چپتر 667: چپتر ۶۶۷
0منطقهای که به آن رسید، محدودهٔ اقتدارِ یک اشرافزاده نبود، بلکه شهریبفهمد تجاری بود که فرقهای آن را تأسیس کرده بود. خودِ فرقه کاملاًبرنامهٔ مرموز بود و افرادِ زیادی از جزئیاتِ رسوم یا هدفِ آنها خبر نداشتند.
با این حال، تا زمانی که افراد از قوانینِ محدودهٔ آنها پیروی میکردند، پذیرای همهکس و همهچیز بودند. افزون برمیشود این، فرقه اعضای هر نژادی را میپذیرفت، بیآنکه به اتحادی که اعضایش نشان میدادند خدشهای وارد شود. اینکه چرا اعضامستقیم اینقدر با هم متحد بودند معمای دیگری بود، و البته معمایی که لکس در این لحظه چندان علاقهای به آن نداشت.
لکس بیش از آن حواسش پرتِ تنشِ فزایندهٔ درونش بود که به این چیزها اهمیت بدهد. در ابتدا فکر میکرد این اضطراب طبیعی است. هرچه باشد، تقریباً دو ماه ازهنوز شش ماه گذشته بود، اما هنوز اصلاً به مقصدش نزدیک نشده بود. البته، آرایههای انتقالِ آنی قطعاً کمک میکردند و روی کاغذ، اگر همهچیز خوب پیش میرفت، اواسطِ ماهِ چهارممشکلاتی یا اوایلِ ماهِ پنجم به آنجا میرسید. این نتیجهگیری بر اساسِ نقشه بود. اما هیچ راهی برای پیشبینیِ مشکلاتی که ممکن بود در طولِ راه با آنها روبهرو شود وجود نداشت.
اما با افزایشِ اضطراب، لکس وضعیت را دوباره ارزیابی کرد و به اینبیش نتیجه رسید که این هشداری از سوی غرایزش است. او شروع به استنتاجطبیعی کرد تا بفهمد با چه مشکلاتی روبهرو میشود و چطور میتواند دورشان بزند.
در ذهنش، این احساس که وقت دارد تمام میشود، ناشی از برنامهٔبفهمد زمانیِ فشردهاش بود که منطقیترین نتیجهگیری به شمار میرفت. بعد از ریختنِ چندزمانیِ برنامهٔ اضطراری، مستقیم بهسوی آرایهٔ انتقالِ آنی رفت تا به سفرش ادامه دهد.
از قضا، کاملاً تصادفی و دقیقاً دروجود همان زمان، رویدادهای مختلفی در حالِ وقوعهشداری بود که ظاهراً بیربط اما بهشدت مهم بودند.
در قلمروی کریستال، درست در همان لحظه، به نظر میرسید ایجیس، ولیعهدِ ملتِ هام، در میانِ نبردی ویرانگر قرارفکر دارد. بهعنوانِ برترین نابغهای که ملتِ هام تا به حال پرورانده بود، مواردِ بسیار نادری وجود داشت که اوقطعاً به این شدت کتک بخورد، و همهٔ آنها هم به دستِ پدرِ خودش بود. این بار هم استثنا نبود.
شاه با کمی کلافگی پرسید: «ایجیس، چرا این کارلحظه رو میکنی؟» آیا حکومت بر کلِ نژادِ انسان کافیدرونش نبود؟ حالا باید با مشکلاتِ فرزندپروری هم دستوپنجه نرم میکرد.
دورِ آن دو میدانِ نبردی بود که از جسدهای کریونها پر شده بود.میشود آنها در اعماقِ محدودهای بودند که انسانها از دست داده بودند، بنابراین هیچکدامفشردهاش دلیلی برای حضور در آنجا نداشتند. بهخصوص کورنلیوس که اصلاً نباید آنجا میبود.
«چرا این کار رو میکنم؟ فکر کنم سؤالِ درست اینه که چراکرد تو این کار رو نمیکنی؟ من فقط دنبالِ مکافات برای تلفاتی هستم کهذهنش در برابرِ کریونها دادیم، و میخوام چیزی رو که مالِ ماست پس بگیرم.»
«بهت گفتم ایجیس، تو بهتنهایی نمیتونی با تمامِ تهدیداتی که انسانها باهاشون روبهرو هستندرونش مقابله کنی. نژادِ انسان در کل باید قویتر بشه. اگه اونا برای در امان موندناما به قدرتِ یه نفر وابسته باشن، بهمحضِ اینکه اون آدم ناپدید بشه، دوباره سقوط میکنن.»
