چپتر 805: شرطبندی
0لکس حرفهای کنتا را راحت هضم کرد، چرا که دیگر به برخورد با تزکیهگرانِ بینهایت قوی کاملاً عادت کرده بود. اما با اینکه از شنیدنِهنالی این اطلاعات غافلگیر نشد، روبهرو شدن با تزکیهگرانِ قدرتمند بیرون از مهمانخانه بسیار خطرناک بود. نه تنها باید آدابِ معاشرتِ مناسب را حفظ میکرد تا مطمئنرفته شود به هیچ وجه به طرفِ مقابل توهین نمیکند، بلکه باید از این فرصت به بهترین شکلِ ممکن استفاده میکرد و شبکهٔ ارتباطاتش را گسترش میداد!
بزرگترین امتیازش در موقعیتِ فعلی این بود که بهعنوانِ عضوی از یک سازمانِ بیطرف، احتمالِ کشته شدن یا آسیب دیدنش بینهایت کمحتی بود. دستیابی به دستهبندیِ سازمانِ بیطرف بسیار دشوار بود، چرا که این عنوان از طریقِ درگاهِ هنالی اعطا میشد و کسی نمیتوانستنهایت خودش آن را روی خودش بگذارد. تا زمانی که لکس هیچ قانونی را نمیشکست، نیازی نبود بترسد که بیدلیل هدفِ حمله قرار بگیرد.
اما در عینِ حال، باید طوری رفتار میکرد که انگار دیدارش با هیکس لو رفته است. از نظرِپیشِ تئوری، هیچ دلیلی وجود نداشت که یک جاودانهٔ کیهانی در آن زمان از او جاسوسی کند. چهبسا این موضوعدلیلِ واقعیت هم داشت. با این حال، هیچ تضمینی نبود که نتواند سرنخهایی را روی لکس یا اطرافش تشخیص دهد.
در اصل، لکس باید فرض را بر این میگذاشت که غیر از سیستم، تمامِ رازهایشغیر پیشِ روی آن جاودانه فاش شده است. هر چه باشد، شکافِ میانِ آنها بیش از حدالفی بزرگ بود. لکس حتی نمیتوانست تصور کند الفی که روبهرویش ایستاده، چه قدرتی در دست دارد.
خوشبختانه، دلیلِ اینکه پاول از همان ابتدا او را به اینجا فرستاده بود، اینبیطرف بود که حتی اگر تماسِ لکس با هیکس لو میرفت، نباید مشکلی پیش میآمد.کسی در نهایت، تیلایا بهعنوانِ سیارهٔ یک سازمانِ کاملاً بیطرف، اغلب بسترِ چنین دیدارهای مخفیانهای بود.
لکس گفت: «عذر میخوام که زودتر متوجهِ حضورتون نشدم، ارشد.»تمامِ هرچند از صدایش پیدا بود که فاقدِ آن احترام وبیش ترسِ همیشگی است که با دیدنِ یک تزکیهگرِ قدرتمند همراه میشد.
«اصلاً. راستش اگه زودتر متوجه میشدی تعجب میکردم. اماتشخیص اعتراف میکنم، برام جالبه بدونم چهجوری میتونی به اینپیشِ بچه کمک کنی که از زیرِ دستم فرار کنه.»
لکس بهآرامی نقابش را پایین آورد و گفت: «کارِ سختی نیست، چون قرار نیست از قدرتِ خودم برای این کار استفاده کنم.»شده نصفِ آن را برداشته بود تا دهانش باز بماند و بتواند غذا بخورد، اما این کار وضعیتِ هولناکِ تنش را نمایان کرده بود.تماسِ حالا که غذایش تمام شده بود، طبیعتاً دیگر خودش را در معرضِ دید نمیگذاشت، بهخصوص با وجودِ یک جاودانهٔ کیهانی در آن حوالی.
«اما با اینکه میتونم این کار رو بکنم، معنیش این نیست که واقعاً انجامش میدم. دخالت توآسیب مسائلِ سیاسیِ محلی بدونِ شک غیرقانونیه و من هنوز اینجا کار دارم. دلم نمیخواد دستگیر بشم. تازه،قانونی اصلاً اگه بتونی فرار کنی میخوای چیکار کنی؟ اصلاً میدونی چهجوری باید بدونِ جایگاهِ وارث زندگی کنی؟»
«پوف، اگه یه هدفِ والا بود حداقل تحتتأثیر قرار میگرفتم. اما نه،پیشِ کاری که این پسرِ بیعرضهام میخواد بکنه اینه که یه جای دورالفی یه رستورانِ کوچیک باز کنه و غذاهای جدید بسازه. واقعاً که حیف.»
