چپتر 1266: خشمِ رهاشده ۲
0قلمروی آغاز زیرِ خشمِ آن چشمها لرزید، اما لیلیت بیخیالِ عالم خندید. یا شاید... فقط شاید، زیرِبهش سنگینیِ خشمِ لکس بود که میلرزید. مغزِ لکس کند شده بود و تنش در آستانهٔ از کارفکر افتادن بود، اما حتی در چنین حالی هم ردِ محوی از شناخت در چشمانِ خودش دیده میشد.
انگار منظومه از بین رفته بود و قلمروی آغاز نفسش را در سینه حبساینکه کرده بود. اتفاقِ بزرگی در راه بود. نیروهایی که تقدیر و سرنوشت را پنهانمیبرد کرده بودند، به حرکت درآمده بودند و تغییری بازگشتناپذیر در قلمروی آغاز رخ میداد.
تنها ساکنان نبودند که بیآنکه بدانند دچارِ تغییر میشدند؛ بلکه کلِ قلمرو تغییر میکرد.دیمیان سرنوشتِ کلِ قلمرو طوری عوض شده بود که قاعدتاً باید غیرممکن میبود: یک جاودانهٔبیشماری ساده در نقشههای موجوداتِ دائو دخالت کرده بود. اما دقیقاً همین اتفاق افتاده بود.
خودِ لکس تا حدِ زیادی از کارِ عظیمی که به انجام رسانده بود بیخبرسرنوشتِ ماند، اما دیگران بیخبر نبودند. با این حال، فعلاً به تماشا راضی بودند. حالا کهاتفاق لکس شروع کرده بود، باید به او اجازه میدادند دستش را تا آخر بازی کند.
«میتونی تصورش رو بکنی؟ تنِ یه فانیِ ساده، یه نیمهسرورِ دائو رو بدونِ مُهر تو خودش جابهش بده و بهش اجازه بده بدونِ اینکه دچارِ پسزدگی بشه تو قلمروی آغاز بمونه؟ غیرقابلتصوره. هیچکسِ دیگهایفکر هم باورش نمیشد، واسه همین دیمیان پروژه رو تنهایی پیش میبرد. ولی حتی فکر کردن بهش هم جنونه.»
لکس چشمِ راستش را فعال کردبکنی و آرایههای بیشماری دورِ خودش ساختبده تا به شفا و بهبودیاش سرعت ببخشد.
«ولی جدی، هیچکدومش به عجیبیِ این نیست که یه جاودانهٔ ساده تو کارِ یهدیمیان موجودِ دائو دخالت کنه. میفهمی چقدر دیوانهواره؟ رسماً غیرممکنه. موجوداتِ دائو هر کاری رو کهدورِ واسه دخالت تو نقشههاشون بکنی میفهمن، حتی اگه خودت ندونی داری تو نقشههاشون دخالت میکنی.
میدونم راه میافتی به همه میگی مهمانخانهدار بهت گفته خودت بهتنهایی از پسِ کارها بربیای،طوری ولی حتماً حواسش بهت هست، تو رو از دید پنهان میکنه و اجازه میده اینافتاده کار رو بکنی. حتی با این وجود... وایِ من. این قراره حسابی موج به پا کنه.»
چشمها دیگر دست از تلاش برای سرکوبِ لیلیت برداشته بودند. در عوض، یکنیمهسرورِ بارِ دیگر بیحالت شدند. دروازهای پشتِ آنها باز شد و بعد یکیِ دیگر.نمیشد دهها دروازه باز شد، بعد صدتا، بعد هزارتا و این رقم مدام بیشتر میشد.
وایورنها یکی پس از دیگری از دروازه بیرون پریدند و درمُهر تنها چند ثانیه ارتشی ساختند. ناگهان یک میلیون جفری دورِ لکسنمیشد ظاهر شدند و همگی با نفرتی عظیم به او خیره شدند.
لیلیت ادامه داد: «این خیلی جالبه. نقشهٔ یه موجودِ دائو رو خراب کردی. حالا سؤال اینهتنهایی که میتونی از این کار جونِ سالم به در ببری؟ مهمانخانهدار واسه محافظت از تو دخالتبهبودیاش میکنه؟ شنیدم دیگه حتی تو قلمروی آغاز هم نیست. یهکم براش سخته که واردِ عمل بشه.»
یکی از جفریها با لحنی دیوانهوار گفت: «هه ههمیشدند هه، انگار پات رو از گلیمت درازتر کردی.» و سرشغیرممکن را چرخاند و از زاویهای غیرعادی به لکس نگاه کرد.
