چپتر 1567: فاجعه
0لکس که بیشتر از هر چیزِ دیگری کنجکاوِ این ادعابعد شده بود، گفت: «یه عصرِ کامل که کلِ جهان فراموششباید کرده؟ آره، اصلاً نمیتونم تصور کنم واسه همچین کاری چی لازمه.»
«فکر نمیکنم تو جهان اونقدر سرورِببینی دائو باشه که حتی با همکاریِ همدیگهتجربهام هم بتونن از پسِ همچین کاری بربیان.»
«دقیقاً. واسه همینه که عقل حکم میکنه همچین چیزی رو نادیده بگیریم. اما فکر میکنم دانشی که اینجاست یهبفهمم جور... نمیدونم چطور بگم. آلودگی داره، یا شاید یه جور علیتِ عمیق توصیفِ دقیقتری باشه. با اینکه عقلم میگهتلاشمون همچین اطلاعاتی دروغه، اما روحم طوری بارِ اون رو به دوش میکشه که انگار رازِ بزرگی از جهان رو فهمیدم.
«انگار این کافی نیست، حتی در موردِ ویرانههایی که هیچ چالشی رو توشونفراموششده کامل نکردیم و دانشی رو که یاد گرفتیم از یاد بردیم، باز هم بخشیباعث از این سنگینی وجود داره، انگار که تا آخرِ عمر دست از سرمون برنمیداره.»
لکس اخم کرد و سپس با تمامِ حواسشعجیبه کایمون را بررسی کرد، حتی تا آنجا پیشبرای رفت که کارمایش را هم سنجید. هیچچیزِ غیرعادیای ندید.
«عجیبه، چون حتی بعد ازویرانهها اینکه دربارهٔ عصرِ فراموششده بهمدانش گفتی، من هیچی حس نمیکنم.»
کایمون گفت: «برای اینکه اثرِ کاملش رو بگیری، باید خودت بری ویرانهها روسنگینیِ ببینی. اما همین باعث میشه شک کنم که این دانش نفرینه یا موهبت. تجربهامکلمات میگه سنگینیِ این دانش میتونه یه جوری برام مفید باشه، فقط باید بفهمم چطوری.»
«بهجز عصرِپیش فراموششده، دیگه چیسنجید اونجا یاد گرفتی؟»
«تمامِ این دانش باید رمزگشایی میشد، چون نه با کلمات، بلکه توی دیوارنگارهها ثبت شده بود. چیزهایی هست که شاید اشتباهخودت فهمیده باشیم، اما ما نهایتِ تلاشمون رو کردیم. به نظر میرسید عصرِ فراموششده واقعاً به ابدون ربط داره، هرچند دربارهٔ جزئیاتِاونجا دقیقش فقط میشه گمانهزنی کرد. انگار ابدون منطقهٔ خاصی بوده که گنجینههای قدرتمند توش نگهداری میشدن، یا شایدم همونجا ساخته میشدن.
«انگار قدرتهای باستانی زمانی در طولِ اون عصر به دلیلی دورِ هم جمعتجربهام شده بودن، جوری که انگار یه هدفِ مشترک اونا رو کنارِ هم کِشونده بود.میشد از طریقِ همون دیوارنگارهها بود که ما تازه جزئیاتِ هدفمون رو فهمیدیم؛ جام رهاشدگان.
«به نظر میرسید در طولِ عصرِ فراموششده، فاجعهای رخ داده؛ فاجعهای متفاوت از هر چیزیجوری که قدرتهای باستانی تا اون موقع باهاش روبهرو شده بودن یا حتی پیشبینی میکردن. ازدیوارنگارهها راه رسیدنِ تهدیدهای خارجی باعثِ ایجادِ شکافهای داخلی شد و در پیِ اون جنگ درگرفت.
«قویترین قدرتهای باستانی با دیدنِ از هم پاشیدنِ این اتحاد، بقیه رو رها کردن و جامهیچی رهاشدگان هم دقیقاً از همونجا به وجود اومد. با استفاده از مرگِ قدرتهای بیشمار، و باتجربهام بهرهگیری از رنجِ روحهاشون بهعنوانِ سوخت و تنهاشون بهعنوانِ منابع، جامی ساخته شد که هدفش نامشخص بود.
«درست همونطور که بعضیها از روشهای پلید برای ساختِ یه گنجینهٔ وحشتناک استفاده کردن، بقیههیچی روشِ فداکاری رو پیش گرفتن؛ اونا بخشهایی از ذهنِ خودشون رو فدا کردن و باموهبت میل و رغبت توی ساختِ یه گنجینهٔ کاملاً متفاوت به اسمِ چاه رویاهای فراموششده مشارکت کردن.