«تو از هدفهای والا چی میدونی؟ من یه الفِ معمولی با ریشههای سادهام. انجامغیر دادنِ کارهای پیشپاافتاده تو خونِ منه! درست کردنِ غذای خوشمزه وظیفهٔ ایزدیِ منه وحتی حتی جایگاهِ وارث هم نمیتونه جلوم رو بگیره تا این مسیر رو نرم. من—»
پدرِ کنتا با تکان دادنِ انگشتش او را بیصدا کرد و گفت: «باشه، باشه.» انگار این سخنرانیتمامِ را بیش از حد شنیده بود. این الف... واقعاً آن وقار و غرورِ همیشگیِ یک تزکیهگرِ اوج رادست از خود ساطع نمیکرد. یا شاید هم بهخاطرِ قدرتش، نیازی نداشت تظاهر کند کسی غیر از خودش است.
«تو خیلی جالبی، لکس. چند تامیداد هالهٔ مختلف روت حس میکنم. بذارعضوی ببینم، هالهٔ اون انسان، جوتون، هست.»
الف نامش را با تمسخر به زبان آورد، انگار که اصلاً از جوتون خوشش نمیآمد. اماباشد با وجودِ این تمسخر، لکس نتوانست هیچ تحقیری مبنی بر ضعیف بودنِ او حس کند. اینپاول یعنی یا جوتون آنقدرها هم ضعیف نبود، یا لکس داشت قضیه را بیش از حد تفسیر میکرد.
«یه کتیبههایی هم تو تنت هست. هوم، جالبه، این کتیبهها دارناصل از تنت بهعنوانِ کاغذِ طلسم استفاده میکنن. کاملاً هوشمندانهست، اما توباشد درازمدت برات خوب نیست. بذار ببینم، اینم هست... ارشد زوری آدیسا!»
الف با بردنِ این نام، بهطورِ غریزینتواند کمرش را صاف کرد؛ گویی حتی اشارهمیگذاشت به او نیز نیازمندِ رعایتِ احترام بود.
«هالهٔ یه اژدها رو هم داری، هالهٔ یه بذرِ ازلی، هالهٔ... خدای من، من رو ببین. اصلاً نتونستم خودمدستیابی رو کنترل کنم! قصدِ فضولی نداشتم، فقط برام سؤال بود که ممکنه از قدرتِ کی استفاده کنی تا این بچهبیدلیل رو با خودت ببری. اما حتی با اینهمه چیزی که دیدم، نتونستم جوابی پیدا کنم. حالا دیگه واقعاً کنجکاو شدم.»
«یه دعوتنامه برای عروسیِ این بچه پیشت میذارم. مراسمهای زیادی در پیشه، اما در اصل، مراسمِ اصلیِ عروسی پنج روزِ دیگهست. اگه بتونی قبل از اون موقع این بچهدارد رو ببری، نهتنها به هیچ جرمی متهمت نمیکنم، بلکه کمکت میکنم یکی از نقوشِ روی بدنت رو پاک کنی. هر کسی که اونا رو اونجا گذاشته خیلی ماهر بوده،نشدم اما مشخصه که فنِ تزکیهات رو در نظر نگرفته. داره مانعِ رشدت میشه. واقعاً باید قبل از اینکه جاودانه بشی، راهی پیدا کنی تا از شرِ همهشون خلاص بشی.»
کنتا که در تمامِ این مدت بیصدا شده بود،تشخیص با شنیدنِ حرفهای پیرمرد بهشدت جا خورد. سعی کردپیشِ وسطِ حرفش چیزی بگوید، اما کلمات از دهانش بیرون نمیآمد.
لکس هم جا خورد؛ نه از چیزِ دیگری، بلکه از اینکه جاودانه داوطلبانه پیشنهادِمیگذاشت کمک داده بود. این چیزی نبود که از شخصی بیطرف انتظار داشته باشد. اگربزرگ میخواست حدس بزند، شاید این کارش راهی برای عذرخواهی بابتِ فضولی در کارِ لکس بود.
در هر صورت، اگرارتباطاتش میتوانست از شرِّ نقوش خلاصموقعیتِ شود، واقعاً ارزشش را داشت.
