چپتر 1494: فصل 1494
0با جمع شدنِ هرچه بیشترِ گَردهٔ پری به دورش، نوری که ساطع میکرد آنقدربوی درخشان شد که دیگر نمیشد نادیدهاش گرفت. حواسِ گلهٔ میگوهای نامردهای که خدمهاش مشغولِبرگشتند دفعِ آنها بودند نیز پرت شد و همگی چرخیدند و رو به جک هیسهیس کردند.
بقیه به نور واکنشهمین نشان میدادند، اما واکنشِبیشمار آنها به پورینکس بود.
انرژیِ مرگ نوعی انرژی بود که پیرامونِ مرگ به وجود میآمد. هرچه مرگومیر گستردهتر بود، مقدارِ بیشتری از آن انباشته میشد. انرژیِ مرگ بهخودیِخودشعور برای هیچکس یا هیچچیز خطری نداشت. بیشترِ اوقات، انرژیِ مرگ تنها برای متحرک کردنِ اجساد و اشیا به کار میرفت و کاری میکرد که انگارخنثی زنده شدهاند. با توجه به اینکه به نظر میرسید برخی نامردگان حتی شعور دارند، بهسختی میشد ادعا کرد که به آنها جان بخشیده نشده است.
لکس، و در نتیجه جک، بر این باور بودندخطری که بدونِ روح، هیچکس یا هیچچیز واقعاً زنده نیست. اینکاری کار کمک میکرد تا جهانِ بیشازحد پیچیده برایش سادهتر شود.
از آنجا که پورینکس انرژیِ مرگ را خنثیکشتی میکرد، میشد گفت برای کشتنِ نامردگان عالی است؛ ورهایش همین ویژگی بود که خصومتِ نامردگانِ بیشمار را برانگیخت.
جک بینیاش را تکان داد و دستور داد: «برگردیدبرانگیخت به کشتی.» متأسفانه حتی بستنِ حسِ بویاییاش هم نمیتوانست بویبویاییاش تند و زنندهای را که رهایش نمیکرد، دور نگه دارد.
هیچکس حرفش را زیر سؤال نبرد و همه بیدرنگ برگشتند، حتی گلدیلاکسمیرفت که معمولاً تو باغ نبود. وقتی همه سوار شدند، جک گذاشت گَردهٔ پریاشدارند روی آنها و همچنین روی کشتی بنشیند تا پورینکس در وجودشان نفوذ کند.
«محکم بچسبید و اگه مجبوربهخودیِخود شدید، از روی عرشه حملهنداشت کنید. در برابرِ پورینکس مقاومت نکنید.»
جک بیآنکه قصدش را توضیح دهد، بهسمتِ سکانِ کشتی پرواز کرد و انرژیِ بیشتری به درونش فرستاد.رهایش پری بودن یک خوبی داشت و آن هم منبعِ تقریباً بیکرانِ انرژیِ روحیاش بود. حتی لکس هم وقتیشدند در عالمِ نوزادِ روح بود بهاندازهٔ جک انرژی نداشت، برای همین جک بیهیچ نگرانی انرژیاش را خرج میکرد.
مارماهیهای گرانشیِ طلایی در جلو شروع به پیشروی کردند. بدنهایشانبینیاش میدانهای ضدگرانش ساطع میکرد و به جالی رنچر که بانمیتوانست زنجیرهای طلا به دنبالشان کشیده میشد، اجازه میداد سرعت بگیرد.
آرایههای نامرئی که تا پیش از آن هیچکس متوجهشان نشده بود، جان گرفتند و نهتنها مارماهیها،شدهاند بلکه زنجیرهای طلا و خودِ کشتی را هم پوشاندند. از آنجا که «طلای نیلوفرِ جهانِ زیرین»است به حدِ نهاییِ تئوریک در رساناییِ انرژیِ روحی میرسید، جک دلیلی نمیدید که از آن استفاده نکند.
جک با بهرهگیری از تمامِ دانشی که لکس به دست آورده بود،تنها بیصدا آرایهها را یکی پس از دیگری حک میکرد و نهتنها کشتیاشاینکه را تقویت میکرد، بلکه تواناییها و سپرهای محافظِ گوناگونی به آن میبخشید.
خدمه گیج و مبهوت بودند، چون تا پیش از آن هرگز کاپیتانشان را اینقدر جدی ندیده بودند. آنهانمیکرد اصلاً خبر نداشتند که کشتیشان چنین آرایههایی دارد یا اینکه تا این حد قدرتمندند. با این حال، هرچهگذاشت کاپیتانِ معمولاً دیوانهشان منطقیتر و مسئولیتپذیرتر رفتار میکرد، ترسِ بیشتری به جانشان میافتاد. نکند خطرِ وحشتناکی در کمینشان بود؟
روحشان هم خبر نداشت که قضیه دقیقاً از همین قراربینیاش است. فقط صدها سال طول میکشید تا کارمای در حالِ فروپاشی،بوی از طریقِ کارمای مشترکشان با جک، واقعاً روی آنها تأثیر بگذارد.
جالی رنچر بیآنکه سرعتش کم شود یا آسیبی ببیند، تمامِ دشمنان را در هم کوبید و از میانشاناینکه گذشت. پورینکس سلاحِ تهاجمیِ بینقصی در برابرِ نامردگان بود و بهمحضِ تماس، به آنها آسیب میرساند؛ از طرفیباور خودِ کشتی هم بهاندازهٔ کافی مقاوم بود و همین ویژگی، آن را به یک دژکوبِ تمامعیار تبدیل میکرد.
