چپتر 995: رزین
0لکس عادت کرده بود پیش از خواب با استفاده از این فن غیبگوییاش راشده از کار بیندازد، اما امروز، پیش از این چرت، چیزِ متفاوتی را امتحان کرد. بهجایبیشتر تلاش برای جلوگیری از دیدنِ رؤیا، روی دو کلمهٔ کلیدی تمرکز کرد: «گنجینه» و «سیستم».
امیدوار بود که از طریقِ غیبگویی بتواند سرنخهایی به دست بیاورد. برای رسیدن به جواب کاملاً بهخطری آن متکی نبود، اما ارزشش را داشت که امتحان کند. یکی از دلایلی که میخواست فقط بعدکوتاه از دو سه ساعت بیدار شود همین بود، مبادا وقتی چشم باز میکند کاملاً از پا درآمده باشد.
اما مثلِ همیشه، اوضاع از کنترل خارج شد. راستش را بخواهید، بخشیوضوحی از وجودش همین انتظار را هم داشت. بهخاطرِ سیلِ اطلاعات، به خوابِ عمیقیتوضیح فرو رفت و نتوانست بهطورِ طبیعی، یا حتی با تلاشهای مری، بیدار شود.
اما با اینکه این چرت طولانیتر از حدِ انتظار شد،درآمده خیلی هم به درازا نکشید. حوالیِ هشتمین ساعتِ خوابش، چیزی انگارانتظار «جا افتاد» و لکس ناگهان کاملاً آمادهٔ نبرد از خواب پرید.
غرایزش همیشه سهمِ بزرگی در زنده ماندنش داشتند. لعنتی، در قلمروی بلور،زمینی حتی دربارهٔ توجهی که از یک جاودانِ زمینی به او جلب شده بودغرایزِ هشدار داده بودند! آن زمان، نزدیک شدنِ خطری ناشناخته را حس کرده بود.
همین حالا، در دلِ خواب، غرایزِ لکس ناگهان به کار افتادند، آن هم بازمان وضوحی بسیار بیشتر از همیشه. انگار پیش از این غرایزش تنها بهشکلی مبهم او راسمتوسوهای به سمتوسوهای خاصی سوق میدادند، اما حالا داشتند با جملاتِ کوتاه مشکل را توضیح میدادند.
لحظهای که لکس بیدار شد، دقیقاً میدانست غرایزش چه چیزی را گیر انداختهاند وبیشتر حتی میتوانست ردش را تا منشأ آن بگیرد. در سمتِ شمال، چیزی نیاتِ شومِ روشنگیر و مشخصی دقیقاً نسبت به شخصِ او داشت و از تواناییِ تهدید کردنش برخوردار بود.
با استفاده از لباسِ میزبان، دیدشوقتی را تا مرزِ مهمانخانه امتداد داد،مثلِ اما خطر فراتر از آن بود.
ناتوانی در یافتنِ فوریِ محلِ تهدید لکس را به مکث واداشت و در نهایتشده به افکارش اجازه داد تا سرِ جای خود برگردند. حتی بدونِ پرسیدن از مریبسیار هم میدانست که خواب مانده است. اما ناامید نبود. در واقع، سرشار از هیجان بود.
در خواب چند رؤیا دیده بود، اما نمیتوانست آنها را به یاد بیاورد. شاید به همین دلیل بود که احساسِ خستگی نمیکرد. اماوضوحی این موضوع اهمیتِ چندانی نداشت، زیرا سرانجام تمامِ دانشِ مربوط به این قلمرو را به دست آورده بود و گذشته از چند الگویسمتِ آبوهواییِ خطرناک که باید مهمانخانه را برای مقابله با آنها آماده میکرد، چیزی کشف کرده بود که کاملاً مطمئن بود به سیستم کمک میکند.
نوعی رزین بود که در اعماقِ قارهها دفن شده بود و از زمانِ پیش از شکلگیریِبهشکلی قارهها به جا مانده بود. شکلِ متراکمی از انرژیِ بسیار قدرتمند بود که در واقع درردش آفرینشِ قلمرو به کار رفته بود و به دلایلِ مختلف به دام افتاده و جامد شده بود.
اگر چیزی در این قلمرو پیدا میشد که بتواند به سیستم کمک کند، همان رزین بود. اما مشکلیبخواهید وجود داشت. در منارا، درختِ عظیم در واقع بیشترِ رزین را پیدا و جذب کرده بود. تنها ردپایطولانیتر بسیار ناچیزی از آن باقی مانده بود، هرچند لکس در ذهنش مکانِ آنها را برای خود علامتگذاری کرده بود.
از جنبهٔ مثبت، رزین در دو قارهٔ دیگر هنوز کشف نشده بود. تنهاجلب کاری که برای دسترسی به آن باید میکرد این بود که راهی برایافتادند عبور از دریا به سرزمینهای دیگر پیدا کند و یکجوری آن را بیرون بکشد.