وایورنِ دیگری که بهاندازهٔ یک کوهآخر بزرگ بود پرسید: «میدونستی وقتی یهفانیِ جفری میمیره، بقیهمون خاطراتش رو میگیریم؟»
«به خودت میگفتی شاه، نه؟تصورش از جایی که من ایستادم،بدونِ شبیهِ یه کرم به نظر میرسی...»
وایورنی که حرف میزد محو شد و ازغیرقابلتصوره درونِ تنش هالهٔ دیگری بیرون آمد که بهسمتِتنهایی چشمها جریان یافت و آنها را تقویت کرد.
هزار جفری همزمان گفتند: «از جایی که ما ایستادیم،میشدند انگار کارِت تمومه.» و تنِ آنها نیز محو شد.باید چشمها قویتر شدند و این باعث شد لیلیت اخم کند.
میتوانست خودش را در اماندستش نگه دارد، اما تواناییاش برایبکنی محافظت از لکس بهسرعت تحلیل میرفت.
وایورنها در حالی که یکییکی میمردند، طوری خندیدند که انگار عقلشان را از دست دادهاند: «نگران نباش، بعد از اینکه مُردی، از تو هم کلون میسازیم.» دلیلش این بود که هرکدامشانکردن آخرین حملهٔ جنونِ جفری پیش از مرگش را به ارث برده بودند و زمان میبرد تا به حالتِ عادی برگردند. اما وقتی برای این کار نداشتند. نقشهشان نبوغآمیز بود. مرگِ جفری موجودِمیکنی پنهانِ درونش را فاش نمیکرد، چون مُهر صرفاً از یک تن به تنِ دیگر منتقل میشد. اما لکس با شکستنِ مُهر در نقشههایی که با دقت چیده شده بودند دخالت کرده بود.
از آنجا که نقشه از قبل خراب شدهغیرقابلتصوره بود، دیگر زنده نگه داشتنِ کلونها فایدهای نداشت.تنهایی هرچه باشد، حالا که هالهاش نمایان شده بود...
ناگهان، لیلیت حس کرد محافظت از لکسدچارِ راحتتر شده است. وقتی نگاه کرد، دید دوطوری انسان کنارش ایستادهاند. اما آنها واقعاً انسان نبودند.
فهد و نور بیهیچمیدادند نشانهای ظاهر شده ومیتونی در کنارش ایستاده بودند.
فهد گفت: «خوب کار کردی. سهمت از معامله را بهتر از تصورِ هربهش کسی انجام دادی.» خودِ آنها نمیتوانستند با هالهٔ یک نیمهسرورِ دائو مقابله کنند،تنهایی اما تحتِ محافظتِ سرورانِ دائوی واقعی بودند؛ بنابراین نیازی نبود از آن چشمها بترسند.
نور بیآنکه به ادای احترامِ لازم بهبمونه یک نیمهسرورِ دائو اهمیتی بدهد، از چشمها پرسید:پروژه «تو کی هستی؟ چرا واردِ قلمروی آغاز شدی؟»
صدایی غرید: «تو لیاقت نداری نامِ او را بدانی!»میشدند و کبرایی که پیشتر سرکوب شده بود، بالا آمد وغیرممکن گویی بخواهد از چشمها دفاع کند، جلوی آنها ظاهر شد.
هر لحظه موجوداتِ بیشتری در آن محدودهبازی ظاهر میشدند؛ برخی بدلهای جفری بودند، برخی ازمُهر اعضای سانگویس پلوویا، و برخی از نیروهای هنالی.
ارتشی عظیم در آنجا گرد میآمد که آماده بود ویرانیِبدونِ مطلقی به بار بیاورد. نقشههای یک نیمهسرورِ دائو نقش بردیگهای آب شده بود. چطور ممکن بود این اتفاق عواقبی نداشته باشد؟
فهد اخم کردبهش و با صدای بلندبمونه رو به نور گفت:
«خاستگاهش هنوز مبهم است. اگر بفهمیم کیست یا از کجا آمده، بهتر میتوانیم با اوطوری مقابله کنیم. برای یک سرورِ دائوی واقعی سخت است که داخلِ قلمروی آغاز دست به کارخودِ شود، اما اگر شناختِ بیشتری از او پیدا کنیم، شاید اقدام کردن برای بقیه راحتتر شود.»
کبرا غرید: «هیچچیز نخواهید فهمید!» و با آزاد کردنِتصورش قدرتش، به فهد حمله کرد. نبرد ناگهان درگرفت، امااینکه لکس و لیلیت از آسیبِ آن در امان ماندند.
نیروهای هنالی حصاری محافظ دورِ آن دو کشیدند. از آنجا کهمُهر این دو نقشِ حیاتی در افشای این مهاجرِ غیرقانونی داشتند، سزاوارِنمیشد تمامِ پاداشها و توجهی بودند که چنین دستاوردهایی به همراه میآورد.
