چپتر 1443: چپتر 1443
0فقط سه روز از جلساتِ توجیهی باقی مانده بود و لکس کاملاًانداخت انگیزه داشت شیطنتهایش را شروع کند. بینقص ظاهرِ کسی را به خودلباسِ گرفته بود که هیچ علاقهای به یادگیریِ بیشتر دربارهٔ قلمروی آرتیکا ندارد.
در حقیقت هنوز حواسش جمع بود، چون هر چیزی که یاد میگرفت،حتماً به جک در صورتِ رسیدن به قلمروی آرتیکا کمک میکرد. بزرگترین مشکلراحت پیدا کردنِ راهی برای ورودِ جک بود، اما دزدِ دریاییِ پری نقشهای داشت.
برقبرقیِ ریزه، تکشاخی که کوتوله بود، گفت: «کاپیتان، مارماهیهای جاذبه دارن بهمون میرسن.» صدای بمتولهخرسی و طنیناندازش باعث شد بخشی از جالی رنچر بلرزد. کشتی داشت تقویت میشد تا از خلأاهریمنِ جانِ سالم به در ببرد، و همین بهزور تحملِ صدای برقبرقیِ ریزه را برایش ممکن میکرد.
روزهای عادی اینطور نبود،پوشیده اما امروز فرق داشت،راحت چون برقبرقیِ ریزه کلافه بود.
«ببین برقبرقیِ ریزه، ما طوریمون نمیشه. حرص نخور. اینکه مارماهیهاینگاهی جاذبه تو کلِ آسمانِ طلایی دنبالمون کنن، همهش بخشی ازمیزد نقشهٔ منه. فقط کافیه لبخند بزنی و دست تکون بدی.»
تکشاخ نگاهی بیاعتنا به جک انداخت ورویش رویش را برگرداند. اگر جک بیشک ازمیزد او قویتر نبود، تکشاخ حتماً کتکش میزد.
تولهخرسی که مهرههایی به گردن داشت و لباسِ راهبها را پوشیده بود، گفت:کتکش «آره، برادر اسبِجوشگندهروپیشونی، راحت باش. کی جز من واردِ دوزخ میشه؟ به درستکاری بچسبدوزخ و اهریمنِ تو قلبت رو رها کن. و یه مشت نصیحتِ کلیشهایِ دیگهٔ راهبها.»
ریشدراز پرسید: «الان گفتی «یه مشت نصیحتِ کلیشهایِ دیگهٔ راهبها»؟»واردِ ریشدراز نامِ گنومِ دو فوتی با ریشِ هشت فوتی بودکلیشهایِ که با بزرگتر شدنِ جالی رنچر به خدمه پیوسته بود.
در کنارِ ریشدراز، مانکِ تولهخرس و سنگریزه، همسترِبدی دزدِ دریایی با دستوپای مصنوعی، نیز به خدمهبیشک پیوسته بودند و دردسرسازهای اصلیِ کشتی به حساب میآمدند.
مانک، تولهخرسی که برداشتِ کاملاً غلطی از راهبهای واقعی داشت، فقط میخواست از لذتهای دنیویتولهخرسی کام بگیرد و حسابی گوشت بخورد، و فکر میکرد راهب شدن راهِ رسیدن به این خواستههاست.اهریمنِ بیشترِ اوقات فقط دیالوگها و آیههایی را نقلِقول میکرد که در فیلمها و نمایشها دیده بود.
یک نفرِ دیگر هم بود کهانداخت ناخواسته به خدمه پیوسته بود: گلدیلاکس.حتماً اما خدمه هرگز دربارهٔ گلدیلاکس حرف نمیزدند.
مانک گازی از یک پایِ گوشت گرفت وراحت جواب داد: «تا وقتی که جواب بده.» هیچکسقلبت نپرسید آن پایِ گوشت ناگهان از کجا پیدایش شد.
جک با همان لبخندِ همیشگیاش که نشان میداد قصد دارد کارِ دیوانهواری بکند، گفت: «بچهها، شما خیلی بهحتماً من شک دارید.» اما این بار، ماجرا آنطور که همه انتظار داشتند پیش نرفت. جک بهجای خندیدن، شوخیبچسب کردن یا انجامِ یک کارِ احمقانه، لبخندش را جمع کرد، همه را نزدیکتر خواند و مانعِ انزوایی برپا کرد.
جک گفت: «این بار قراره یه کارِ بزرگ بکنیم. مارماهیهای جاذبه فقط برایکتکش حواسپرتیان تا هیچکس فکر نکنه داریم هدفمند حرکت میکنیم. میخوام هر کی ما رودوزخ میبینه، پیشِ خودش فکر کنه فقط داریم با ناامیدی برای حفظِ جونمون فرار میکنیم.»
