چپتر 660: چپتر ۶۶۰
0در باتلاق، برای نخستین بار، تواناییهای عالیِ مخفیکاریِ فنریر به کارِ آن دو نیامد. دلیلش این بود که هرچند تواناییهای او میتوانست حضورشانجاهایی را پنهان کند، اما اگر توله دقیقاً از جلوی پوزهٔ جانوری رد میشد، آن جانور دیگر برای پیدا کردنشان نیازی به حسِّ روحیشبیه نداشت. مشکل اینجا بود که این مثال هیچ اغراقی در خود نداشت و دقیقاً همان وضعیتی بود که آن دو با آن روبهرو بودند.
گاهی باتلاق چنان خالی بود که به هیچ موجودِ زندهای برنمیخوردند.است اما گاهی هم آنقدر شلوغ میشد که فرار از جلوی جانورفوقالعاده که هیچ، فنریر مستقیماً از سرِ جانور بهعنوانِ سکوی پرش استفاده میکرد.
با این حال، خوشبختانه هیچکدام از موجوداتی که تعقیبشان میکردند، خطرِ چندانی نداشتند. در واقع، دلیلِ تعقیبلکس شدنشان این بود که لکس و فنریر حوصله نداشتند با آنها درگیر شوند، چون کارِ بسیار خستهکنندهاییکی بود. گذشته از این، جانوران بعد از مدتی تعقیب کردنشان یا خسته میشدند، یا به محدودههای خود برمیگشتند.
البته یکی دو بار هم به جانورانی برخوردند که نمیتوانستند نادیدهشان بگیرند. بیشترِ اوقات در چنینسمتِ مواقعی، ترجیح میدادند دورشان بزنند. تنها در صورتی که این کار ممکن نبود، میجنگیدند. تازه از هماندید ابتدا هم با تمامِ قوا حمله میکردند، برای همین معمولاً خیلی زود هدفشان را در هم میکوبیدند.
بارها در طولِ سفر از جاهایی گذشتند که لکس حس میکرد فرصتهای بینظیری در انتظارشان است. غریزهاش میگفت اگر مسیرش را به سمتِ خاصی کج کند سودِ زیادی میبرد، یا لنزهایش گنجینههای فوقالعاده کمیابی را شناسایی میکردند.لنزهایش مثلاً یک بار در حالِ دویدن، لکس چیزی شبیه به یک درختِ در حالِ پوسیدگی دید، اما لنزها آن را بهعنوانِ گیاهِ داروییِ فوقالعاده ارزشمندی شناسایی کردند. تازه قدمتِ گیاه هم به چند صد سال میرسید. در میانِکردنِ کاربردهای فراوانش، موردی که لنز فهرست کرده بود و بیشتر از همه به چشمِ لکس آمد این بود که تزکیهکنندگان بدن میتوانستند از آن برای آبدیده کردنِ تنِ خود استفاده کنند، حتی اگر در عالمِ نوزادِ روح بودند.
چنین گیاهی واقعاً ارزشِ فوقالعادهای داشت و لکس حتی وسوسه شد آن را به گلخانهٔسمتِ مهمانخانه بفرستد. اما چه خوب و چه بد، لکس تصمیم گرفته بود در این سفردرختِ بههیچوجه از مسیر منحرف نشود. هرچقدر هم که فرصتی جذاب به نظر میرسید، نادیدهاش میگرفت.
شاید در ابتدا این کار هدر دادنِ فرصت به نظر میرسید، اما هرچه بیشتر به دویدن ادامه میدادند، اینآنها تصمیم منطقیتر جلوه میکرد. بعد از یک روز دویدن در باتلاق، لکس هنوز هم کمی حسرت میخورد. سه روز بعد،بگیرند کموبیش به حسِ نادیده گرفتنِ فرصتها عادت کرده بود. یک هفته بعد، دیگر کاملاً نسبت به آن بیتفاوت شده بود.
رسیدن به مقصد همینطوری هم زمانِ زیادی میبُرد؛ اگر میخواست با هر فرصتی توقفِ کوتاهیمسیرش داشته باشد، سفرشان بسیار طولانیتر میشد. با این حال، باتلاق را در ذهنش بهعنوانِ منطقهایشبیه علامت زد که اگر روزی برای جمعآوریِ گنجینه به چیزی نیاز داشت، بتواند به آن برگردد.