در این میان، دیگر کسی حواسش به لکس نبود؛ به همین دلیل نفهمیدندواسه که دلیلِ سکوتش این است که هنوز دارد توانش را بازیابی میکند. لحظهایکرد که حالش جا آمد، به چشمهایی که حالا مرکزِ درگیری شده بودند، خیره ماند.
لکس شمشیرش را به سمتِ آنبدانند چشمها بالا برد و با صدایی کهمیکرد هیاهوی جنگ را میشکافت، غرید: «تو! میشناسمت!»
ناگهان همهچیز متوقف شد و همه به لکس نگاه کردند. کبرا، چشمها، فهد وبدونِ نور، امپراتور، و تمامِ وایورنها و سربازانی که برای نبرد احضار شده بودند، همگیدیمیان یکباره به سمتِ لکس چرخیدند و متوجه شدند چیزی در او تغییر کرده است.
لکس در برابرِ یکی از قدرتمندترین موجوداتِ هستی، آن هم پس از اینکهبهش تنها با قرار گرفتن در معرضِ هالهاش تا پای مرگ رفته بود، جرئت کردپیش شمشیرش را به سمتِ آن چشمها بالا ببرد و ذرهای ترس در صدایش نبود.
«هر بار که امیدها و رؤیاهایش را خرد میکردم، آن چشمها را میدیدم. هر بار که نقشهاشپیش را خراب میکردم، با آن چشمهای خشمگین نگاهم میکرد. هر بار که ناامید میشد، آن چشمهای وحشیببخشد را به من نشان میداد. هر بار که به دستِ من شکست میخورد، دقیقاً همان چشمها را میدیدم!»
در مقایسه با آن چشمها، لکس بهطرزِ رقتانگیزی ضعیف بود. اگر محافظتِ نیروهای هنالی نبود، هیچچیزِ او نمیتوانستباید حتی از نگاهِ آنها جانِ سالم به در ببرد. با این حال، برای کسی در قلمرو جاودانه زمینانجام که پایینترین سطح را در میانِ تمامِ حاضرانِ این میدانِ نبرد داشت، لکس هیبتِ تحسینبرانگیزی به خود گرفته بود.
غرور و تکبرِ اژدهایان که لکس ادعا میکرد در آن مهارتِ بیشتری دارد، در این لحظه از بندبندِ وجودشپسزدگی بیرون میزد. چیرگی، نیت شمشیر، باور و قلمروِ او، همگی در یگانگیِ کاملی با هم هماهنگ شدند. در برابرِراستش دشمنی که با اختلافی فاحش قویتر بود، لکس بههیچوجه نمیتوانست ادعای برتری کند؛ اما با این حال، جرئتِ مبارزهطلبی داشت.
«وقتی رع با مهمانخانهدار درافتاد، مهمانخانهدار نابودش کرد! وقتی رع با گردان نیمهشب درافتاد،اینکه من خردش کردم. وقتی رع سعی کرد بدنم را تسخیر کند، خطِ بطلانی روی تمامِولی امیدهایش کشیدم! من بارها با بدلِ تجسمیافتهاش جنگیدهام، برای همین آن چشمها را خوب میشناسم!
تو با خانوادهام درافتادی، زن! پس اینبمونه حرفم را یادت بماند؛ اول خانوادهات رادیمیان نابود میکنم و بعد میآیم سراغِ خودت!»
لکس که مدتها خشمش را فروخورده بود، دیگر نمیتوانست جلوی خودش راقلمرو بگیرد! رع سعی کرده بود بدنِ لکس را تسخیر کند. حالا اینموجوداتِ زن که مشخصاً با رع ارتباط داشت، میخواست بدنِ مون را تسخیر کند.
تصویرِ شمشیری در اعماقِ چشمانِ لکس درخشید که با خشمش همنوا شده بود. قلبش که پیشتربده روندِ تبدیل شدن به قلبِ اژدها را آغاز کرده بود، حالا با سرعتی بیشتر تکامل مییافت؛میبرد گویی از خشمِ او تغذیه میکرد و برای نخستین بار، همچون قلبِ یک اژدهای واقعی تپید.
خالکوبیِ نیلوفر روی پشتِ لکس ناگهان ترمیم شد و هالهاش رامُهر منفجر کرد. او هنوز فاصلهای نجومی با قدرتِ آن چشمها داشت،نمیشد اما بقیهٔ حاضران در میدانِ نبرد برای اولین بار متوجهِ حضورش شدند.
از جایی دیگر،بهش در اعماقِ قلمرویبشه آغاز، صدایی پرطنین غرید:
«سخمت، دخترِ رع، تو از قلمروی آغازدچارِ طرد شده بودی، با این حال جرئت کردیطوری برگردی؟ در این صورت، برای همیشه همینجا بمان!»