چپتر 1026: دیوارِ بتنی
0لکس مکث کرد، چند مهمانِ دیگر هم همینطور. به سمتِ دربدهند برگشتند و دیدند دستهای از اوباش دارند وارد میشوند. زرههای چرمیِمیزش نامرغوبی به تن داشتند و چند سلاح به کمربندشان بسته بودند.
لکس ناگهان به یاد آورد کتاب دربارهٔ چنین موقعیتهایی چه گفته بود. اولفکر رویاروییِ مستقیم بود؛ جایی که شخصیتِ اصلی عقبنشینی نمیکرد، چون اصولش به او اجازههمان نمیداد یک قدم پس بکشد یا همچین چیزی. این با سبکِ لکس جور درنمیآمد.
راهِ بعدی این بود که نادیدهشان بگیرد و به غذا خوردن ادامه دهد تاگدام اینکه خودشان بیایند و به او گیر بدهند، بعد خیلی راحت شکستشان بدهد و دوبارهبهعنوانِ مشغولِ خواندنِ کتابش شود. لکس به میزش نگاه کرد؛ هنوز پر از غذاهای نخورده بود.
بله، از اینافتخار ایده خوشش میآمد.ازم میخواست همین کار را...
بارمن با لحنی خشک گفت: «اگه میخوایداینکه اینجا رو دربست کرایه کنید، باید پیشپرداختراحت بدید.» انگار از این صحنهها زیاد دیده بود.
سردستهٔ اوباش مشتش را روی پیشخان کوبید ومشتش فریاد زد: «فکر میکنی گدام؟ چطور جرئت میکنی؟چطور باید افتخار کنی که میتونی ازم پذیرایی کنی!»
بارمن آهی کشید و شمشیرش را برداشت. در همان لحظه، هالهاش رافکر بهعنوانِ استادی در عالمِ بنیان آشکار کرد و با یک ضربه کلِشمشیرش دسته را از پا درآورد. نمرده بودند، اما قطعاً زخمهای شدیدی برداشته بودند.
مهمانها دوباره مشغولِ خوردنِ غذایشان شدند، انگار به چنین صحنهای عادتبرداشت داشتند. لکس هم کمی ناامید دوباره به کتابش برگشت. پس با معیارهایدرآورد محلی، بارمن یک استادِ مخفی بود. یا شاید هم چندان مخفی نبود.
چیزی که لکس نمیفهمید این بود که چرا همه در این مکانبعد اینقدر عصبی و زودجوش بودند؟ تا همین الان هم با حسِّ روحیاشهنوز شاهدِ دهدوازده دعوا بود که همهشان سرِ مسائلِ پیشپاافتاده شروع شده بودند.
به آن دهدوازده بدنی نگاه کرد کهسردستهٔ پیشخدمتها داشتند روی زمین میکشیدند. چه نیازیمیکنی به این رفتارهای مسخره بود؟ لکس سر درنمیآورد.
حسِّ روحیاش چیزِ دیگری را هم دریافت کرد. گروهِ دیگری داشتندفریاد به سمتِ میخانه میآمدند. با اینکه لباسهای بهتری نسبت به اوباشِآهی قبلی به تن داشتند، اما چهرههایشان به همان اندازه خشن بود.
گروه دقیقاً همان موقعی رسیدند که پیشخدمتهاپذیرایی داشتند بدنِ اوباش را بیرون میکشیدند، وهالهاش خشکشان زد. سپس بیتوجه به بدنها رفتند داخل.
گروه جلوی در ایستادند و کلِ میخانه راخودشان برانداز کردند. شاید بهترین جای شهر نبود، امابدهد مشتریهای خودش را داشت و غذایش هم خوب بود.
سردسته به افرادش سر تکان داد و آنها در محیط پخش شدند،فریاد درحالیکه خودش به سمتِ بارمن رفت. با وجود اینکه هالهاش را مخفیکشید کرده بود، لکس میتوانست بفهمد که او هم در عالمِ بنیان است.
بارمن هم متوجه شدزیاد و چهرهٔ بیحوصلهاش، هرچندروی خیلی کم، تغییر کرد.
«چه کمکیجرئت از دستمکنی برمیاد، مهمانِ عزیز؟»
«کمی پیش چند نفر رو فرستاده بودم تا اینجا روگیر دربست کرایه کنن. چرا دارن بدنهاشون رو از ساختمون میکشن بیرون؟شود این اون خدماتی نیست که انتظار دارم کسی به مهمانهاش بده.»
