؟»‌چند​ بدش نمی‌آمد اگر پیشنهادی دارد از او بشنود.‌فرا​ شنیدنِ ایده‌ها و نظراتِ دیگران همیشه خوب بود.

«نه خوبه نه بد. بیشترِ مهمان‌خانه‌هایی که تا حالا رفتم، فقط جایی برای استراحت در حینِ انجامِ یک کارِ دیگه بودن. به نظر‌شوم​ می‌رسه هدفِ این مهمان‌خانه اینه که بازدید از خودِ اینجا هدفِ اصلی باشه، البته نه اینکه قابلیتش رو به‌عنوانِ جایی برای استراحتِ مهمان‌ها‌نیست​ حینِ کارهای دیگه‌شون از بین ببره. در واقع، به‌نوعی خیلی هم کار راه‌اندازه، چون از هر جایی می‌شه بهش دسترسی داشت... حداقل در تئوری.»

لکس فقط سر تکان داد. قصد نداشت مهمان‌خانه را به‌جای یک اقامتگاهِ ساده، به یک تفریحگاه تبدیل کند. اما هرچه مهمان‌هایش گزینه‌های‌درست​ بیشتری برای خرج کردنِ ام‌پی داشتند، دستِ او هم بازتر می‌شد. در نهایت، نتیجهٔ کار این شده بود. اما همان‌طور که کاساندرا‌معذب​ گفت، این موضوع چیزی از کارکردِ مهمان‌خانه به‌عنوانِ یک هتلِ ساده کم نمی‌کرد... دست‌کم وقتی که درهایش به روی عموم باز بود.

نشست و مدتی با او گپ زد. بعد از این،‌صرفِ​ نه او و نه کاساندرا تا مدت‌ها وقتِ آن را‌درست​ پیدا نمی‌کردند که این‌طور بنشینند و با هم گفتگو کنند.

ناولها | novelha.net