اُلی پرسید: «کاپیتان، دقیقاً چهجوری قراره از رودخونههیچچیز خارج بشیم؟ رودخانه استیکس نه اول داره نهاشیا آخر، و به تمامِ گوشهکنارهای دنیا وصل میشه.»
«بله، درسته. اما ما نه دنبالِ سرچشمهاشبرگردید هستیم، نه پایانش. ما صرفاً داریم عرضِ آبهاشتند رو طی میکنیم تا به ساحلِ مقصدمون برسیم.»
جغد به بقیهٔ خدمه نگاهویژگی کرد که یا جوابی ندادندبینیاش یا فقط شانه بالا انداختند.
جغد تأکید کرد:خطری «اما کاپیتان، اینتنها رودخونه هیچ ساحلی نداره.»
«تو نگرانِ این موضوعمیشد نباش. اگه کارِ دیگهای نداری،خطری چرا نمیری به بادبانها برسی؟»
اُلی رفتبرانگیخت و باتکان خودش غرغر کرد.
«این کشتی واسه پرواز به بادبان نیاز نداره.بیشمار مهمتر از اون، ما داریم خلافِ جهتِ بادمتأسفانه حرکت میکنیم. من آخه با بادبانها چیکار کنم؟»
متأسفانه جغد جوابی نگرفت. کشتی که مثلِ فانوسی در تاریکیِ مطلقِکار شب میدرخشید، همچنان خودش را به هر نامردهای که سرِ راهشنامردگان سبز میشد میکوبید، و چقدر هم که سر و کلهشان پیدا میشد.
همانطور که پورینکس انرژیِ مرگ را پاک میکرد،هیچچیز نامردگان هم از پورینکس متنفر بودند و برایاشیا خلاصشدن از شرش دست به هر کاری میزدند.
اگر جک بیش از حد ازدستور آن استفاده میکرد، در نهایت چیزی بسیارنمیتوانست خطرناکتر از حدِ توانش را جذب میکرد.
خوشبختانه، نیازیکشتنِ نبود زیادهمین صبر کند.
درست مثلِ هر چیزِ دیگری در قلمروی افسانه، قدرتِ رودخانه از افسانهها وکاری داستانهایش سرچشمه میگرفت. جک بسیاری از آنها را مطالعه کرده بود، هرچند نمیتوانستبهسختی ادعا کند که همه را خوانده است، و درکِ پایهای از آن داشت.
از هر کجای قلمروی افسانه میشد به رودخانه رسید، اما این همزمان به این معنا بود که هر بخش از رودخانهزنده میتوانست با هر بخشی از قلمرو تماس داشته باشد. از نظرِ تئوری، او میتوانست همان لحظهای که به رودخانه رسید، ازباور آن خارج شود و به مقصدش انتقال یابد. اما این کار داستانِ خوبی نمیساخت و بیاحترامی به قدرتِ عظیمِ رودخانه بود.
باید سفری انجام میشد. مسافتِ طیشدهدستور اهمیتی نداشت، چرا که این سفربویاییاش بیشتر نمادین بود تا هر چیزِ دیگر.
آنها باید بر آزمونها و مصیبتها غلبهنامردگانِ میکردند، قدرتِ عظیمِ رودخانه را بهدرستی به چشمکشتی میدیدند و میفهمیدند که چقدر در برابرش ضعیفترند.
در غیرِ این صورت، اگر خارج میشدند و ادعا میکردنداشیا که عبور از رودخانه آسان بوده، این کار مستقیماً افسانهٔ رودخانهبرخی را به چالش میکشید و چنین چیزی برای رودخانه قابلتحمل نبود.
اما این چیزیانباشته نبود که بتواند برایهیچکس بقیهٔ خدمهاش توضیح دهد.
دلیلِ اینکه این روش جوابداد میداد، این بود که این درکِحسِ جک از قوانینِ قلمروی افسانه بود.
با این حال، اگر قوانین را با خدمهاش در میان میگذاشت،تکان آنها برخی از نظریههایش را رد یا انکار میکردند، دیدگاههای خودشانتند را قاطیِ ماجرا میکردند و این روی رفتارِ قلمرو تأثیر میگذاشت.
همهچیز در اینجا یک داستانِ بزرگ بود وکردنِ بهعنوانِ شخصیتهای یک داستان، باید این درک راشدهاند میداشتند که سعی نکنند داستان را دستکاری کنند.
لحظهای که تلاش میکردند، شکستبهخودیِخود میخوردند. با این حال اگرنداشت یک راهِ دررویِ مناسب پیدا میکردند...
کاپیتان جک کلاهِ کاپیتانیاش را برداشتدستور و روی سینهاش گذاشت، انگار کهبویاییاش داشت نهایتِ احترام را ادا میکرد.
«این روز رو به خاطر بسپارید، خانمها و آقایان، تمساحها و اردکها. چون امروز روزیه که مابستنِ در رودخانهٔ قدرتمندِ استیکس کشتی راندیم، به دلِ خطراتِ ناگفته و خشمش زدیم، با چنگ و دندان برایبرگشتند جونمون جنگیدیم و جونِ سالم به در بردیم. ما فقط گوشهٔ کوچکی از چیزی رو دیدیم که رودخونه—»
سنگریزه، همسترِ کشتی، حرفش را اصلاح کرد: «اماکردنِ کاپیتان، ما الان چند روزه که داریم کشتی میرونیم،توجه نه فقط امروز.» و باعث شد جک آه بکشد.