چپتر 1370: یک زندان
0احساسِ تحتِ نظر بودن دیری نپایید و محو شد، انگار که علاقهاش را از دست داده باشد. چرا که نه؟ بنا بر تمامِاحتمال ظواهر، هم لکس و هم لاکپشت در عالمِ فانی بودند. چون این کاملاً منطقی بود. برای فانیها خیلی عادی بود که در مقیاسِ میانستارهایمعنایش آنی منتقل شوند بیآنکه آسیبی ببینند. چرا که نه؟ اینطور نبود که کالبدهایشان آنقدر ضعیف باشد که فشارهای چنین سفری آنها را نابود کند.
گذشته از کنایه، فانیها واقعاً میتوانستند در جهانمیشناخت سفر کنند، به این شرط که از کلیدهای طلاییِکلِ مهمانخانه استفاده میکردند. اما دیگران که این را نمیدانستند.
چنین رخنهٔ آشکاری باید شکِ هر کسی را که آنها را زیرِ نظر داشت بیشترطرزِ برمیانگیخت، اما از آنجا که لاکپشت میخواست استتارش بینقص باشد، بینقص هم بود، و جاودانههایکارهای ساده نمیتوانستند دستش را بخوانند یا حتی به این فکر بیفتند که مشکلی در کار است.
این تنهاشبدری قدمِ اول دردلبخواهی نقشهٔ لاکپشت بود.
از سوی دیگر، لکس پنل راآدیسا نگاه کرد تا جزئیاتِ سیارهای را کهمیشناخت به آن آنی منتقل شده بودند ببیند.
سیاره: زوری
درجهٔ سیاره: ۵٫۵ ستاره
محیطِ سیاره: بهشدت حاصلخیز، بهشدت گرسنه، بهشدت خطرناک
کهکشانِ سیاره: آدیسا
لکس خشکش زد، پلک زد و دوباره خواند. سیاره زوری بودمیشناخت و کهکشان آدیسا. یا آن شبدری که میشناخت نامش را دلبخواهی انتخابشاید کرده بود، یا وجود و نفوذش ارتباطِ تنگاتنگی با کلِ کهکشان داشت.
لکس این احتمال را هم در نظر گرفت که شاید زوری، مثلِ برخی گیاهان در زمین که به طرزِ باورنکردنی غولآسا میشدند، واقعاً باکرده کلِ یک کهکشان ادغام شده یا شاید به اندازهٔ آن رشد کرده باشد. اما چنین فکری بیش از حد مضحک و بیش از حداینکه خیالی بود. با اینکه خودش در کارِ انجامِ کارهای غیرممکن بود، معنایش این نبود که دیگران هم میتوانستند به همین راحتی چنین کاری کنند.
اما بهسرعت این فکر رادرجهٔ کنار زد. الان وقتِ درگیرحاصلخیز شدن با چنین چیزهایی نبود.
لکس با صدای بلند، انگار که داردطلاییِ با کسی در همان نزدیکی حرف میزند،رخنهٔ پرسید: «زوری، ما رسیدیم. چطور باید پیش بریم؟»
بهجای دریافتِ پاسخی کلامی، دیدخشکش که جنگلِ اطرافش شروع بهشبدری حرکت کرد و راهی برایشان گشود.
آن دو فانی به راه افتادند ومحیطِ با هر قدم دهها مایل را طیخشکش میکردند، دقیقاً همانطور که فانیهای عادی معمولاً میکنند.
وقتی از جنگل بیرون آمدند، دیدند که برمحیطِ فرازِ قلهٔ کوهی عظیم ایستادهاند، با کوههای مشابهِ دیگریدوباره در اطرافش که کاسهای عمیق در مرکز تشکیل میدادند.
مرکزِ آن پوشیده از مه بود، بهطوری که تمامِ دیدِ درونش مسدوددیگران شده بود؛ نه فقط برای چشم، بلکه برای تمامِ حواس. حتی حسِّمیخواست روحی یا چشمانِ تیزبینِ لکس هم نتوانستند در این پردهٔ مه نفوذ کنند.
تنها کاری که از دستشان برمیآمد این بود که از مسیری که برایشان باز شده بود پایین بروند وتنگاتنگی حسِ سنگینِ نظارتی را که این دره را پوشانده بود نادیده بگیرند. هرچه که به آنها خیره شده بود، داشتاینکه به اعماقِ این دره هم نگاه میکرد و میخواست درونِ مه را ببیند، اما حتی آن هم ناکام مانده بود.
