چپتر 1027: زندگیِ ساده
0لکس از دیدنِ تغییرِ احساساتِ مردی که به او حمله کرده بود، کمیتمرکزش خندهاش گرفت. هرچند دلیلِ این حمله را نمیدانست، اما پیدا بود مرد اونبود را انتخاب کرده چون بینِ تمامِ آدمهای خیابان، لکس آسانترین هدف به نظر میرسید.
هرچه باشد، تقریباً همه از او قدبلندترداره بودند، عضلانیتر بودنشان که جای خود داشت. درباشه مقایسه با بقیه، لکس واقعاً انگار سوءتغذیه داشت.
اما این احتمالاً فقط به این خاطر بود که انسانهای اینجا زیرشاخهای از نژادِ انسان بودند که قدبلندتر و عضلانیتر بار میآمدند. راستشکنه منطقی هم بود، چون باید با جاذبهٔ بیشتری سر میکردند. اگر راهی برای تزکیه نداشتند، چهبسا از انسانهای دیگر کوتاهتر میشدند. اما ازعالی آنجا که تزکیه میکردند، تمرکزش روی تزکیهٔ تن بود و در چنین منطقهٔ سرشار از انرژیای زندگی میکردند، قدبلند و نیرومند شده بودند.
با این حال، این به آن معنا نبود که دیگران ضعیفاند.چیزی نگهبانی که به لکس حمله کرده بود، عقب جهید و دستِردی راستش را که میلرزید گرفت و با ناباوری به لکس خیره شد.
نگهبانِ دیگری شمشیرش را بیرونبرای کشید و داد زد: «اینجا چهمیشدند خبره؟» اما برای حمله جلو نیامد.
آن دو دختر هم کنجکاو شده بودندداره و با اینکه شماری از نگهبانها براینیمکاسه محافظت دورشان حلقه زده بودند، همچنان تماشا میکردند.
«قربان، این... دیدم داره به دو بانوی جوان زل میزنه، شک کردم کهبانوی کاسهای زیرِ نیمکاسه باشه. بعد دیدم میخواد حمله کنه، دویدم که جلوش رو بگیرم،چیزی اما از چیزی که فکر میکردم قویتره. اون... اون شمشیر رو از دستم انداخت.»
نگهبانِ دیگر با احتیاط بهبعد لکس نگاه کرد، هرچند ردیبگیرم از شک در چشمانش دیده میشد.
طبقِ چیزهایی که لکس خوانده بود، این فرصتی عالی برای مرموز جلوه کردن بود.روی فقط باید همانجا میماند، با نگهبان درگیرِ دعوای لفظی میشد، پیش از حمله بهضعیفاند او برتریِ اخلاقیاش را ثابت میکرد و چهبسا پرده از یک توطئهٔ پنهان برمیداشت.
اما حالا که خودش در چنین موقعیتی قرار گرفته بود، فهمید که این کار... کمی مسخره است. طرف بهدویدم لکس حمله کرده بود، پس دیگر چه نیازی بود برای تلافی کردن چیزی را توجیه کند؟ گذشته از این،چیزهایی صرفِ فکر کردن به اینکه بخواهد به همه ثابت کند بیگناه است و نگهبان مقصر، خستهکننده به نظر میرسید.
لکس به نگهبانی که به او حمله کرده بود گفت: «وقتم رو تلفبانوی نکن.» و لحظهای «چیرگی» را رویش فعال کرد؛ مرد کف به دهان آوردبگیرم و بیهوش افتاد. لکس بهجای ماندن در آنجا، به ساختمانِ کمیسیون آنی منتقل شد.
تازه بعد از انتقالِ آنی بود که به ذهنِ لکس رسید شاید نگهبان با همان اوباشی کهدستم میخواستند میخانه را رزرو کنند همدست بوده باشد. شاید میخواسته با ایجادِ درگیری، به آنها برای اقدام علامتمیماند بدهد. شانهای بالا انداخت، تصمیم گرفت خودش را درگیرِ این موضوع نکند و در عوض واردِ ساختمان شد.
از آنجا که لکس حسِّ روحیاش را پس کشیده بود، واکنشِ بقیه به ناپدید شدنش را ندید؛ اتفاقی کهانرژیای تماشاچیان را حتی بیشتر از بیهوش شدنِ ناگهانیِ نگهبان به وحشت انداخت. بقیه از ترسِ جانشان نگهبان را بررسیشمشیرش کردند، اما فقط چند شیءِ غیرعادی در جیبهایش یافتند، از جمله کاردی با نشانی عجیب و چند شیشه داروی بینامونشان.
آن دو دختر را بهسرعت از آنجا دور کردند تا مبادا مشکلی پیش بیاید، اما محلیهایی که شاهدِ ماجرا بودند، شروع کردند بهفکر پچپچ کردن دربارهٔ روحی که در روزِ روشن ظاهر شده بود. بعضی میگفتند او مردی هوسران بوده و به آن دو دختر چشممیماند داشته، در حالی که عدهای دیگر ادعا میکردند جانِ آنها را از دستِ نگهبانی که در واقع قصدِ ربودنشان را داشته، نجات داده است.
چندین روایتِ دیگر هم از این ماجرا بر سرِ زبانها افتاد، اما تنها وجهِ مشترکشانمیزنه این بود که این روح، لاغر و بیعضله بوده است. با این حال، این بهقویتره معنای ضعیف بودنش نبود. بلکه او تمامِ عضلاتش را در ازای کالبدی نفوذناپذیر فدا کرده بود!