ملال و یکنواختیِ سفرشان در روزِ هشتم شکست؛ زمانی که دستهٔتمامِ پرندگانِ سول در آن منطقه ناگهان پر کشیدند و رفتند. رفتنشانسفر بینهایت ناگهانی بود و هیچ فرصتی برای آمادگی به آنها نداد.
تاریکیِ پس از آن کاملاً فراگیر بود و سنگینیای به همراه داشت که نهتنها آن دو، بلکه کلِ باتلاق حسش میکرد. تمامِ موجوداتی کهشناسایی تا آن لحظه در تعقیبشان بودند ناگهان ایستادند و در واقع کاری کردند که باعثِ تعجبِ لکس شد. آنها محدودههایشان را ترک کردند وفهرست واردِ یک مهاجرتِ دستهجمعی شدند که در آن هیچ موجودی به دیگری آسیبی نمیرساند. با وجودِ دشمنیِ همیشگیشان، در کمالِ آرامش کنارِ هم حرکت میکردند.
مقصدشان برای لکس یک معما بود، چون مسیرشان با او یکی نبود. یک ساعت بعد، باتلاقشدنشان به ساکتترین حالتی درآمده بود که از زمانِ ورودش دیده بود. صدای دویدنِ فنریر بهخاطرِ تواناییهایبرمیگشتند خودِ توله بیصدا شده بود، برای همین تنها صدایی که به گوششان میرسید صدای خودِ باتلاق بود.
هر حبابِ گازِ سمی که از گودالِ آبی در آن حوالی بیروناست میزد، خشخشِ علفها در باد و ناله و غژغژِ وهمآورِ درختانِ پیرکمیابی و مرده، همگی انگار ارکستری میساختند که صدایش تا کیلومترها به گوش میرسید.
برای مدتِ کوتاهی، از سمفونیِ طبیعتی که باتلاق به راه انداخته بود لذت بردند، یامعمولاً شاید هم تحملش کردند، تا اینکه صدایی ضعیف و دوردست آرامشش را به هم زد. صدایمسیرش قدمی روی زمینِ خیس و اسفنجیِ باتلاق بود. سپس، چند لحظه بعد، صدای قدمِ دیگری آمد.
آرامآرام و پیوسته، ذرهذره، هیولاهای تاریکی پدیدار شدند. اما این هیولاها که از تاریکیِ تازهسمتِ زاده شده بودند، ضعیفترینها به شمار میرفتند و ارزشِ توجهِ لکس را نداشتند. در واقع، هفتههاپوسیدگی یا حتی ماهها زمان میبرد تا هیولاهایی زاده شوند که بتوانند توجهِ آنها را جلب کنند.
با این حال، لکس محتاط ماند، چون نمیدانست موجوداتِ باتلاق چه واکنشی نشان میدهند.دلیلِ از آنجا که سالهای بیشماری در چنین شرایطی زندگی کرده بودند، مشخصاً راهی برایمدتی مقابله با هیولاها داشتند و لکس نمیخواست وقتی آن لحظه فرامیرسد، ناخواسته درگیرِ ماجرایشان شود.
در دلِ تاریکیِ مطلق، آن دو سفرشان را چند روزِ دیگر ادامه دادند. وسعتِ عظیمِمسیرش قلمروی بلور سرانجام داشت خودش را نشان میداد، چرا که روزها بیوقفه دویده بودند وشبیه هنوز از آن عبور نکرده بودند، و تازه قرار بود اینجا فقط یک محدودهٔ کوچک باشد.
سرانجام، پس از دو هفته دویدنِ مداوم، لکس تصمیم گرفت استراحت کند. حتی اگر میتوانست بیشتر بیدار بماند، به نظرش بهتر بودسفر خستگی در کنند تا در اوجِ آمادگی بمانند. همچنین بهطورِ خاص نگرانِ فنریر بود. توله هیچ بیقراری یا خستگیای نشان نمیداد، امادویدن این طولانیترین زمانی بود که بدون استراحت یا بازی در مهمانخانه سر کرده بود، برای همین لکس میخواست او هم کمی استراحت کند.
آن دو آنی به عقب منتقل شدند و هر کدام به اقامتگاهِ خود رفتند تا تمیز شوندسودِ و خستگی در کنند. هرچند خودشان دیگر به آن بو عادت کرده بودند، اما این بدان معناگیاهِ نبود که بقیه هم میتوانند بوی گندِ باتلاقی را که از سر و رویشان میبارید، نادیده بگیرند.