لکس، یک فانیِ ساده، سر بلند کرد و سنگینیِ رنگینکمان را که منبعِ آن نگاه بود سنجید، اما هیچشبدری شکی برنینگیخت. همه میدانستند که فانیهای انسانی میتوانند در برابرِ فشارِ جاودانههای قدرتمند مقاومت کنند و بیآنکه به خود بلرزندغولآسا یا فشاری حس کنند، به منبعِ قدرتشان خیره شوند. این دانشی به همان اندازه بدیهی بود که خیس بودنِ آب.
با ورودشان به مه، لکس تمام حسش را نسبت به اطراف از دست داد و حتیپلک مسیرِ زیرِ پایش دیگر نه دیده میشد و نه قابلحسکردن بود. خوشبختانه دستکم لاکپشت میتوانست مسیرگرفت را دنبال کند، پس لکس راحت روی لاکش نشست و منتظر ماند تا به مقصد برسند.
این مسیر با وجودِ سرعتِ بالایشان چند ساعت طول کشید که نشان میداد دره واقعاً چقدر عمیقشکِ است. در حقیقت، لکس حس میکرد که حتی درکش از زمان هم درونِ مه مختل شده است؛بیفتند چیزی که فقط به این دلیل میفهمید که کلونها و آواتارهایی در سیارات و قلمروهای دیگر داشت.
یا شاید لاکپشتِ زیرِ پایش بود که اجازه میداد این ناهنجاری را حس کند. روبهرو شدن با کسی که در قوانینِ مربوط به زمان کاوشبرخی میکرد، نه رایج بود و نه آسان. از میانِ جاودانههای کیهانیِ بسیاری که دیده بود، هیچکدام هرگز تسلطی بر زمان نشان نداده بودند. اینکه زوریکنار جرئت کرده بود چنین کند، نشان میداد که اصلاً به آن سادگی که به نظر میرسید نیست؛ هرچند که اصلاً هم ساده به نظر نمیرسید!
سرانجام به کفِ دره رسیدند. لکس نمیدانست باید انتظارِ چه چیزی راکهکشانِ داشته باشد، اما قطعاً انتظارِ یک چمنزارِ ساده را نداشت. نه ازکرده سازههای عظیم خبری بود، نه از درختانِ سربهفلککشیده، نه از شکوهِ باستانی.
فقط یک چمنزارِ ساده با چند۵٫۵ درختِ میوه در این گوشه وخطرناک آن گوشه، و گلهای وحشی در همهجا.
لاکپشت زمزمه کرد، انگار داشت آنجا را تحسین میکرد، هرچندمیکردند لکس کاملاً از درکِ اینکه کجای این مکان اینقدر خاصداشت بود، عاجز مانده بود. مثلِ هر چمنزارِ دیگری به نظر میرسید.
از طرفی، همین که نمیتوانستخشکش درونش را ببیند، نشان میدادشبدری که واقعاً چقدر خاص است.
مسیر زیرِ پایشان ادامه داشت، پسستاره به راهشان تا وسطِ چمنزار ادامهکهکشانِ دادند؛ جایی که لکس چیزِ باورنکردنیای دید.
درست در مرکز، یک شبدرِ چهاربرگِ کوچکستاره و ناچیز بود که هیچ فرقی با شبدرهایخشکش دیگری که تا به حال دیده بود نداشت.
اگر همهٔ نشانهها حاکی از این نبود که این همانمیکردند زوری است، باورش نمیشد که چنین چیزِ کوچکی بتواند یک جاودانهٔبیشتر کیهانی باشد! مگر با پیشرفتِ تزکیهشان همهچیز بزرگتر و باشکوهتر نمیشد؟
زوری با صدایی نرم و ملایم در ذهنشان گفت: «خوش اومدید. شما اولین موجوداتیانتخاب هستید که بعد از... مدتی خیلی طولانی من رو از نزدیک میبینید. اینکه بتونمطرزِ آدمها رو از نزدیک ببینم و نه از طریقِ یک کلون، حسِ خیلی متفاوتی داره.»
لاکپشت با ملایمتی در صدایش که لکس هرگزبهشدت پیش از آن نشنیده بود، گفت: «شبدرِ نادون.دوباره گیاهان باید توی باغ رشد کنن، نه توی زندان.»
فکری از ذهنِ لکس گذشت و سرش را بالا گرفت. با اینکه مه هنوز جلوی دیدش را گرفتهخواند بود، باز هم میتوانست به یاد بیاورد که آسمانِ بالا چه شکلی بود. رنگینکمانی بیپایان از این افقگیاهان تا آن افق آسمان را پوشانده بود، و با اینکه زیبا به نظر میرسید، اما حسِ... خفهکنندهای هم داشت.
آخه کی زوری آدیسا رو کهکلیدهای یه جاودانهٔ کیهانیه، زندانی کرده بود؟دیگران یعنی کارِ یه سرورِ دائو بود؟