راستش را بخواهید، با مجموعهٔ تواناییهای جدیدش، این کار را چندانهشدار سخت نمیدانست. گذشته از این، او در سراسرِ کهکشانها آنی منتقل شدهوضوحی بود، پس یک دریای کوچک چه بود که بخواهد جلویش را بگیرد؟
اما بهدستآوردنِ رزین میتوانستنزدیک صبر کند، چون اول بایددلِ به چند کارِ دیگر میرسید.
لوتر را احضار کرد؛ کسی که درست یک ساعت پیش شکستنِ مرزش راهمیشه تکمیل کرده و با موفقیت با آتشی که لکس به او داده بودعمیقی — همان آتشی که از امتحانِ معبد روزهداری گرفته بود — یکی شده بود.
بهتر بود رسیدگی به مسئلهٔ امپراتوریِ متجاوز را به تأخیر نیندازد، زیرا با وجودِ تلفاتِ زیادیداده که برای تأمینِ امنیتِ منطقهشان میدادند، باز هم مدام سربازانِ بیشتری را به دلِ مشکل میفرستادند.مبهم علاوه بر این، با هر پیروزی، به موادِ بیشتری دسترسی پیدا میکردند که رشدشان را تسریع میکرد.
لکس فکر نمیکرد آنها به یکتوجهی تهدیدِ واقعی تبدیل شوند، اما کاملاًداده باور داشت که میتوانند مایهٔ دردسر شوند.
لکس به لوتر دستور داد تا سرگردان خاموش و همچنین گروهیافتادند از کارمندانِ قویتر، از جمله فردریک، را با خود ببرد وجملاتِ به امپراتوری اطلاع دهد که دارند به محدودهای تحتِ تملک تجاوز میکنند.
بهشدت شک داشت که به این راحتی کوتاه بیایند، اما امیدوار بود این کار را بکنند. بهتر بود همهچیزبخشی مسالمتآمیز حلوفصل شود. با اینکه هنوز داشت تصمیم میگرفت که آیا به دلایلِ اخلاقی علیه چنین تمدنهایی واردِ عملخیلی شود یا نه، اما در تصمیمش برای اقدام — در صورتی که میخواستند دشمن شوند — کاملاً قاطع بود.
بخشی از وجودِ لکس در این فکر بود که چرا خوگرفتن به چنین سبکِ زندگیِ بیرحمانهای برایش تا ایننزدیک حد آسان بوده است. او هرگز دچارِ آن فروپاشیِ روانی نشده بود که اغلب میخواند شخصیتهای داستانها در اولین قتلشانمشکل به آن دچار میشوند. همچنین از آن بحرانِ هویتِ ناشی از گرفتنِ جانِ یک انسانِ دیگر هم رنج نبرده بود.
چون نتوانست جوابی پیدا کند، شانه بالا انداخت. شاید حق با بومرها بود. شاید انجامِ بازیهای ویدیویی اوناشناخته را به هیولایی بیاحساس تبدیل کرده بود. یا شاید هم صرفاً حس میکرد چنین افکاری بیشازحد موشکافانه و زاییدهٔلحظهای جامعهٔ مدرنِ روی زمین است. شک داشت مردم در دورانِ قدیم اینقدر برای فکرکردن به چنین چیزهایی وقت میگذاشتند.
لوتر به همراهِ سیرک، جرارد، زی، چاد، لئونیداس (رهبرِ گردانِ بعدی که لکس داشتبیشتر تشکیل میداد)، جیس (کارمندِ مهمانخانه که قدرتهای خاک داشت)، ساندرا (کارمندی که میتوانست الکتریسیتهمیدانست را کنترل کند) و آلفونسو (پسری که در جیبهایش غذای نامحدود داشت) راهی شد.
حدودِ دوازده کارمندِ دیگر هم به آنها پیوستند که همگی از اعضای قدیمیِ گردانِ پیشین بودند. در مقایسهبخواهید با تعدادِ متجاوزان، این تعداد بسیار کم بود. اما لکس جداً شک داشت که با مشکلی روبهرو شوند. فقطحدِ برای احتیاط، حواسش را جمع میکرد تا در صورتِ بروزِ مشکل، بیدرنگ خودش را به آنجا آنی منتقل کند.
اما تا آن موقع، مسائلِ دیگری داشت که باید شخصاً به آنها رسیدگی میکرد؛ شروعش هم با هجومِزمان سیبزمینیها بود. آنها حیوانات و جانورانِ بیشماری را آواره کرده بودند و با اینکه لکس نمیفهمید چرا خطرناکاند،میدادند نمیخواست اجازه دهد بدونِ کنترل پخش شوند. اول با لاکپشت مشورت میکرد تا ببیند پیشنهادی دارد یا نه.