«چه جوابِ راحتی، وقتی ایجاب میکنه بشینی عقب و هیچ کاری نکنی جزبیش اینکه بذاری انسانها بمیرن! پس چرا اینقدر سخت بهم آموزش دادی، اگه هیچوقت قراراست نبود بذاری از قدرتم استفاده کنم؟ باید میذاشتی تو همون حدِ متوسط زندگی کنم.»
«من بیکار ننشستهام، دارم ذرهذره قدرتِ نژادِ انسان رو بالا میبرم! اگهبفهمد از دستوراتم پیروی میکردی و فنِ تزکیهٔ مسیرِ راستین رو، همونطور کهبرنامهٔ بهت گفته بودم، به دست میآوردی، تو هم داشتی همین کار رو میکردی.»
«فنِ تزکیهٔ مسیرِ راستین؟ دنبال کردنِ مسیری که اکثریتِ نژادِ انسان نمیتونن توش قدم بذارن چه فایدهای داره؟ این مستقیماًمیشود با حرفت دربارهٔ بالا بردنِ قدرتِ کلِ نژاد در تضاده!» در این لحظه، ایجیس داشت سرِ پدرش فریاد میکشید. سالها تلخیبهسوی و کینه با استیصالِ جدیدی که با کاوش در حقیقتِ قلمروی کریستال، تحتِ راهنماییهای مهمانخانهدار، احساس میکرد در هم آمیخته بود.
او پیش از این چند نظریه دربارهٔعلاقهای حقیقت شکل داده بود، اما هر کدام بیشترچیزها از قبلی قلبِ معصومش را به درد میآورد.
پیش از آنکه کورنلیوس بتواند جوابی بدهد، آذرخشی درخشید وچندان با آن، ایجیس ناپدید شد. او بهجای خود، چند کلمهٔاهمیت غران بر جا گذاشت که در سراسرِ میدانِ نبرد طنینانداز شد.
«گردنت رو بشور پیرمرد!ارزیابی اگه نژادِ انسان رو فروختهغرایزش باشی، برمیگردم تا قطعش کنم!»
کورنلیوس بهجای عصبانی شدن، فقطراه آهی کشید. انگار پسرش بالاخرهدوباره داشت واردِ دورانِ سرکشیاش میشد.
در جای دیگری از قلمروی کریستال، ارتشی از کریونها دوباره داشت بهآرامی به راه میافتاد.چیزها اما تفاوتِ این ارتش با تمامِ ارتشهای دیگری که اعزام کرده بودند این بود کههنوز تکتکِ اعضایش... یک جاودانه بودند! صدها هزار کریونِ جاودانه در حرکت بودند و مقصدشان نامعلوم بود.
در قلمروی خاستگاه نیزمعمای همزمان رویدادهای مهمِ متعددیلکس در حالِ وقوع بود.
نیروهای متحد، یعنی نیروهای گوناگونی که به دستورِ هنالی قدرتشان را برای مبارزه با فوگانمیتواند یکپارچه کرده بودند، با وجودِ اتحاد در مأموریتشان، همزمان در زنجیرهٔ فرماندهی بسیار ازهمگسیخته بودند.ریختنِ دستکم در موردِ نیروهای متحدی که در کهکشان سوئیرا عملیات میکردند، اوضاع از این قرار بود.
از این رو، اغلب اطلاعاتِ زیادی گم میشد و گاهی کلِ سوابق از بین میرفت. این معمولاً بهخاطرِاستنتاج خرابکاری نبود، بلکه صرفاً ناشی از تدارکاتِ ضعیف بود. در میانِ میلیونها دستوری که هر دقیقه پردازش میشد، پروندهایریختنِ حاویِ دستوراتِ استقرارِ گردان نیمهشب ناگهان ناپدید شد و بهجای آن، پروندهٔ دیگری با دستوراتی کاملاً متفاوت ظاهر شد.
همزمان، پروندهای حاویِ جزئیاتِ زیلحظه کپی شد و به مقصدی نامعلوم،پرتِ بسیار دورتر از کهکشان ارسال گردید.
در زمین، نبرد بر سرِ نیویورک با ظهورِ ناگهانیِ گروهی از جاودانههانداشت و محاصرهٔ مارلو، چرخشی اساسی پیدا کرد. با این حال، مارلو درمیکرد مواجهه با مرگِ حتمی اخم نکرد، بلکه مانندِ یک دیوانه پوزخند زد.
