چپتر 1212: چه کاری از دستت برمیآید؟
0در سیارهای خاص، هریس یکتنه ارتشِ حشرات را از دمِ تیغ میگذراند، هرچند بیهدف کشتار نمیکرد. در سراسرِمنفجر سیاره، گروههای کوچکِ مقاومت را پیدا میکرد که از بقیه جدا افتاده بودند و برای زنده ماندن به هرانفجار دری میزدند. بارها و بارها، بیهیچ پشتیبان و راهِ پسوپیشی، یکتنه به دلِ جنونِ جنگ میزد و نجاتشان میداد.
این کار نهتنها شانسِ قبولیاش در آزمونِ ونتورا را بالا میبرد، بلکه باعث شده بود بینندگان انواعواقسامِساکنان لقبها را به او بدهند؛ لقبهایی مثلِ قهرمانِ تنها، شوالیهٔ زرهپوش و پودل. مهمتر از آن، هدایا وجواب جوایزِ بیشماری نصیبش میکرد. سرعتِ قدرتمند شدنش مضحک بود. حتی بحثِ ارتقای عالمِ تزکیهاش هم در میان نبود.
نه، در همان عالمِ تزکیه،میجنگیدند قدرتش که فکر میکرد به اوجمیتواند رسیده، داشت بهطورِ تصاعدی بالا میرفت.
سرانجام هریس توانست از میانِ انبوهِ حشرات راهی باز کند و به روستای کوچکی در دلِ یکنصیبش دره برسد؛ جایی که بازماندگان برای محافظت از خود میجنگیدند. پس از کمی برنامهریزی و متقاعد کردنِرسیده مردم که میتواند همهشان را نجات دهد، همان نقشهای را که بارها به کار بسته بود عملی کرد.
طعمههای بیشماری در روستا کار گذاشت تا حشرات را به خود جذب کنند ومنفجرهٔ راه برای فرارِ ساکنان باز شود. وقتی بهاندازهٔ کافی دور میشدند، موادِ منفجرهٔ فراوانیمشکلی که در شهر کار گذاشته بود منفجر میشد و حشرات را به هوا میفرستاد.
این نقشه که پیشتر بارها جواب داده بود، بدونِ هیچ مشکلی پیش رفت. کلِ گروهِ بازماندگان داشتند ازشود کورهِراهی کوهستانی بالا میرفتند که انفجار رخ داد. نهتنها آنها، بلکه تمامِ بینندگانی که در سراسرِ قلمرو وداده در مهمانخانه مشغولِ تماشا بودند، لحظهای دست از کار کشیدند تا انفجار را ببینند و بعد به کارشان برسند.
با این حال، چیزی که کسی متوجهش نشد این بود که پس از انفجار، تماشای محلِ روستا ازکرد طریقِ پخشِ زندهٔ بازیهای نیمهشب دیگر امکانپذیر نبود. به همین دلیل کسی نفهمید کِی دو مردِ کتوشلواری درشهر میانِ آوار ظاهر شدند و از دهانهٔ کوچکی که به تأسیساتی مخفی در اعماقِ زمین میرسید، پایین رفتند.
انفجار آسیبی به تأسیساتِ زیرزمینی نزده بود؛ آنجا طوری طراحی شده بود که در برابرِ چنین چیزی دوام بیاورد. اما چیزیمضحک که پیشبینی نکرده بودند این بود که پس از انفجار، تمامِ ارتباطات با بیرون قطع شد. این موضوع دردسرساز بود، چونانبوهِ ممکن بود هماهنگکنندههای خارج از سیارهشان فکر کنند انفجار باعثِ ریزشِ آوار شده و آنها را به حالِ خود رها کنند.
در حالتِ عادی کسی میآمد و به آنها سر میزد، امادور با جنگی که آن بالا در جریان بود، اگر خودشان پیشقدمِ تماسپیشتر نمیشدند، رها میشدند. شرایطِ پیچیدهای بود، چون اطلاعاتِ حساسی در دست داشتند.
