چپتر 1539: به ساختنِ چیزی نیاز دارم
0اورینِ یکم از معادنِ ویتاویل، نخستین کوتولهٔ زادهشده در قلمروی نیمهشب و ایزدِ چکش، واردِ دفترِناخودآگاه مهمانخانهدار شد. هرچند فشارِ بیرونِ دفترِ مهمانخانهدار عظیم بود - آنقدر عظیم که اورین حس میکرد بارِاومدید پادشاهیِ زیرزمینی یکتنه روی شانههایش افتاده - اما نه تلوتلو خورد و نه از سرعتش کم کرد.
از همان روزهای نخستینِ قلمروی نیمهشب، اورین همان کوههایی را که سنگِ معدنِ ویتاویل در آنها بود، استخراج کرده وبازدارنده در کوره ریخته بود! چه باری را به دوش نکشیده بود؟ چه فشاری را تاب نیاورده بود؟ کِی اجازه دادهواقعاً بود فشارها و بارهای دنیا به او فرمان بدهند؟ حتی درختِ آسمانی هم در دورانِ اوجش نمیتوانست به اورین دستور بدهد.
البته، درختِ آسمانی و مهمانخانهدار قابلِ قیاس نبودند. اورین خوب میفهمید که فشاری که حس میکرد، عاملِ بازدارنده یا نمایشِخلعسلاحکننده شکوهمندی از سوی مهمانخانهدار نیست. بلکه، رحمتِ مهمانخانهدار بود. با اجازه دادن به مهمانهایش برای غلبه بر چنین مانعِ باورنکردنیای،امیدوارم حتی اگر فقط ذرهای از قدرتش بود، کاری میکرد حس کنند واقعاً حقِ دیدار با مهمانخانهدار را به دست آوردهاند.
داشتنِ چنین حسی بسیار مهم بود. بالاخره، اگر حس نمیکردند حقِ دیدار راانتظار به دست آوردهاند، چهبسا مقهورِ لطفِ مهمانخانهدار در پذیرفتنشان میشدند. این بارِ دوشِگرفته قدرتمندان بود - چیزی که او، بهعنوانِ رهبرِ یک نژادِ کامل، خوب میفهمید.
وقتی اورین پا به دفترِ مهمانخانهدار گذاشت، مطمئننداشت نبود باید انتظارِ چه چیزی را داشته باشد،ناخودآگاه اما قطعاً انتظار نداشت مهمانخانهدار را اینقدر... پذیرا ببیند.
حضورش گرم و خلعسلاحکننده بود و باعث شد اورین ناخودآگاه سپرِدستور رسمیبودنی را که به خود گرفته بود پایین بیاورد. مهمانخانهدار برگشتشکوهمندی و به اورین نگاه کرد؛ لبخندی ملایم بر چهرهٔ جذابش نشسته بود.
مهمانخانهدار گفت: «به دفترم خوش اومدید، اورین. امیدوارم اومدن بهداشته اینجا براتون زیاد زحمت نداشته باشه. مشتاقِ دیدارتون بودم.» لحنخلعسلاحکننده و کلماتش چنان فروتنانه بود که اورین تا مغزِ استخوان لرزید.
چنین فروتنیای چیزی نبود که کسی از سرورِ یکانتظارِ قلمروی کامل انتظار داشته باشد؛ موجودی با قدرتِ غیرقابلتصور،حضورش که میتوانست زمینها را به میلِ خود شکل دهد.
«نخیر، مهمانخانهدار. این بالاترین افتخارِ منهقطعاً که شخصاً به دفترتون بیام. حقحضورش همینه که من خدمتِ شما برسم.»
«لطفاً، نیازی به تشریفات نیست. راحت باشید. اینجادورانِ میتونیم مثل دو تا دوست حرف بزنیم. بفرمایید بشینیدخوب - موضوعاتی هست که میخوام نظرتون رو دربارهشون بشنوم.»
اورین سخت نگرفت. چون مهمانخانهدار از او خواسته بود راحت باشد، کوتوله هم راحت بود و طوری به صندلیِ روبهروی میزِ مهمانخانهدار تکیهسپرِ داد که انگار در یک سالنِ استراحت است. کوتوله بیاختیار و از روی غریزه آرزو کرد که کاش ماگِ همیشگیاش از نوشیدنیِ برنبری راباشه داشت، و حتی پیش از آنکه فکرش کامل شود، ماگِ چوبیِ عظیمی که بوی آشنایی از آن بلند میشد، درست در دستش ظاهر شد.
اورین جا خورد و بعد غرقِ شعفنبود شد! بیلحظهای درنگ، جرعهٔ بزرگی از ماگ سراینقدر کشید و گذاشت کفِ نوشیدنی ریشش را بپوشاند.
«آآآه، حسابی چسبید! مهماننوازیِ واقعیباشد یعنی این، مهمانخانهدار! میبینم کهپذیرا آوازهٔ مهمانخانهٔ نیمهشب بیدلیل نیست.»