روی گردنش، نانوطلسمهای طلایی که آنقدر به آنها افتخار میکرد، شروع به درخشیدن کردند. مزیتِ شناختهشدن بهخاطرِ قدرتِ بدنیِ احمقانه و شدید این بود که مردم اغلب فراموششمار میکردند مارلو در عین حال یک تاجرِ نابغه، استراتژیست و در مجموع فردی باهوش است. مدتها بود که به این فکر میکرد آیا میتواند یک فنِ روحی بسازدنظر که اثراتِ بمبِ هستهای را تقلید کند. اگر میتوانست، پس قادر بود آن را به یک طلسم تبدیل کند، درست است؟ وقتِ آن بود که ثمرهٔ تلاشهایش را ببیند.
در جای دیگری از قلمروی خاستگاه، ماموتهای آتشین رسماً هیئتی را به کهکشانِ مرکزیِ امپراتوریِسوی یوتون فرستاده بودند، در حالی که بهطور غیررسمی تهاجم به کهکشانِ همسایهشان را آغاز کردهناشی بودند. قصدشان جنگِ واقعی نبود، پس تا وقتی مذاکرات با موفقیت پیش میرفت، اوضاع بالا نمیگرفت.
در سیارهٔ دیگری در قلمروی خاستگاه، باستت و فلک با چهرههایی درهمرفته به سمتِدرونش سلولِ زندان برده میشدند. در سطحِ تزکیهٔ آنها، کموبیش در اوجِ قدرتِ مطلقی قرارگذشته داشتند که قلمروی خاستگاه بهطورِ طبیعی اجازه میداد، بنابراین هویتِ اسیرکنندهشان بسیار مرموز بود.
حتی خودشان هم نمیدانستند او واقعاً کیستمعمایی یا چه میخواهد. هرچه باشد، آنها درحواسش همان لحظهای که کشف شدند، مغلوب شده بودند.
در جایی دیگر، در درگاهِ هنالی، شخصیهشداری دعوتنامهای برای اعضا فرستاد تا به یک باشگاهِمیتواند کتابخوانی بپیوندند. محلِ برگزاریِ جلسهشان مهمانخانهٔ نیمهشب بود.
در جایی دیگر، بسیار دورتر از قلمروی خاستگاه ووضعیت قلمروی بلور، در یکی از قلمروهای قدیمیتر و کاملتر،استنتاج گروهی چهارنفره یک موجودِ تنها را محاصره کرده بودند.
این گروه متشکل بود از یک اژدهای حقیقی که بدنِ سرخ و عظیمش گرمای غیرقابلتحملیچیزها ساطع میکرد، یک گراوین (نژادی برابر با اژدهایان و کیهانیها)، یک هنالی، و کیلگور، جانوریهنوز در جهان که کاملاً بیهمتا بود و هیچ عضوِ دیگری از نژادش جز خودش وجود نداشت.
در کمالِ تعجب، موجودیمعمای که محاصره شده بود،لکس عضوی از نژادِ کیهانی بود!
غیرعادیتر این بود که با وجودِ اینکههشداری آن فردِ کیهانی یک سرورِ دائو بود،چطور به نظر میرسید از زخمهای وخیمی رنج میبرد.
کیهانی با صدایی گرفته پرسید: «میدونید دارید چیکار میکنید؟وضعیت فکر میکنید میتونید تاوانِ صدمهزدن به من رو بدید؟استنتاج هیچ نژادی متحدتر از کیهانیها نیست! هیچکدومِ شما قسر درنمیرید!»
هنالی بدونِ هیچ نشانی از پشیمانیچندان گفت: «قبل از اینکه با بانکتنشِ ورسالیس دربیفتی باید به اینجاش فکر میکردی.»
«جدی میگی؟اینقدر همهتون سگهایمعمای یه بانک هستید؟»
اژدها غرید: «کیهانیِ احمق، مگهکرد مهمترین قانون تو جهان روشروع نمیدونی؟ هیچچیز قدرتمندتر از پول نیست!»
کیهانی در حالی که صدایشراه لبریز از خشم و کینه بود،ارزیابی گفت: «نژادِ کیهانی هرگز ولتون نمیکنه!»
کیلگور جواب داد: «خواهیم دید.»
سپس، گروه یک بارِ دیگر حمله کرد. آنها در نهایت کیهانی را نکشتند، چرا که این کارفزایندهٔ گفتنش آسانتر از انجام دادنش بود. با این حال، کیهانی را اسیر کردند و با خود بردند.هنوز بهمحضِ تحویلدادنِ کیهانی، بدهیهایشان به بانک تسویه میشد. اینکه بعداً چه اتفاقی میافتاد، مشکلِ بانک بود، نه آنها.