به دلایلی که هیچکس نمیتوانست پیشبینی کند، با ورودِ آن دو مردِ کتوشلواری بهکنند پایگاه، آژیرِ خطر به صدا درنیامد. سیستمهای امنیتی خودبهخود خاموش شدند؛ بنابراین دو مردگذاشته خیلی راحت وارد شدند و یکییکی تمامِ کارکنانِ آن تأسیسات را از پا درآوردند.
سرانجام کسی متوجه شد و درگیریِ بزرگی درگرفت، اما آنمردم دو مرد که به کتوشلوارهایی از خیاط نیمهشب مجهز بودند، حتیگذاشت نیازی به دفاع از خود پیدا نکردند. یک قتلعامِ تمامعیار بود.
مدیرِ عملیاتیِ پایگاه در حالی که خونریزی میکرد و به دیوارزرهپوش تکیه داده بود، گفت: «من... من نمیفهمم. چطور پیدایمان کردید؟ دفاعِحتی ما بینقصه! حتی سرورانِ دائو هم نمیتونن مکانِ ما رو غیبگویی کنن!»
در حالتِ عادی، هیچکدام از آن دو حاضر نمیشدند جوابیکافی بدهند. اما یکی از آن دو عضوِ خاندانِ نیکسهارت بودهوا که ولما رهبریاش میکرد؛ پس این موضوع برایش اهمیتِ شخصی داشت.
عضوِ خاندانِ نیکسهارت چمباتمه زد تا همقدِ مرد شود و گفت:روستا «اسمت ویکِ، درسته؟ کی حرفی از غیبگویی یا سرورانِ دائو زد؟دور ما هر چی برای پیدا کردنت لازم داشتیم رو از شلبی گرفتیم.»
ویک که با شنیدنِ این اسم شوکه شدهمتقاعد بود و خونریزی میکرد، گفت: «نه... نه چطوربسته ممکنه؟ داری دروغ میگی. من هیچوقت چیزی بهش نگفتم.»
«سالها با این زن دوست بودی. معلومه وقتی رفتارات عجیب شد، بهت شک کرد. زنِ بیچاره فکر میکنه داری بهششدنش خیانت میکنی. از کجا باید میفهمید که تو در واقع یه تروریستِ افراطی هستی؟ همون اطلاعاتِ مختصری که تونست درتوانست موردت جمع کنه، خیلی بیشتر از چیزی بود که ما برای شناساییِ هویتت و پیدا کردنِ محدودهٔ پایگاهتون لازم داشتیم.»
عضوِ خاندانِ نیکسهارت ایستادراه و با نهایتِ انزجاروقتی به ویک نگاه کرد.
«دخترِ خوبیه، داشت زارزار گریه میکردنقشهای چون دوستت داشت. تو لیاقتِ کسیگذاشت مثلِ اون رو نداری. تو لیاقتت همینه.»
شمشیری در قلبِ ویک فرو رفت و سرانجام باعثکردنِ شد همان دردی را حس کند که دوستدخترش شلبیکرد میکشید. این آخرین چیزی بود که در عمرش حس کرد.
البته، با اینکه عضوِ خاندانِ نیکسهارت بخشی از جزئیاتِتنها پیدا شدنِ پایگاه را لو داده بود، اما آنقدرهاسرعتِ هم احمق نبود که دلیلِ اصلی را فاش کند.
از مردِ کتوشلواریِکنند دیگر پرسید: «خبریساکنان از رجیس نشد؟»
مرد دستگاهی را در جیبش چک کرد و گفت: «آره، مکانِ سه تا پایگاهِ دیگه رو هم داریم.شود بیا قبل از اینکه صحنه رو طوری صحنهسازی کنیم که انگار پایگاه بر اثرِ ریزشِ آوار نابود شده، تمامِبدونِ دادههای اینجا رو دانلود کنیم. یه تیمِ ثانویه هم ترتیبِ پاک کردنِ هالهمون رو میده تا نتونن ردیابیمون کنن.»