«این دو گنجینه روی هم رفته باید از حاملانشون در برابرِ نابودی محافظت میکردن. باید این کار رو میکردن، چون با ازبهجز راه رسیدنِ فاجعه، دیگه هیچچیز باقی نموند. زمین سوخت و تمامِ حیات از بین رفت. مطمئن نیستم که تمامِ حیات توی یهابدون قلمروی بزرگ از بین رفت یا یه فضای دیگه، اما دیوارنگاره قویاً نشون میداد که این فاجعه، آغازگرِ سلطنتِ مرگ بر جهان بوده.»
«آخرین تصویرِ دیوارنگاره فقط پیکری تنها رو نشون میداد که به یه گورستانِ عظیم چشمجوری دوخته بود، انگار میخواست دفنشدنِ کلِ جهان رو نشون بده. نمیدونم چرا مدام به ایندیوارنگارهها نتیجه میرسیدم؛ تقریباً انگار هر کسی که بهش نگاه میکرد، نمیتونست چیزِ دیگهای رو تصور کنه.
«در نهایت، بیاختیار فکرِ وحشتناکی به ذهنم رسید. چی میشه اگه عصرِ فراموششده حتی قبل از عصرِ ازلی بوده باشه؟ چی میشه اگهبری دلیلِ اینکه هیچکس اون عصر رو به یاد نمیاره این باشه که تمامِ حیات تو جهان نابود شده بود، و عصرِ ازلی تازه بعدکلمات از گذشتِ فاجعه شروع شد؟ کی میتونه بگه اون موقع چه اتفاقی افتاده؟ هرچی باشه، حتی دربارهٔ خودِ عصرِ ازلی هم تقریباً هیچچیز نمیدونیم.»
لکس با جدیت گفت: «داری میذاری حدس و گمان بهت غلبه کنه. من چیزِ زیادی از اینکه اینجا چیبگیری کشیدی نمیدونم. یعنی، تو واقعاً تازه داستان رو شروع کردی. اما میتونم ببینم که سنگینیِ این افکار داره بدجوریبفهمم روت تأثیر میذاره. اگه خودت رو جمعوجور نکنی، دچارِ انحرافِ تزکیه میشی، یا یه اهریمنِ قلب تو وجودت شکل میگیره.
«آخه چه اهمیتی داره که یه عصرِ مخفی وجود داشته یا نه؟ چه فرقی میکنه که همه مردن یا نه؟ اتفاقی که اون موقع افتادهگرفتی شاید اهمیتِ تاریخی داشته باشه، اما روی زندگیِ روزمرهت، همین الان، هیچ تأثیرِ بزرگی نداره. شاید یه روزی تو آینده این دانش به دردت بخوره،منطقهٔ اما اگه خودت رو کنترل نکنی، خیلی قبلترش سرِ یه چیزِ کاملاً بیربط میمیری. مثلاً سرِ یه ملخ، یا یه تهدیدِ دیگه همینجا توی ابدون.»
کایمون مدتی در سکوتویرانهها به لکس خیره ماند،میشه اما سرانجام فقط آه کشید.
«میدونم. منم دلم میخواد از این افکار دور بشم، اما سنگینیِ این دانش خیلی واقعیه و دست از سرمکاملش برنمیداره. دستِ خودم نیست که بهش فکر نکنم یا تحتِ تأثیرش قرار نگیرم. واسه همینه که گفتم دانشِ اینجا آلودهست.بفهمم فقط ملخها نبودن که اونهمه نیروی کمکیِ ما رو کشتن. صرفِ دونستن دربارهٔ ابدون، احتمالِ مرگِ آدم رو بالا میبره.»
لکس با شنیدنِ حرفهای کایمون به فکر فرو رفت و در سکوت، تمامِبهم چیزهایی را که از سر گذرانده بود مرور کرد. مأموریتهای جانبیاش کسبِ اطلاعات دربارهٔمیشه ابدون و اتفاقاتِ آنجا بود، و همچنین دربارهٔ چاهِ رؤیاهای فراموششده و جامِ رهاشدگان.
متوجه شده بود سیستم هم فقط مأموریتهایی به اومیشه میدهد که به دانستههای قبلیِ کایمون مربوط است؛ انگارمفید حتی خودِ سیستم هم نمیتوانست به رازهای ابدون سرک بکشد.
اگر این موضوع حقیقت داشت، از یک طرف مایهٔ دلگرمی بود، چون نشان میداد سیستم کاملاً قادرِ مطلق نیست،بفهمم اما از طرفِ دیگر وحشتناک بود. سیستم بسیار قدرتمندتر از چیزی بود که لکس در حالِ حاضر حتی بتواندتلاشمون تصورش را بکند، پس دقیقاً چه چیزی در ابدون وجود داشت که حتی سیستم را هم درمانده کرده بود؟