چپتر 1367: دیدار
0پاول با حالتی بهشدت معذب گفت: «بخشِ... بخشِ دردسرسازِ ماجرا همینه. مابذرِ برای هماهنگیِ دیدار با زوری تماس گرفتیم، اما اون فقط با یهخواهش پیامِ ساده جواب داد. گفت تو کلبهٔ بالای قلهٔ کوهِ نیمهشب منتظرِ شماست.»
لکس مکث کرد و برایاینکه کسری از ثانیه اخم کرد، امادسیسه بلافاصله چهرهاش به حالتِ عادی برگشت.
«عالیه. میرم باهاش صحبت میکنم ببینم چهکار میشه کرد. نگران نباشید، اگهبدم معامله سر بگیره، کمیسیونِ فروشگاه رو بابتِ این هماهنگی میدم. چند تاقبول بذرِ دیگه هم لازم دارم. سفارشش رو همین الان به شما بدم؟»
پاول ازفرستاده روی خجالتقبل سر تکان داد.
«خواهش میکنم، ما نمیتونیم بابتِ کاری که توش شکست خوردیم هیچ پولی قبول کنیم.لازم از این گذشته، برای هر بذری که نیاز دارید، زوری ممکنه منبعِ بهتری از ماخوردیم باشه. شرافتِ کاریمون اجازه نمیده از جایی که نتونستیم به قولمون عمل کنیم، سودی ببریم.»
لکس تنها سر تکان داد و در دل معیارهایمیکشید والای اخلاقیِ فروشگاه را تحسین کرد، سپس برگشت تا آنجامشکل را ترک کند. حالا تمامِ حواسش معطوف به زوری بود.
لحنِ پیامی که فرستاده بود و اینکه از قبل درالان مهمانخانه انتظارش را میکشید، بوی دسیسه میداد. انگار زوری از قبلخوردیم میدانست لکس دقیقاً چه میخواهد و فقط منتظرِ آمدنش نشسته بود.
اما مشکل اینجا بود که نمیفهمید زوری چطور توانسته از او جاسوسی کند، چرا کهآمدنش لکس قطعاً متوجه میشد. یا شاید هم با توجه به اینکه زوری در عالمِ کیهانیکیهانی قرار داشت، راهی پیدا کرده بود تا بدونِ جلبِ توجه، او را زیر نظر بگیرد.
اما از آنجا که زوری از قبل در مهمانخانههماهنگی منتظرش بود، لکس هم میرفت تا با او دیدارالان کند. میخواست ببیند تهِ این قضیه به کجا میرسد.
لکس به مهمانخانه برگشت، اما بهجای انتقالِ آنیِ مستقیم به کلبهٔ مدنظر، در پای کوهدقیقاً ظاهر شد. درونِ مهمانخانه، او از حضورِ همه آگاهیِ کامل داشت، برای همین از همانجاتوجه هم میفهمید که زوری در کلبه نشسته است؛ هرچند ظاهرش با دفعهٔ قبلی فرق میکرد.
در عوض، به شکلِ یک موجودِ درختنما درآمده بود و باحوصله انتظارِ آمدنش را میکشید. در این شرایط،کاری انتقالِ آنیِ مستقیم به داخلِ کلبه کمی بیادبانه به نظر میرسید، برای همین لکس اجازه داد تا زوریاجازه رسیدنش را از دور حس کند. با توجه به ماهیتِ مبهمِ این دیدار، نمیخواست او را غافلگیر کند.
با این حال، رسیدنش به آنجا زیاد طولبوی نکشید. مؤدبانه درِ کلبه را زد و تنهانشسته وقتی در خودبهخود باز شد، قدم به داخل گذاشت.
لکس مؤدبانه گفت:معامله «بانو زوری، دوبارهفروشگاه همدیگه رو دیدیم.»
زوری برگشت تا به او نگاه کند و همزمان، بدنش آرامآرام به همان شکلی درآمد که لکس پیشتر دیدهمشکل بود. ظاهرش بینهایت خیرهکننده بود و وقار و جذابیتِ زنی پخته را به همراه داشت. اما این چیزها رویبدونِ لکس تأثیری نداشت. در عوض، فقط پیشِ خودش فکر میکرد که چه نیازی به این بازیِ تغییرِ چهره است.
«لکس ویلیامز، باعثِ خوشحالیه کهدیگه یه بارِ دیگه میبینمت. از آخرینشما دیدارمون تا الان حسابی پیشرفت کردی.»