«خوشحالم که خوشتون اومده. راستش، بهخاطرِ یه دلیلِ خیلی خاص، بیشتر خوشحالم که ازش لذت میبرید. میدونید، میخوام یه کورهٔ خیلی خاص داخلِ مهمانخانه بسازم. برنامهام اینهدادن که منابعِ مهمانخانه رو جمع کنم و یه کورهٔ عظیم بسازم؛ کورهای که سوختش از انرژیِ ایزدی تأمین بشه، با آتشِ اژدها گرم بشه، تو آبهای دریایپذیرفتنشان آشوب آبدیده بشه و از دلِ خودِ قوانینِ قلمرو تراشیده شده باشه. اما همزمان با ساختِ چنین کورهای، به کسی هم نیاز دارم که بتونه ازش استفاده کنه.»
مهمانخانهدار لحظهای به اورین نگاه کرد، اما باباید اینکه منظورش واضح بود، مستقیماً کار را به اوببیند پیشنهاد نداد. در عوض، به توضیحِ برنامههایش ادامه داد.
«ببینید، با اینکه قبلاً بعضی از کوتولههای خاندانِ شما با مهمانخانه همکاری کردهن، مقیاسِنداشت پروژههایی که میخوام در آینده انجام بدم کاملاً متفاوته. برای تکتکِ اونها فقط ازبیاورد قدرتمندترین منابع استفاده میشه؛ منابعی که محدودن و نمیشه بارها و بارها تهیهشون کرد.
«ساختِ هر پروژه سالهای بیشماری زمان میبره و هر کدوم، شاید تو کلِگرم جهان، بیهمتا باشن. پروژههایی مثلِ اینها رو... نمیتونم به کسی بسپرم که بهش اعتمادِچهرهٔ کامل ندارم، و از قضا پروژههایی هستن که... تحتِ هیچ شرایطی نباید شکست بخورن.»
اورین با چهرهای که واقعاً مضطرب به نظر میرسید، گفت: «میفهمم منظورتون چیه، مهمانخانهدار. این پیشنهاد بهشدت وسوسهکنندهست. با تمامِ وجودم میتونمشکوهمندی اشتیاق به هر پروژهای تو این مقیاس رو حس کنم... اما... اما من در قبالِ مردمِ خودم وظیفهای دارم که نمیتونم همینطوریآوردهاند نادیدهاش بگیرم. من فقط رهبرشون نیستم، بلکه ایزدی هستم که در مرکزِ ایمانشون قرار داره. چنین مسئولیتی رو... نمیتونم بهراحتی رها کنم...»
مهمانخانهدار گفت: «اورین، فکر میکنم یه سوءتفاهمی بینِ من و شماباشد پیش اومده.» لحن و رفتارش هیچ تغییری نکرده بود و اصلاًناخودآگاه از تلاشِ کوتوله برای رد کردنِ پیشنهاد ناراحت به نظر نمیرسید.
«کار کردن تو مهمانخانه به این معنی نیست که زندگیِ قبلیتون ناپدید میشه. راستش، دراینقدر موردِ ایزد بودن و نمادِ ایمان بودن، مهمانخانه در حالِ حاضر داره فعالانه یه بهشتنگاه میسازه تا ایزدها بتونن بدونِ به خطر انداختنِ ایمانِ پیروانشون، فعالانه بخشی از مهمانخانه بشن.
«اتفاقاً، پیوستن به مهمانخانه بهتون اجازه میده تا به اوجِ جدیدی برسید؛ هم برای خودتون و هم برای نژاد و پیروانتون.پایین اما نمیخوام بهتون فشار بیارم یا حس کنید که مجبورید به مهمانخانه ملحق بشید. در نهایت، تصمیم با خودتونه. ما به ساختِدیدارتون کوره ادامه میدیم. فقط گنجینههایی که باید پالایش کنیم، باید منتظر بمونن تا شخصِ دیگهای که شایستهٔ این کار باشه پیدا بشه.»
اورین مضطرب به نظر میرسید و هنوز مطمئندورانِ نبود چه کار کند، هرچند خبرِ ساخته شدنِنبودند یک بهشت داخلِ مهمانخانه، حالش را خیلی بهتر کرد.
اورین با تردید پرسید:وقتی «میتونم... میتونم بپرسم چهباید گنجینهای رو میخواید بسازید؟»
مهمانخانهدار سر تکان داد، هرچندگذاشت برای یک بار هم کهداشته شده، چهرهاش بهشدت جدی شد.
«گنجینههای زیادی هستن که بایدباشد ساخته بشن، اما اولین چیزیپذیرا که میخوام بسازم... یه مهرهٔ کارماییه.»
مهمانخانهدار تصویرِ یک مهرهٔ سیاه و ساده را به اورین نشان داد کهالبته شبیه یک مهرهٔ معمولیِ بازیِ گو بود، اما اورین از همان تصویر همرحمتِ میتوانست قدرتی را حس کند که حتی با الوهیتش هم قادر به درکش نبود!
نفسِ کوتوله تندکامل شد و چشمانشمطمئن رو به سرخی رفت.