---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 1144: جزیرهٔ لکس • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 1144: جزیرهٔ لکس

0

لکس به تالیل نگاه کرد تا ببیند آیا‌معلومه​ او هم همان منظره را می‌بیند یا نه،‌نویسندگیِ​ و از قیافهٔ مات‌ومبهوتش پیدا بود که می‌دید.

در ساحلِ یکی از جزایرِ زیرِ پایش، دوشیزهٔ موقهوه‌ای آزادانه می‌دوید، باد در موهایش می‌پیچید، قطراتِ آبِ امواجِ نزدیک روی‌وسوسه​ پوستِ برهنه‌اش می‌ریخت و با هر قدم، شن‌های نرم و گرم پاهایش را در آغوش می‌گرفتند. نورِ خورشید روی تک‌تکِ‌آره​ قطراتِ آبِ روی پوستش بازتاب می‌یافت و او را خیره‌کننده می‌کرد. لبخندِ روشنش انگار از قطراتِ درخشانِ آب هم پرنورتر می‌تابید.

دست‌کم قرار بود این‌طور به نظر برسد. لکس بسیار قوی‌تر از آن بود که تحت‌تأثیرِ فنونِ افسونِ سطح‌پایینی قرار‌به‌خاطرِ​ بگیرد که قرار بود هر بیننده‌ای را به دام بیندازند و وسوسه کنند. اما او بی‌حرکت ماند، نه به‌خاطرِ دخترِ‌شن‌ها​ زردپوش، بلکه چون توپِ والیبالی را دید که در هوا پرواز می‌کرد. جایی که ساحل و توپِ والیبال باشد، حتماً...

آره، یک لحظه بعد، دو تیم از دخترها‌عاشقان​ را دید که روی شن‌ها بازی می‌کردند و البته‌نویسندگیِ​ آن‌ها هم داشتند فنونِ افسون از خود ساطع می‌کردند.

لکس پیشانی‌اش را مالید‌گیجی​ و نالید: «خدا به‌معلومه​ دادم برسه، یه اپیزودِ ساحلیه.»

تالیل با گیجی پرسید: «چی؟»

«جزیره عاشقان. معلومه دارن یه اپیزودِ ساحلی می‌سازن، پر از محتوای فیلر و فن‌سرویس. این یه نویسندگیِ بی‌کیفیته.‌ماند​ یه نویسنده یا کارگردانِ واقعی هیچ‌وقت این‌قدر خودشو پایین نمیاره که واسه جذبِ مخاطب به این ترفندها متوسل‌بعد​ بشه. یعنی، اونو ببین. اون دختره هنوز داره صحنه‌آهسته می‌دوئه. دو دقیقهٔ تمام گذشته و به‌زور ده فوت دویده.»

پیش از آنکه‌اپیزودِ​ تالیل بتواند جواب بدهد،‌جزیره​ صدای دیگری بلند شد.

«می‌دونستم مردِ بافرهنگی‌ساحلیه​ هستی و به‌راحتی تحت‌تأثیرِ‌عاشقان​ این‌جور ابتذال‌ها قرار نمی‌گیری.»

یک نیمف، با پوستِ سبزِ لطیف و‌این‌طور​ موهای قهوه‌ایِ تیره از راه رسید، با‌افسونِ​ لباس‌هایی که انگار از برگ ساخته شده بودند.

«لطفاً ببخشید که پابرهنه پریدم وسطِ حرفتون. من فقط یه طرفدارِ‌بیننده‌ای​ خیلی بزرگم. وقتی شنیدم شما هم تو جزیره عاشقان هستید، همه‌چیز‌بلکه​ رو ول کردم تا بیام پیداتون کنم. اسمم جسیه، و بزرگ‌ترین طرفدارتونم!»

لکس می‌توانست برقِ چشمانش را ببیند و این یه‌جورهایی مورمورکننده بود. خب، در واقع مورمورکننده‌فن‌سرویس​ نبود، اما لکس عادت نداشت طرفدارها این‌طور به سراغش بیایند. جسی مشخصاً از هیچ فنونِ افسونی‌متوسل​ استفاده نمی‌کرد، اما لکس فقط از زبانِ بدنش می‌توانست بفهمد که نیتش چندان هم صاف‌وساده نیست.

پیش از آنکه لکس‌گیجی​ بتواند جواب بدهد، صدای‌معلومه​ دیگری حرفشان را قطع کرد.

«بزرگ‌ترین طرفدار؟ کی به‌می‌تابید​ تو این اجازه رو‌نظر​ داده که همچین ادعایی بکنی؟»

یک دروئید پروازکنان نزدیک شد؛ با اندامی بلند و‌سطح‌پایینی​ باریک. در واقع با اختلاف از لکس قدبلندتر بود،‌ماند​ اما همین به او جذابیتِ منحصربه‌فردِ خودش را می‌داد.

شاید لکس خبر نداشت گروهِ فیلم‌برداری چه کار کرده‌اند، اما تا الان دیگر می‌توانست حدس بزند‌این​ که کاسه‌ای زیرِ نیم‌کاسه است. او تماشا کرد که چطور آن دو زن با هم بحث‌بشه​ می‌کردند و حتی تعدادِ بیشتری هم از دور نزدیک می‌شدند و آماده بودند تا واردِ دعوا شوند.

