چپتر 1221: پیشرفت
0«هدفِ شما تو آزمونِ ابدیت سادهست. به دلایلی که هنوز نامعلومه، هنالی نشانههایی پیدا کرده که مانعی که آزمونِ ابدیت رونور تو یه منطقهٔ مجزای هستی نگه میداره، داره از هم میپاشه. اینا نشانههای خیلی اولیهای هستن و حتی اگه آخرش همجاودانگیاش این اتفاق بیفته، هزاران سالِ دیگه رخ میده. اما نیازی نیست صبر کنیم تا مشکل بزرگ بشه و بعد بهش رسیدگی کنیم.»
«شما تو آزمونِ ابدیت فقط یه مأموریت دارید، با یه هدفِ امتیازیِ دیگه که نه اجباریه و نه حتی کسی انتظار داره انجامش بدید.منبعِ مأموریتِ شما اینه که دلایلِ ضعیف شدنِ مانع رو پیدا کنید و هدفِ امتیازیتون اینه که مشکل رو حل کنید. مهلتِ این مأموریت سههمون ساله. اگه تو این سه سال نتونید مأموریت رو تکمیل کنید، شکست محسوب میشه و بر اساسِ عملکردتون به بخشِ بعدیِ تورنمنت فرستاده میشید.»
«حالا، میخوام شرایطِ داخلِ آزمونِ ابدیت رو براتون توضیح بدم. مطمئنم از قبل چیزهایی میدونید، امامحسوب بهتره یه گزارشِ کامل و دقیق بهتون بدم. اونجا یه خشکیِ اصلیِ بزرگ هست که بیشمار تودهٔقبل کوچیکتر دورش شناورن. اونا تو حالتِ سکون قرار دارن، یعنی فقط همونجا شناور میمونن و تکون نمیخورن.»
«هیچ ستاره یا چیزِ دیگهای شبیهش اونجا نیست، برای همین بیشتر تو تاریکی فرو رفته، هرچند انفجارهای خودبهخودی زیاد رخدیگهای میده که همونا میشن منبعِ نور. توزیعِ انرژی اونجا بهشدت به سمتِ صاعقه و آتش متمایله، برای همین گنجینههایی که اونجاآتش به وجود میان به این دو عنصر گرایش دارن. اما در نتیجه، بیشمار طوفانِ صاعقه و احتراقهای تصادفی اونجا رخ میده.»
«یه بار یه نابغهای به سرش زد که مصیبتِ جاودانگیاش رو همونجا بگذرونه.رفته همون اولین صاعقه پودرش کرد. هرچند خندهدار بود، اما زنجیرهای از طوفانهای صاعقهصاعقه به راه انداخت که اونقدر بیرحمانه بود که تقریباً همهٔ آدمای کلِ منطقه مردن.»
«بهعنوانِ یه قانونِ کلی، هر نوع جهشِ انرژی تو هر جای اون منطقه باعثِ شروعِ یه جور طوفان میشه، چون انرژیِ اونجاهمونا بهشدت ناپایداره، پس سعی نکنید اونجا کارِ خیلی جلبتوجهکنندهای بکنید. در واقع، یکی از دلایلی که همهٔ شما برای ورود به آزمونِ ابدیتمصیبتِ انتخاب شدید اینه که اگه تزکیهگرانِ قویتری بفرستیم، طوفانهایی که ممکنه راه بندازن حتی بزرگتر میشه و ممکنه ضررش بیشتر از نفعش باشه.»
«حالا، الگوهای باد...»
جلسهٔ توجیهی مدتِ زیادی ادامه یافت. اُلین، در حالی که بدنش از انرژیِ خطرناکی میتپید،تکون اهمیتِ ایجاد نکردنِ حادثه در آزمونِ ابدیت و پرهیز از هرگونه درگیری را به آنها گوشزدزیاد میکرد. از بختِ بدِ او، از همان ابتدا مقدّر شده بود که چنین چیزی غیرممکن باشد.
لکس نگاههای مختلفی را روی خودش حس میکرد که همگی خصمانه بودند و کاملاً مطمئن بود دستکم یکی از آنهامنبعِ متعلق به یک اژدهاست. همچنین امیدوار بود یکی دیگر از آنها نگاهِ پدربزرگِ خودش باشد. اما در این حالتِ بسیارسرش محتمل که نگاه از طرفِ شخصِ دیگری باشد، دستکم امیدوار بود حداقل یک عضو از سانگویس پلوویا آنجا حضور داشته باشد.
