چپتر 1006: لکس با لکس دیدار میکند
0اولین مانعی که با آن روبهرو شد، پیدا کردنِ جای رزین بود. هرچندبرای به لحاظِ فنی پیشتر اطلاعاتی دربارهٔ مکانش دریافت کرده بود، اما در عملمیبود فقط محدودهٔ کلیاش را میدانست. تازه همان محدودهٔ کلی هم هزاران مایل گستردگی داشت.
غریزهاش هم نمیتوانست راهنماییاش کند، چون برخلافِ موجودی که پیشتر رویش قفل کرده بود، رزین هیچ هالهای از خود نشان نمیدادهمانطور که لکس بتواند حسش کند. تا جایی که میفهمید، هر ذره رزین در سراسرِ قلمرو در واقع به روشهای مختلف مُهرهالهٔ یا سرکوب شده بود، و این تنها دلیلی بود که رزین اصلاً میتوانست شکل بگیرد، چه رسد به اینکه دوام بیاورد.
دستکم در منارا، درخت بهشت (همانطور که بومیها صدایش میزدند) با ریشههایش که تقریباً تمامِ قاره را درگذاشت بر میگرفت، چند تکهٔ تصادفی از رزین پیدا کرده بود. از آن زمان به بعد فعالانه در پیِ شکارِساکت رزین بود، بنابراین اگر حتی ذرهای از هالهٔ رزین نمایان میشد، آن را ردیابی میکرد و به چنگ میآورد.
لکس تمامِ اطلاعاتی را که از مکانش داشت به یاد آورد و چند نشانهٔ کلیدی را که در ردیابی کمکشمسیرِ میکردند، در ذهن سپرد. برجستهترین نشانهای که در آن حوالی به یاد داشت، منطقهای پهناور پر از آبفشان بود. نمیدانستوقتی در این سفر با بومیها روبهرو میشود یا نه، اما از بومیانِ مهربانی که راه را نشانش دهند حسابی استقبال میکرد.
مدتی وقت گذاشت تا مکانی را برای انتقالِ آنی تعیین کند، به اینبرای امید که غریزهاش او را در مسیرِ خاصی راهنمایی کند. اما هر مُهری کههرچه روی رزین بود باید فوقالعاده قدرتمند میبود، چون هرچه صبر کرد، غریزهاش ساکت ماند.
سرانجام، مجبور شد فقط یک مکان را انتخاب کند و آنی منتقل شود. وقتی ظاهر شد، خودش را کاملاً غرقبهشت در علفزار دید. مجبور شد کمی به هوا پرواز کند تا دیدی به اطرافش داشته باشد. تا جایی که چشمحتی کار میکرد، تپههای کوچکِ بیشماری را میدید که پوشیده از علفهای بلند بودند و اینسو و آنسو چند درخت داشتند.
بررسیِ منطقه با حسِّ روحیاش، جانورانِ وحشیِ بیشماری را نشان داد، اما چیزِ بیشتری دراستقبال کار نبود. مکانش را با نقشهای که در ذهن داشت مقایسه کرد و فهمید حتیباید نیمی از راهِ لازم را هم نرفته است. احتمالاً. البته اگر نقشه را درست میخواند.
پرندهای که از آنجا میگذشت یک ثانیه مکث کرد تا نگاهشمدتی کند، چون تا به حال چیزی شبیهِ او ندیده بود. لکسراهنمایی برایش دست تکان داد و سپس آنی منتقل شد و رفت.
این بار میتوانست ببیند که تپهها رفتهرفته به فلات تبدیل میشوند و رودخانههایبرای بیشماری در درهها مارپیچ پیش میروند. درختانِ بیشتری آنجا بود و لکس در دوردستهرچه میتوانست جنگلی را ببیند. تا جایی که میفهمید، داشت در مسیرِ درست پیش میرفت.
لکس دوباره آنی منتقل شد، اما این بار با دیدنِ خودش در یکرسد خیابانِ شلوغ جا خورد! در کمالِ تعجب، درست به وسطِ شهری عظیم منتقل شدهتمامِ بود. دورتادورش غولهای سنگینوزنی بودند که انگار ترکیبی از پلنگ و اسبِ آبی بودند.
لکس در مقایسه با آنها به کوچکیِ یک مگس بود. بالاتر در آسمان پرواز کرد تا دیدِ خوبی به محیطِبرای اطراف پیدا کند و شهری را دید که از هرچه تا به حال دیده بود بزرگتر بود. دریاچهها و جنگلهایمجبور عظیمی بهنوعی با شهر ادغام شده بودند که احتمالاً کارکردِ اساسیِ خاصی داشتند، اما لکس اهمیتی به این موضوع نمیداد.