«از اون موقع تا حالا مسیرِ پرآشوبی رو طی کردم. این پیشرفت هم بیشترمیخواهد از روی اجبار بود تا هر چیزِ دیگهای. بعضی از موانع رو مجبور بودمتوجه با قدرتِ خودم از سرِ راه بردارم و بعضیهای دیگه رو با کمکِ ارتباطاتم.»
لکس و زوری به هم نگاه کردند و سکوتی میانشان حاکم شد. معنایدیگه پنهانِ حرفهای لکس کاملاً ساده بود. با دشمنانی که از پسشان برمیآمد، خودشکاری روبهرو میشد و برای آنهایی که نمیتوانست شکستشان دهد، به ارتباطاتش تکیه میکرد.
در واقع اصلاً چیزِ عجیبی نبود. اما اینکه اینقدر راحت بهدسیسه زبانش بیاورد، برای ایجادِ بازدارندگی بود. با توجه به ماهیتِ ملاقاتشان، منظورِتوانسته حرفهایش باید کاملاً روشن میبود. با این حال زوری فقط لبخند زد.
«تو خیلی جالبی، لکس. میدونی؟ بیشترِ آدمایی که میشناسم تو کلِ عمرشون با بیشتر از یکی از کلونهای من روبهرو نمیشن. با وجودِپولی تعدادِ زیادِ کلونهام، در مقایسه با وسعتِ قلمروی خاستگاه، عملاً به چشم نمیان. اینکه تو مدام، بارها و بارها، به کلونهای من برمیخوری،والای خودش بهاندازهٔ کافی جالبه. اما اینکه هر بار به کلونِ من برمیخوری یه نمایشِ جالب برای تماشا بهش نشون میدی، از اون هم جذابتره.»
«انگار فقط تو یک سال، تعدادِ اتفاقاتِمیکشید عظیمی که باهاشون روبهرو میشی از چیزاییمیخواهد که بیشترِ مردم تو یک قرن میبینن بیشتره.»
«همونطور که گفتم، زندگیِ پرماجراییکمیسیونِ داشتم. خیلی عجیبه، من هیچوقتمیدم متوجهِ این کلونهایی که میگید نشدم.»
زوری خندیدلحنِ و ازفرستاده جا بلند شد.
«اگه شناساییِ کلونهام اینقدر راحت بود که یعنی کارم رو خیلی بد انجامروی دادم. تمامِ هدفشون اینه که پنهان بمونن. از طریقِ اونها، بخشِ زیادی ازگذشته قلمروی خاستگاه رو دیدم. چهبسا چیزهای خیلی زیادی دیدم که قرار نبود ببینم.»
«اما فعلاً این موضوع رو کنار بذاریم. شنیدمبوی یه بذر میخوای. از قضا همون بذری رونشسته که میخوای دارم. در ازاش چی بهم میدی؟»
لکس پرسید: «چیزِ خاصی نیاز دارید؟ میدونمبابتِ که یه مادهٔ سطحِ کیهانیه و بالازم پولِ معمولی نمیشه هزینهاش رو پرداخت کرد.»
زوری برگشت و لکس را برانداز کرد؛ نگاهی عمیق به او انداخت. چیزهایی دربارهاش میدانست که لکس احتمالاً روحش هم از آنها خبرتوانسته نداشت. اگر کارشان به مذاکره میکشید، این موضوع برتریِ جزئیای به او میداد. اما واقعیتِ ماجرا این بود که شناختِ بسیار پختهای ازببیند انسانها داشت و بر همین اساس، میتوانست شخصیتِ لکس را هم ارزیابی کند. روراست بودن بیشتر از هر چیزِ دیگری به کار میآمد.
پرسید: «یادت میاد آخرینبذرِ باری که همدیگه روسفارشش دیدیم چه درخواستی ازت کردم؟»
«میخواستید از لاکپشتِ فرمانرواقبل بپرسم که میخواد بیاد پیشتوندسیسه یا نه. پرسیدم، تمایلی نداشت.»
«طبیعتاً تمایلی نداره. چیزهایی رو که مهمانخانهدار میتونه بهش بده، طبیعتاً من نمیتونم بدم. امادارم معنیش این نیست که نمیشه توافقِ دیگهای کرد. سرِ یه سری مسائل به کمکِ لاکپشتهیچ نیاز دارم. اگه بتونی از طرفِ من باهاش مذاکره کنی، بذری رو که میخوای بهت میدم.»