«دربست کرایه کردنِ اینجا پیشپرداخت میخواد. وقتی ازشون پول خواستم،پیشخان آدمهات شروع کردن به داد زدن سرم. خدماتِ مشتریِ منمیتونی اونقدرها هم عالی نیست که داد زدنِ بقیه رو تحمل کنم.»
مرد سر تکانصحنهها داد و کیسهایسردستهٔ سکه روی پیشخان انداخت.
«میخوام الان اینجاافتخار رو برای بقیهٔازم روز دربست کرایه کنم.»
بارمن کیسه را برداشت و گفت: «جلوی ورودِ مهمانهایبیایند جدید رو میگیرم، ولی باید صبر کنی تا مهمانهای فعلیخواندنِ خودشون برن. من مشتریهایی رو که پول دادن بیرون نمیندازم.»
مرد لبهایش را جمعصحنهها کرد و برقی خطرناک ازروی چشمانش گذشت، اما کاری نکرد.
«در این صورت، که مشکلی نداریسردستهٔ آدمهام یه چرخی تو اینجا بزنن، مگهمیکنی نه؟ نگران نباش، سلاحهامون رو بیرون نمیکشیم.»
بارمن لحظهای فکر کرد و بعد شانه بالا انداخت. آن مردها کههمان اساساً همان اوباش بودند اما با لباسهای بهتر، یکییکی به سمتِ میزهانمرده رفتند و با ملایمت همه را راضی کردند که آنجا را ترک کنند.
یکی از همینغذا اوباش به لکسدهد هم نزدیک شد.
مرد دستش را روی دستهٔ شمشیرشدیده گذاشت و با لحنی خشن گفت:فریاد «بلند شو، وقتِ غذا خوردن تموم شد.»
لکس فقط نگاهش کرد و ابرو بالا انداخت. داشت با خودش فکر میکردمیکنی که دقیقاً چطور باید با این آدمها برخورد کند؟ بهتر بود قبول کند تالحظه ببیند انگیزهشان چیست؟ یا پافشاری کند که همانجا بماند و غذایش را تمام کند؟
لکس حسِّ روحیاش را باز کرد و بخشِ عمدهایکشید از شهر را پوشش داد تا ببیند این آدمهابنیان دقیقاً دنبالِ چه میگردند. تقریباً بلافاصله جوابش را پیدا کرد.
در ساختمانی درست روبهروی میخانه، دو دخترِ جوان جلسهٔ مخفیانهایگیر داشتند. احتمالاً فقط نوجوان بودند، شاید نهایتاً سیزده یا چهاردهساله. اماشود از لباسهای بسیار فاخرشان پیدا بود که از خانوادههای سرشناسی هستند.
لکس خیلی به اینکه دخترها دربارهٔ چه حرف میزدند اهمیتپیشخان نمیداد، اما درجا فهمید که این اوباش نقشهٔ شومی در سرازم دارند. شاید میخواستند بهمحضِ خروجِ دخترها از ساختمان، آنها را بربایند.
لکس گفت: «هنوز کلی غذا مونده، کارم که تموم شد میرم...» هنوز حرفش تمام نشده بود که مرد یکیمیتونی از بشقابهای روی میز را برگرداند و سُس همهجا ریخت. لباسهای لکس در امان ماند چون، خب، لکس هرگزنمرده اجازه نمیداد غذا روی لباسش بریزد. اما سس با بقیهٔ غذاهایش قاطی شده بود و احتمالاً طعمشان را خراب میکرد.
مرد به جلو خم شد و دوباره گفت: «گفتم وقتِ غذاخوردن تموم شده.» همهٔ افرادِ حاضر در اتاق برگشته بودندضربه تا نگاهشان کنند. هیچکس مقاومتِ جدیای در برابرِ اوباش نشان نداده بود، اما به نظر میرسید اوضاع دارد بالا میگیرد.محلی رگهای از هیجان مهمانهایی را که در حالِ رفتن بودند فرا گرفت. به هر حال، قرار بود نمایشی تماشا کنند.
لکس فقط به مرد نگاه کرد و با او چشم در چشم شد، وراحت بعد چشمانِ مرد در کاسه چرخید و روی زمین افتاد. در واقع، فقط اوایده نبود. بقیهٔ اوباشِ داخلِ اتاق هم غش کردند، از جمله متخصصِ تزکیهٔ عالمِ بنیان.