بهکلی گم شده بود، چون در نقشهٔ ذهنیاش هیچ اثری از چنین شهرِ پهناوریمکانی نبود. شاید باید از یکی از محلیها کمک میگرفت. امیدوار بود بیگانهستیز نباشند. برای اینهرچه کار، غریزهاش را به کار گرفت تا او را بهسوی بهترین هدفِ ممکن راهنمایی کند.
وقتی سرانجام هدفِ مناسبی پیدا کرد، بهسویش پروازاستقبال کرد و حسِّ روحیاش را گسترش داد تاتعیین پلنگاسبآبیِ عظیم را در بر بگیرد. لِپو؟ هیپارد؟ هرچی.
مؤدبانه پرسید: «ببخشید، من یهکم گم شدم.تنها میشه تو مسیریابی کمکم کنید؟» امیدوار بوداینکه به سابقهٔ درگیرشدنش در اتفاقاتِ مسخره پایان دهد.
اسبآبیپلنگ که داشت از چیزی شبیه به پنجرهٔ یکبومیانِ لباسفروشی به داخل خیره میشد، برگشت و به اطراف نگاهمکانی کرد، اما نتوانست کسی را که حرف میزد پیدا کند.
«سلام، آره، منم. میبینیدبومیانِ دارم دست تکون میدم؟دهند درست بالای پوزهتون معلّقم.»
وقتی نگاهِ اسبآبیپلنگ سرانجام روی لکس متمرکز شد، جا خورد، چراگذاشت که کلِ بدنِ لکس از یک چشمِ او هم کوچکتر بود.روی سرش را چرخاند و از چیزی که میدید بهکلی گیج شده بود.
با وجودِ جثهٔ عظیمش، لکس چندان نگرانِ خطر نبود،اصلاً چون آن موجود تنها در عالمِ بنیان بود. فقطمنارا اندازهاش غولآسا بود که ارتباط برقرار کردن را مشکل میکرد.
«آره، درست دیدید. دارید بهآبفشان من نگاه میکنید. سلام، اسمممهربانی لکسه. میشه تو مسیریابی کمکم کنید؟»
اسبآبیپلنگ پرسید: «این یه جور شوخیه؟ کسی مجبورت کرده ایناستقبال کار رو بکنی؟ آره، باشه قبول، میدونم واسه سنم یهکممسیرِ کوچیکم. دلیلی نداره بهخاطرش مسخرهم کنی. اَه. اندازه که همهچیز نیست.»
«من... اِهم، نمیفهمممهربانی منظورت چیه. فقط میخوامحسابی مسیر رو پیدا کنم.»
«آره، معلومه که نمیفهمی. لابد کاملاً تصادفیه که اسمت لکسه و تنها لکسِ دیگهٔاینکه کلِ این شهر رو پیدا کردی؟ فقط نگو نامِ خانوادگیت هم ویلیامزه؟ تو همقاره خونوادهت طردت کردن؟ تو هم مثلِ من برای گذرانِ زندگی یه هتلِ کوچیک رو میگردونی؟»
لکس — لکسِ انسان — ماتش برد. چپ و راست را بهدنبالِ دوربینِ مخفی گشت، هرچند مشخصاً میدانستگذاشت قرار نیست دوربینی در کار باشد. سپس سرانجام دوباره به موجودِ عظیم نگاه کرد. حالا که به آنکرد فکر میکرد، لکسِ پلنگاسبآبی در مقایسه با بقیه واقعاً خیلی کوچکتر به نظر میرسید. تقریباً انگار... یک بچه بود...
لکسِ انسان سرش را خاراند.مهربانی امکان نداشت چنین چیزی واقعیتاستقبال داشته باشد. نکند داشت تشنج میکرد؟
لکسِ جانور پرسید: «باشه،راه باشه، هرچی، منم باهات راهمدتی میام. بگو کجا میخوای بری؟»
«من اِهم... دنبالِ منطقهایسرکوب این دور و بر میگشتماصلاً که پر از آبفشان باشه.»
لکسِ جانور با چشمانی ریزشده ونمیدانست بدگمان به لکسِ انسان نگاه کرد. دردهند نهایت، تصمیم گرفت با او همراهی کند.
«خیلی خب، بشین رو شونهم.مهربانی میدونم کجا میخوای بری. ازاستقبال قضا، منم دارم میرم همونجا.»