ریشدراز چانهاش را خاراندنگاهی و پرسید: «مگه الانبرگرداند دقیقاً همین کار رو نمیکنیم؟»
«نه احمقجان. همهتونراهبها مدتیه میدونید کهبرادر ما در پوششِ ماجراجو...»
سنگریزه پریدمنه وسطِ حرفش:لبخند «دزدِ دریایی.»
«در پوششِ ماجراجو، داریم مخفیانه تلاش میکنیم تا پریها رو از یه طلسمِ شوم کهتولهخرسی نمیذاره به عوالمِ جاودان برسن خلاص کنیم و قویتر بشیم. برای همین، اولش داشتیم میرفتیم سمتِاهریمنِ منطقهٔ جامو تو بخشِ سوسنِ سرخ تا دنبالِ جوابهای احتمالی بگردیم. اما الان نقشه عوض شده.»
جک بیشتر به جلو خم شد و اشاره کرد که بقیه همحتماً نزدیکتر بیایند. سکوتِ سنگینی بر گروه حاکم شد، بهویژه بر برقبرقیِ ریزهراحت که تا الان دیگر خلقوخوی کاپیتانشان را بیش از حد خوب فهمیده بود.
«در پوششِ فرار از دستِ مارماهیها، میخوایم راهیِراحت سرزمینهای ممنوعهٔ هفت اژدهای کوتوله بشیم. فقط اوناقلبت قدرتِ این رو دارن که بهمون اجازه بدن...»
جک مکث کرد، چون برقبرقیِبزنی ریزه روی زمین چمباتمه زدهنگاهی و زیرِ گریه زده بود.
جک سعی کرد توضیح بدهد: «ریزه، داری چیکار میکنی؟اگر ریزه، طوری نیست، من نقشه دارم.» اما هرچه لکس بیشترراهبها سعی میکرد توضیح بدهد، تکشاخ با شدتِ بیشتری گریه میکرد.
اعضای گروه همه با نگرانی به هم نگاه کردند وبیشک نمیدانستند چه کنند. جک که متأسفانه نمیتوانست گریهٔ تکشاخ راپوشیده بند بیاورد، مجبور شد کمی از نقشههای واقعیاش را فاش کند.
در گوشِ تکشاخ زمزمه کرد و پرسید: «گوش کن، اژدهایان بیشتر ازمیشه هر چیزی چی دوست دارن؟» اما منتظرِ جواب نماند و به حرفشالان ادامه داد: «گنجینه. و با اینکه ما گنجینه نداریم، گلدیلاکس رو که داریم...»
تکشاخ ناگهان گریهاش را قطع کرد و بعد برگشت تا به جالی رنچر نگاه کند. کشتیبیشک باشکوه بود، در این شکی نبود. اما اخیراً عظمتش حتی بیشتر هم شده بود، چون بادبانِ اصلیدوزخ که میبایست در باد تکان میخورد، کاملاً خشک شده بود، چرا که به طلا تبدیل شده بود.
آن اردکِ طلاییِ لعنتی. هیچکس در این کشتی نبود که تحتتأثیرِ اردک تا حدی به طلا تبدیل نشده باشد، و فقطآره بهخاطرِ قدرتهای پریوار و منطقگریزِ جک بود که همهٔ آنها هنوز حالتِ عادی داشتند. همهشان با تمامِ وجود از اردک متنفرنامِ بودند، اما ازآنجاکه ظرفیتِ ذهنیِ او در حدِ یک اردکِ معمولی در زمین بود، مقصر دانستنِ گلدیلاکس هم برایشان سخت بود.
سنگریزه روی عرشهٔ کشتی چرخید و پرسید: «حالا که حرفِ گلدیلاکسقویتر شد، اون اردکِ لعنتی کجاست؟» البته فرقی نمیکرد سنگریزه کجا رابرادر نگاه کند، چون همستر امروز روی هر دو چشمش چشمبند بسته بود.
انگار که منتظرِ همین حرف باشند، جیغِ بلندراحت و خشمگینانهای ابرهای طلایی را که روی آنهاقلبت پرواز میکردند لرزاند و توجهِ همه را جلب کرد.
جک ناگهان به عقب پرواز کرد و فریاد زد: «اوه نه، فقط مارماهیها نه!» اما دیگر دیر شدهحتماً بود. بهمحضِ اینکه به انتهای کشتی رسید، تنها چیزی که دید دو مارماهیِ جاذبهٔ درنده بود که به طلایاهریمنِ خالص تبدیل شده بودند، اما در کمالِ تعجب حتی در این حالت هم تواناییهای ضدجاذبهشان را حفظ کرده بودند.
روی سرِ یکی از مارماهیها، یک اردکِرویش طلایی ایستاده بود و با سری کج، انگارتولهخرسی که گیج شده باشد، به آنها نگاه میکرد.