طبق گفتهٔ رولند، آنها برنامههای بزرگی برای تورنمنت قهرمانان داشتند. لکس تا حدودی درستبیشتر فکر میکرد، از این جهت که یک اژدها داشت به او خیره میشد. امابهشدت در این حدس که فقط دشمنان به او زل زدهاند، بهشدت در اشتباه بود.
آناکین ایندیانا مککلین با استفاده از حسِّ روحیاش ازامتیازیتون الکساندر و چند نفرِ دیگر پرسید: «لکس چش شده؟اساسِ رفته تو فازِ گوت؟ واسه این کارا یهکم پیر نیست؟»
لری با لحنی بهشدت عبوس جواب داد، انگارسکون ناکامیهای دوستش دردِ شخصیِ بزرگی برایش به همراهنمیخورن داشت: «بهخاطرِ اینه که تا حالا دوستدختر نداشته.»
الکساندر با جدیت جواب داد: «میدونید چرا اینجوری شده.همین همهتون شایعات رو شنیدید. بهمحضِ اینکه آزمون شروع بشه،همونا باید باهاش تماس بگیریم و کمکمون رو پیشنهاد بدیم.»
نومان که بهشدت پکر بود، پرسید: «کمکمون روستاره پیشنهاد بدیم؟ اونوقت کی قراره به ما کمکفرو کنه؟ یادتون رفته دقیقاً چهجوری تو این هچل افتادیم؟»
الکساندر با چشمغره به نومان گفت: «نه، یادم نرفته.امتیازیتون اگه یه نفر راه نمیافتاد و دربارهٔ دروغگفتنِ بقیهاساسِ چرتوپرت نمیگفت، ما رو نمیفرستادن تو این آزمونِ ابدیتِ کوفتی.»
نومان که تواناییِ عجیبی در تشخیصِ دروغگفتنِ دیگران داشت، از نفرینِ بزرگی هم رنج میبرد. بهمحضِنمیخورن اینکه دروغی را تشخیص میداد، مجبور میشد زمزمه کند که آن حرف دروغ است. خودش اصلاً متوجهِمیشن این اتفاق نمیشد، هرچند میدانست که چنین کاری میکند، چون مرتباً او را به دردسرهای بزرگی میانداخت.
اما بعد، الکساندر آهی کشید.
«درعینحال، واسه همینه که پیشنهاد دادم با لکس تماس بگیریم. میتونیم سعی کنیم از اینتاریکی مشکل دوری کنیم، ولی هرچی زودتر حلش کنیم بهتره، و با اینکه متنفرم از اینکهصاعقه دوباره وبالِ گردنش بشم... لکس خیلی کارراهاندازه. میتونه راهی پیدا کنه تا بهمون کمک کنه.»
الکساندر احساسِ دوگانهای داشت. او بسیار قویتر شده بود، اما هنوز هم از لکستکمیل کمک میخواست. درخواستِ کمک نبود که باعثِ این احساسِ دوگانه میشد، بلکه خجالتآور بودنِداخلِ مشکلِ فعلیاش بود. اگر از لکس کمک میخواست، باید وضعیت را توضیح میداد، که...
رافائل که ناگهان به جمعشان پیوسته بود، گفت: «نیازی نیست لکس رو قاطیِ این ماجرا کنیم.» او بیشترِستاره آنها را از رؤیاهایش از آینده میشناخت، به همین دلیل از استعدادی که داشتند باخبر بود و همچنین میدانستانرژی سریعترین راه برای کمک به آنها در شکوفاییِ این استعداد، این است که خودشان با این مشکلات روبهرو شوند.
«همین الانش هم خیلی زیرِ ذرهبینه، و اگهبرای بهش نزدیک بشیم، دشمنهای جدیدی هم پیدا میکنه.خودبهخودی نیازی نیست بارهای روی دوشش رو سنگینتر کنیم.»
سوتا گفت: «اونم مثلِمیمونن ما اهلِ زمینه. همین کافیهچیزِ تا بقیه بهش شک کنن.»
رافائل سر تکان داد و گفت: «نه، در این موردمهلتِ اشتباه میکنی. اون اهلِ زمین نیست. اون اهلِ مهمانخانهٔ نیمهشبه. هیچکسبعدیِ غیر از این فکر نمیکنه، مگه اینکه ما بهشون دلیلی بدیم.»