عضوِ نیکسهارت سر تکان داد،میجنگیدند بیدرنگ بهسوی کامپیوترِ اصلی رفت ومیتواند شروع به دانلودِ تمامِ اطلاعاتشان کرد.
جای دیگر، در سیارهای در کهکشانی کاملاً متفاوت، مردی کتوشلواری داخلِ اتاقِ جلسات ایستاده بود،جوایزِ از پاکتِ آبمیوهاش مینوشید و پنهانی به رازهایی گوش میداد. اتاق پر از اعضای سانگویستزکیه پلوویا بود، اما نه میتوانستند او را ببینند و نه اصلاً حضورش را حس کنند.
رجیس مدتها پیش تواناییای به دست آورده بود که به او اجازه میداد کاملاً ناپدید شود؛ نه فقط از دید،هوا بلکه از حافظه. البته حالا تسلطِ اولیهای بر این توانایی پیدا کرده بود که اجازه میداد دوباره ظاهر شود وتمامِ بگذارد مردم نامش را به خاطر بیاورند. اما در مقایسه با ناپدیدشدنِ کامل، ظاهرشدنِ دوباره در واقع انرژیِ بیشتری میبرد.
بهعلاوه با این روش، اگر چیزی کش میرفت، مثلِ پروندهایطعمههای که حاویِ مکانِ پایگاههای مخفیِ دیگر بود، یا حتی یکبهاندازهٔ پاکتِ آبمیوه، دیگران وجودِ آن چیزها را هم از یاد میبردند.
البته باز هم باید احتیاط میکرد. هنوز نسبتاً ضعیف بود و هر جاودانهٔ کاربلدی میتوانست بهراحتی متوجهِ حضورش شود. اما این مزیت که میتوانستراه هر وقت دلش خواست به مهمانخانه فرار کند، نفوذ را بیش از حد آسان کرده بود. این موضوع هم کمک میکرد که تمامِ تدابیرِمشکلی امنیتیشان برای ضدِّ غیبگویی و مقابله با سرورانِ دائو تنظیم شده بود. هیچکس انتظارش را نداشت و هیچکس برای مقابله با او آماده نبود.
کارآموزی با جعبهای از دونات واردِ اتاقِمثلِ جلساتِ پر از تروریستهای شرور شد، هرچند دوناتِجوایزِ دبلچاکلت با ترافلهای رنگینکمانی بهطرز مرموزی غیب شد.
در کهکشانی دیگر، بسیار دور از درگیریهای بازیهای نیمهشب، بازارِکافی سیاهی بود که شباهتی به بقیهٔ بازارهای سیاه نداشت. این بازارمیفرستاد بهجای مخفیشدن از امپراتوریهای کهکشانی، خودش را از هنالی مخفی میکرد.
این بازار که به «کالا بازار» معروف بود، نزدیکِ هیچ منظومه، سیارک، سیارهٔ سرگردان، زبالهٔ فضایی یا هیچچیزِ دیگری قراربهاندازهٔ نداشت. آنجا فقط فضایی خالی بود که هیچکس تا به حال قدم در آن نگذاشته بود — یا دستکم اینطورپیش به نظر میرسید. پردهای تاریکی را پوشانده بود که همهچیز را درونش پنهان میکرد و چشمهای کنجکاو را دور نگه میداشت.
این بازار، یا بهتر است بگوییم «بازار»، حتی تحتِ کنترلِ فوگان یا سانگویسنجات پلوویا هم نبود. با اینکه آنها بزرگترین دشمنانِ هنالی در قلمروی آغاز بودند،ساکنان اما تنها کسانی نبودند که از مخفی نگهداشتنِ رازهایشان از هنالی سود میبردند.