همهٔ افرادِ اتاق خشکشان زد. چه اتفاقی افتادهمشتش بود؟ هیچکس ندیده بود لکس حرکتی بکند! اوچطور فقط به مرد نگاه کرد و همه غش کردند!
لکس به پیشخدمت گفت: «میشه همهٔسردستهٔ غذای من رو عوض کنی؟ حسابشفکر رو هم بزن به پای این آقا.»
پیشخدمت با خوشرویی گفت: «حتماً.» و شروع به جمعکردنِ بشقابهای لکسبرداشت کرد. او دعواهای زیادی دیده بود و با چنین چیزهایی جادسته نمیزد، هرچند نتوانست جلوی خودش را بگیرد و نگاهش روی لکس ماند.
برای سلیقهٔ او کمی لاغر بود، اما خب، برای آدمی بهبدهند این قدرتمندی، میتوانست سلیقهاش را تغییر دهد! در حالی که ازمیزش روی بدنِ افتاده روی زمین رد میشد، به لکس چشمک زد.
لکس حواسش را به کتابش برگرداند. او اولین حرکتش را انجام داده بود. شایعاتِ مردی مرموزچطور با این اتفاق قطعاً پخش میشد، حتی اگر کمی کُند پیش میرفت. حالا کاری که بایدعالمِ میکرد این بود که از این فرصت استفاده کند و به رفتارهای بسیار مرموزش ادامه دهد.
لکس نگاهی را که متصدیِ بار به او انداخت نادیده گرفت و در حالی که نقشههای بیشتری میکشید، به خواندنِ کتابشپذیرایی ادامه داد. اما حسی به او میگفت برای رسیدن به خواستهاش نیازی نیست کاری بکند. با در نظر گرفتنِ شانسش، مطمئن بودبرداشته که خیلی زود درگیرِ ماجرایی میشود و با توجه به خلقوخوی مردمِ شهر، حس میکرد بهزودی قرار است توی گوشِ خیلیها بزند.
اوباش به این زودیها بیدار نمیشدند — هر چه باشد، او همهٔ آنها را بابهعنوانِ ذرهای از چیرگی درهم کوبیده بود، پس هر نقشهای که داشتند احتمالاً نقش بر آب شدهخوردنِ بود. لکس پس از خوردنِ غذایش، با تکاندادنِ سر برای بارمن، بیخیال از میخانه بیرون رفت.
پس از اسکنِ شهر نتوانسته بود هیچ حراجخانه یا حراجِ در حالِ برگزاریای پیدا کند، اما ساختمانِدوباره بسیار مجللی پیدا کرد که چند کاربرد داشت. این مکان برای هر کسی که مایل بود کارهای خطرناکلحنی انجام دهد مأموریتهایی ارائه میداد و همچنین بهعنوانِ محلی برای خرید و فروشِ کالا و اطلاعات عمل میکرد.
ترکیبِ عجیبی بود، اما لکس داشت بهسردستهٔ این فکر میکرد که اگر همهٔ مأموریتهامیکنی را تکمیل کند، بقیه چقدر حیرتزده میشوند.
از قضا، همان لحظهای که او از میخانه بیرون آمد، آن دو دختر هم از ساختمانِ روبهروییافتخار خارج شدند. لباسهای سفید و خالصِ آنها در میانِ لباسهای کثیف و گلآلودِ مردمِ این بخش ازضربه شهر کاملاً به چشم میآمد، درست مثلِ کالبدِ ضعیفشان — البته در مقایسه با بقیهٔ افرادِ شهر.
نگهبانی با دیدنِ نگاهِ لکس بر سرش فریاد کشید: «چطور جرئت میکنی اینطورلحظه هرزهوار به بانوی جوان خیره بشی؟» و ناگهان شمشیرش را بیرون کشید. خودِقطعاً دخترهای جوان هم از فریادِ نگهبان حسابی جا خوردند و برگشتند تا نگاه کنند.
لکس هیچ تکانی نخورد و در عوض به نگهبان که شمشیرشبدهند را بهسمتِ گردنِ او تاب میداد، چشم دوخت. چشمانِ نگهبان پر ازنگاه حیلهگری و انتظار بود. مشخص بود که برای جلبِ توجه دلیلی دارد.
لکس حتی وقتی شمشیر پایین آمد و به گردنش خوردپیشخان هم ارتباطِ چشمیاش را با مرد قطع نکرد — شمشیری کهازم انگار به دیواری بتنی خورده باشد، کمانه کرد و پس رفت.