«مطمئنید مشکلی پیشتشخیص نمیاد؟ مگه وارثفرض براتون مهم نیست؟»
«هو هو، این اعتمادبهنفس رو ببین. کاملاً مطمئنی کهتشخیص میتونی اون رو از چنگم دربیاری. در این صورت،پیشِ نگران نباش. حتی اگه اون بره، دارمین آسیبی نمیبینه.»
«در اینچهبسا صورت، پنجواقعیت روزِ دیگه میبینمتون.»
جاودانه لبخندی زد و سپسگسترش او و وارث آرامآرام محو شدندبهعنوانِ و از روی صندلیهایشان ناپدید گشتند.
کنتا که همراه با پدرش داخلِفرض عمارتی بزرگ دوباره ظاهر شده بود،پیشِ گفت: «پیرمرد، این کارا ازت بعیده.»
«اشتباه کردم. فکر میکردم یه کوچکتره، اما از کجا باید میدونستم همچین پیشینهٔمیگذاشت عمیقی داره؟ از اونجا که چیزی رو دیدم که نباید میدیدم، باید جبرانبیش کنم تا مبادا به کارماش آلوده بشم. دادنِ این فرصت بهش، همون جبرانِ منه.»
کنتا باچهبسا کنجکاوی پرسید:واقعیت «چی دیدی؟»
پدرِ وارث جوابی نداد، اما تصویری در ذهنش جرقه زد. آخرین هالهای که پیش از بیرونآمدن از بهت و توقفشدستهبندیِ حس کرده بود، هالهٔ خاندانِ ملعونِ کتولو بود. خاطراتِ جنگِ لعنتیای که پشتسر گذاشته بودند و قدرتِ ویرانگرِ آنها درهدفِ ذهنش تداعی شد. فکر میکرد آن خاندان نابود شده است، پس چرا هنوز کسی با هالهٔ آنها این اطراف حضور داشت؟
نمیدانست و نمیخواست هم بداند. قلمرویفرض آغاز این روزها اصلاً آرام نبود؛پیشِ بهتر بود از دردسر دوری کند.
«باید آماده بشی.واقعیت اولین حضورِ عمومیتنتواند چند ساعتِ دیگهست.»
کنتا غرولند کرد، اما بههرحال راهش را کشید و رفت. بحثکردن فایدهای نداشت. واقعاًمیگذاشت انتظار نداشت لکس نجاتش دهد، برای همین باید بهترین رابطهٔ ممکن را با پیرمرد حفظحتی میکرد. گذشته از این، حتی اگر واقعاً فرار میکرد، آیا میتوانست تا ابد دور بماند؟
برگشت و به پدرخواندهاش نگاه کرد. نه، کاملاً غیرممکن بود.فعلی اگر مجبور میشد بینِ آزادی و احتمالِ تبدیلشدن به یکدستهبندیِ جاودانِ کیهانی یکی را انتخاب کند، همیشه دومی را برمیگزید.
در رستوران، لکستشخیص با گیجی بهفرض پیشخدمتِ عصبانی نگاه میکرد.
با نگرانیموضوع پرسید: «مشکلیداشت پیش اومده؟»
«یعنی چی که مشکلی پیش اومده؟ اینجا رستورانه، خیریه که نیست.دهد اگه غذا میخوری، باید پولش رو بدی. سه تا کاسهٔ تند،شده میشه سه کردیتِ تیلایا! اگه نتونی پرداخت کنی، به پلیس گزارشت میدم!»
یعنی... یعنی وارث و اون جاودانهٔ واقعیبزرگترین همینجوری... غذا خوردن و جیم شدن؟ لعنتی، حداقلاحتمالِ میتونستن خبر بدن تا او هم جیم بشود.
البته با کمی تأمل دریافت که نمیتواندمیگذاشت هیچیک از قوانینِ اینجا را زیر پافاش بگذارد؛ ظاهراً کلِ سیاره تحتِ نظر بود.
لکس درحالیکه کردیتها را منتقل میکرد، با بیحالی گفت: «نه، فقط یه سوءتفاهمه. همین الان پرداختتمامِ میکنم.» حالا که کمی دردسر درست کرده بود، بالاخره دلش آرام گرفت و میتوانست استراحت کند.ایستاده شاید حتی برمیگشت و چرتی میزد؛ یادش نمیآمد آخرین بار کِی این کار را کرده بود.