داخلِ این بازار، دو مردِ کتوشلواری پشتسرِ یک نوجوان راهشوالیهٔ میرفتند — یا دستکم کسی که شبیهِ نوجوانها بود. تزکیه باعثمضحک میشد تشخیصِ سنِ افراد صرفاً از روی ظاهر بسیار دشوار باشد.
خیلی از کسانی که این صحنه را دیدند جا خوردند، چون آن دو بادیگارد در واقع هر کدام به دلایلِ خاصِ خودشان اسمورسمیپیشتر در کالا بازار به هم زده بودند. بادیگاردِ مسنتر و پختهتر چنان فنِ بیانی داشت که با وجودِ عالمِ تزکیهٔ پایینش، میتوانست رودررو بادست ردهبالاترین اعضای بازار بنشیند، در حالی که بادیگاردِ جوانتر آنقدر شوم و ترسناک بود که حتی مشتریانِ ثابتِ بازار را هم به وحشت میانداخت.
مردِ جوان گفت: «همینجاست.»نجات و اجازه داد فردِعملی مسنترِ گروه اول وارد شود.
مغازهای که به آن قدم گذاشتند خالی بود،متقاعد اما بهمحضِ ورودشان، فضای داخلیِ سرد و خاکستری ناگهانعملی تغییر کرد و به کلبهٔ چوبیِ دنجی تبدیل شد.
تصویرِ مردی میانسال که روبهرویش ظاهر شد، گفت: «آقای جرارد، اززرهپوش دیدنِ شما خوشحالم. هرچند از حضورتون در اینجا تعجب کردم. هیچچیزحتی تو تحلیلهای ما نشون نمیداد که به خدماتِ ما علاقهمند باشید.»
جرارد لبخند زد.
«در واقع، من امروزنجات فقط اینجام تا راه روکرد برای کسِ دیگهای باز کنم.»
پشتِ سرش، رولند،محافظت پسرِ روزنامهفروشِ سابق،کمی و لوتر وارد شدند.
«جالبه. آقای لوتر رو میشناسم، امالقبهایی هیچ اطلاعاتی تو پایگاهِ دادهام دربارهٔپودل شما ندارم. مایلید خودتون رو معرفی کنید؟»
کلاهش را برداشت و گفت: «اسمِ من رولنده. خیلی هم خوشحال میشم خودم رو درستوحسابی معرفی کنم، البته به اینهوا شرط که با شخصِ درستی همکلام شده باشم. تا جایی که من فهمیدم، یه هوشِ مصنوعیِ جدید داره امپراتوریِ شماتمامِ رو تو قلمروی آغاز رهبری میکنه. کسی که به اسمِ کالکیولون شناخته میشه. من اینجام تا با اون حرف بزنم.»
ناگهان تصویرِ مردِ میانسالی که با آنها صحبت میکرد خشکش زد و پس از چندراه ثانیه به حالتِ عادی برگشت، با این تفاوت که حالتِ چهرهاش کاملاً خنثی شده بود.میشد به رولند نگاه کرد؛ بدنش بهطرز غیرطبیعی بیحرکت بود، انگار تمامِ زبانِ بدنش حذف شده بود.
تصویر پرسید: «شما از کجا من رو میشناسید؟» صدایش تغییریمردم نکرده بود، اما حالا هیچ احساسی در آن حس نمیشد.روستا «من هنوز خودم رو بهطور رسمی تو این قلمرو معرفی نکردهام.»
رولند لبخند زد.
نشست، خودش را راحت کرد و گفت: «کارِ من همینه که همهچیز روموادِ بدونم. دلیلِ حضورم هم این نیست که چیزی ازت میخوام. برعکس، اطلاعاتی دارم کههیچ تو بهشون نیاز داری. پس سؤال اینجاست کالکیولون، تو میتونی برای من چیکار کنی؟»