لکس به نشانگرِ بالای سرش نگاه کرد و حس کرد فرار از این وضعیت به این‌نویسندگیِ​ سادگی‌ها نیست. در این صورت، دلیلی برای طفره رفتن نبود. برعکس، می‌توانست از این موقعیت به‌یعنی​ نفعِ خودش استفاده کند. با استفادهٔ نامحسوس از چیرگی در محیطِ اطرافش، اجرای نقشه‌اش را آغاز کرد.

«خانم‌ها، لطفاً، ما همه اینجا آدمِ بالغیم.‌این‌طور​ معلومه که شما چیزی می‌خواید، من هم‌افسونِ​ همین‌طور. شاید بتونیم با هم کنار بیایم...»

دخترانِ بی‌شماری که دورِ لکس جمع شده بودند، دست از تظاهر برداشتند و از نقشه‌های متعددشان دست‌بی‌حرکت​ کشیدند. چیزی در صدایش بود که باعث می‌شد گاردشان را پایین بیاورند و به حرفش گوش دهند.‌آره​ گذشته از این، از هر لحظه حضور در کنارِ او سود می‌بردند، پس شنیدنِ حرف‌هایش ضرری نداشت.

اما چیزی که نه لکس می‌دانست و نه آن دخترها، ولی همهٔ بینندگان از آن خبر داشتند، این‌بی‌کیفیته​ بود که در آن‌سوی جزایر، گروهی از مردان داشتند دورِ هم جمع می‌شدند. آن‌ها در اصل هیچ مشکلی‌اون​ با لکس یا دیگر رقبا نداشتند. رقابت آزاد بود. اگر می‌توانستند کسی را جذب کنند، نتیجهٔ کاریزمای خودشان بود.

اما حالا که همهٔ دخترها فقط با ماندن در کنارِ لکس امتیاز‌محتوای​ می‌گرفتند، شانسِ بقیه عملاً به باد رفته بود. از این رو، آنجا‌پایین​ گردِ هم آمدند و مردانِ دیگرِ آن حوالی را هم خبر کردند.

بیشترِ شرکت‌کنندگانِ این برنامه، به دلایلِ مختلف، معیارهای بالایی برای انتخابِ شریکِ زندگی داشتند. چه به‌خاطرِ اینکه شریکی با‌بیندازند​ طول‌عمرِ کوتاه نمی‌خواستند، چه از ترسِ ژنِ نسل‌های آینده‌شان، در هر صورت به جفتی با مهارت و قدرتِ کافی‌باشد​ نیاز داشتند. به همین دلیل هرگز سراغِ ازدواج با تزکیه‌گرانِ سطح‌پایین نمی‌رفتند؛ کسانی که برای بودن با آن‌ها سرودست می‌شکستند.

اما این بدان معنا نبود‌قوی‌تر​ که دست روی دست بگذارند و‌بیننده‌ای​ دزدیده‌شدنِ تمامِ گزینه‌هایشان را تماشا کنند.

«برادرها، ما امروز اینجا جمع شدیم تا جلوی‌عاشقان​ این تهدید، یعنی لکسِ اژدهاکُش بایستیم. این یارو فقط‌نویسندگیِ​ قاتلِ اژدهایان نیست، قاتلِ زندگیِ عاشقانهٔ ما هم هست!»

گروهِ پرسروصدا با عصبانیت‌گیجی​ و در تأییدِ حرف‌هایش‌معلومه​ هو کشیدند و فریاد زدند.

«ولی اگه علیهش کاری کنیم، مستقیم با همهٔ دخترای دوروبرش دشمن می‌شیم. پس باید یه‌سطح‌پایینی​ نقشهٔ درست‌وحسابی بکشیم. کسی پیشنهادی داره بگه. من یکی که می‌گم باید از بیننده‌هامون خواهش‌توپِ​ کنیم. رأی بدید! رأی بدید تا لکس حذف بشه و شرایطِ رقابت دوباره برابر بشه.»

«نظرتون چیه یکی رو‌بسیار​ راضی کنیم بره جایزهٔ‌افسونِ​ تعیین‌شده برای سرش رو بگیره؟»

«نه، جواب‌برسه​ نمی‌ده. زن‌ها برای‌گیجی​ محافظت ازش می‌جنگن...»

مردان مشغولِ‌اپیزودِ​ نقشه‌کشیدن با‌گیجی​ یکدیگر شدند.

آن‌طرف در دونیا، کارگردان اشک‌هایش را فروخورد و آرزو کرد قرنطینهٔ سیاره هرچه‌فنونِ​ زودتر تمام شود. با اینکه می‌توانستند از بیرون سیگنال دریافت کنند، تمامِ ارتباطاتِ‌دخترِ​ خروجی‌شان قطع بود. اگر فقط تماس‌ها وصل می‌شد، می‌توانست اوضاع را جمع‌وجور کند.

کلِ برنامه داشت به حاشیه می‌رفت‌تحت‌تأثیرِ​ و از هدفِ اصلی‌اش دور می‌شد. آنجا‌بیندازند​ دیگر جزیرهٔ عاشقان نبود. جزیرهٔ لکس بود.

ناولها | novelha.net