پس از یک حمامِ حسابی و دلچسب،موجوداتی لکس به این نتیجه رسید که مهمانخانهدلیلِ باید بیشتر روی امکاناتِ اسپا تمرکز کند.
اعلانِ جدید: مهمانخانهٔ نیمهشب در قبالِ بهداشتِ ضعیفِ میزبان مسئولیتی ندارد.
لکس خشکش زد. این اولین باری بود که سیستم با یک اعلان، مستقیماً به یکیسمتِ از افکارِ گذریاش واکنش نشان میداد. آیا این نتیجهٔ بهبودِ کارکردِ سیستم بود؟ سعی کرددرختِ با چند فکرِ تصادفی و تمسخرآمیزِ دیگر امتحانش کند، اما سیستم هیچ اعلانِ دیگری نداد.
لکس این اتفاق را به خاطر سپرد، اما کارِمیکردند دیگری در موردش نکرد. مستقیم به رختخواب رفت تاحوصله برای اولین بار در بیش از دو هفتهٔ گذشته بخوابد.
بهمحضِ اینکه سرش به بالش رسید خوابش برد که خودش بهتنهایی یک معجزه بود، و از خوابی عمیق و آرامبخشمیبرد که تنها ۶ ساعت طول کشید لذت برد. حتی همان ۶ ساعت هم نتیجهٔ مقاومتِ سرسختانهٔ لکس در برابرِ بیدار شدنچند بود. از اینکه وابستگیِ بدنش به خواب کم شده بود، حسابی دلخور بود. خواب یکی از سرگرمیهای محبوبش به شمار میرفت.
خوشبختانه مری پیدایش شدصورتی تا حواسش را ازمیجنگیدند وضعیتِ اسفناکِ خوابش پرت کند.
مری گفت: «الکساندربارها برگشته مهمانخانه و درخواستگذشتند کرده لکس رو ببینه.»
لکس که امیدوار بودحال توله هم در بدبختیاشتعقیبشان شریک باشد، پرسید: «فنریر بیداره؟»
«نه، خوابه.»هدفشان بدبختانه قراربارها نبود چنین شود.
با آهی از سرِ تسلیم از جا بلند شد و آنی پیشِ الکساندرحمله منتقل شد؛ کسی که باز هم در گوشهای دنج و دورافتاده از مهمانخانه منتظرشانتظارشان بود. لکس پس از سفارشِ مقدارِ بیدلیل زیادی غذا، به پسرِ نوجوان نزدیک شد.
لکس روبهرویش نشستبارها و با لبخندی گرمگذشتند گفت: «شنیدم دنبالم میگشتید.»
الکساندر گفت: «بله.میکرد هرچند فکر نمیکردمهیچکدام به این زودی برسید.»
«از قضا سرم خلوت بود.طولِ اگه چند ساعت دیرتر رسیدهبینظیری بودید، بعید بود بتونید پیدام کنید.»
«انگار حسابی خوششانسم. شما یه بار پیشنهادِنبود مبارزهٔ تمرینی دادید و گفتید تجربهٔ خوبیهمین برای هر دومون میشه. اون پیشنهاد هنوز پابرجاست؟»
«بله، البته. ولی من تازه یه مقدارگذشتند غذا سفارش دادم. نظرتون چیه قبل از اینکهسمتِ بریم سرِ اصلِ مطلب، اول یه چیزی بخوریم؟»
الکساندر بیمیل به نظر میرسید، اما در نهایت روبهروی لکس نشست. در همین حین، اشارهٔ الکساندر به مبارزهٔ تمرینی، چیزی را به یادِ لکس انداخت.گذشته جان که برای مبارزه در زمینهای قتل به چالش کشیده شده بود، هنوز برنگشته بود. مبارزِ مقابلش هم برنگشته بود، پس امکان نداشت جان مردهکار باشد — دستکم هنوز نمرده بود. اما این مبارزهٔ بیش از حد طولانی کمکم داشت لکس را نگران میکرد. مگه طبیعی بود مبارزهها اینقدر طول بکشن؟
حقیقت این بود که مبارزهٔ میانِ جاودانهها واقعاً میتوانست روزها یا گاهی حتی هفتهها طول بکشد. اما درسودِ این موردِ خاص، دلیلِ طولانی شدنِ مبارزه این بود که جان داشت آرامآرام و پیوسته دشمنش را از پاارزشمندی درمیآورد. از آنجا که مبارزه سختتر از حدِ انتظار پیش رفته بود، مجبور شد دست به اقداماتِ شدیدی بزند.