بهمحضِ اینکه مهمانانِ حاضر در میخانه این داستان را شنیدند، آنها هم شروع کردند به تعریف کردنِ اینکه چطوراحتیاط تنها یک نگاهِ این روح، دهها مرد را از پای درآورده است. اما در روایتِ آنها، او دیگر یکدعوای روح نبود، بلکه سرگردانی بود که از جایی به جای دیگر سفر میکرد و طعمِ شراب و زندگی را میچشید.
ساختمانی که لکس واردش شد، چنانکه پس از رسیدن فهمید، ساختمانِ «زندگیِ ساده» نام داشت. دلیلِ این نامگذاری این بود که قرار بود زندگیحال را ساده و آسان کند. هر کس میخواست، میتوانست به اینجا بیاید و برای هر نیازی که داشت سفارشی ثبت کند، یا در ازایشماری پول انجامِ سفارشی را بپذیرد، یا چیزهایی خرید و فروش کند. البته مشخصاً همهچیز در اینجا خرید و فروش نمیشد، اما دستهبندیها کاملاً مشخص بودند.
واقعاً همهچیززده را نسبتاًتماشا ساده نگه میداشت.
اما برای پذیرفتنِ سفارشها، لکس اول باید خودش را ثبتنام میکرد. این موضوع او را به درنگکاسهای واداشت. اگر اسمش را میداد، از رمزورازِ پیرامونش کم میشد؟ شاید کمی اینطور میشد، اما تصمیم گرفتانداخت کار را پیش ببرد و ثبتنام کرد. همانطور که انتظار میرفت، این روند ساده و سرراست بود.
برای پذیرفتنِ سفارشهای جدید و پاداشهایشان، باید از شناسهٔ ثبتشدهاش استفاده میکرد. در ابتدا، لکس تصور کردهدستم بود که با استفاده از تواناییهای برترش، تمامِ سفارشها را در یک روز تکمیل میکند، اما این کارمیماند ممکن نبود. بسیاری از سفارشها نیازمندِ این بودند که با شخصِ سفارشدهنده یا با گروههای دیگر کار کند.
این کار طبیعتاً زمان میبرد.برای بنابراین، با نگاه به تابلوهای مختلفِمیشدند سفارشها، به فکرِ طراحیِ نقشهای افتاد.
در حالِ حاضر، او عضوِ درجه ۱ بود، به اینمیزنه معنی که تنها میتوانست سفارشهایی با سختیِ درجه ۱ راجلوش بپذیرد. بهجز سختی، سفارشها از نظرِ نوع نیز دستهبندی میشدند.
پس طبیعتاً، لکس پس از کمی بررسی، تصمیم گرفت تمامِ سفارشهای شکارِداره موجود را بپذیرد. بیشترشان بخشهای خاصی از بدنِ جانورانی را میخواستند کهدویدم در همان حوالی زندگی میکردند و برخی هم برای دفعِ آفات بودند.
پذیرفتنِ اینهمه سفارش بهطور همزمان دردسرساز بود. بنابراین لکس مجبور شد از پیوندِ ذهن استفادهاون کند تا واردِ افکارِ شخصی به نامِ هنری شود که سفارشهای لکس را ثبت میکرد.عالی او این ایده را در ذهنش کاشت که بگذارد لکس هر کاری دلش میخواهد بکند.
این اولین باری بود که اینطور فکری را در ذهنِکوتاهتر کسی میکاشت. کارِ نسبتاً آسانی بود، اما با خود فکر کردقدبلند اگر هدفش سطحِ تزکیهٔ بالاتری داشته باشد، چهبسا کار سختتر شود.
با پذیرفتنِ سفارشها، تنها چند دقیقه طول کشید تا لکسمیزنه واقعاً هر ۱۱۲ سفارشی را که گرفته بود تکمیل کند. امابگیرم بهجای اینکه بیدرنگ برگردد، صبر کرد تا حدودِ یک ساعت بگذرد.
با رسیدن به مرزِ یک ساعت، لکس درحالیکه کیسهٔ غولآسایی را روی شانهاش میکشید، به ساختمانِ زندگیِکاسهای ساده برگشت. با اینکه لکس توجهِ زیادی را جلب کرد، اما نادیدهاش گرفت و دوباره در صف ایستاداحتیاط تا سفارشهای تکمیلشدهاش را گزارش دهد. صفهای کوتاهتری هم بود، اما لکس تصمیم گرفت پیشِ همان هنری بماند.
وقتی بالاخره نوبتش شد، لکس پرسید: «چطوری هنری؟ فقط اومدم گزارشچیزی بدم که کارم با همهٔ سفارشها تموم شده. همهٔ قطعاتی روردی هم که جمع کردم با خودم آوردم. فقط بگو کجا بذارمشون.»
هنری درحالیکه با ناباوریراهی به لکس نگاه میکرد،چهبسا پرسید: «تو... تو چی؟»
انگار لکس گفته بود تمامِ سفارشهای پذیرفتهشده را تکمیل کرده است.کردم بیش از ۱۰۰ تا بودند! کیسهٔ غولآسایی که با خود میکشیدچیزی هم انگار این فکر را تأیید میکرد، اما حتماً اشتباهی شده بود.
«گفتم همهٔ کارها رو تکمیل کردمحلقه و چیزایی رو که جمع کردمداره آوردم. کجا میتونم بدم بررسیشون کنن؟»
هنری وقتی از بهت بیرونبعد آمد، گفت: «اتاقِ سمتِ چپ...بگیرم نه، صبر کن، خودم میبرمت.»
هنری بهسرعت پستش را ترک کرد، ازنداشتند پشتِ پیشخان بیرون آمد و لکس راروی به اتاقی در آن کنار راهنمایی کرد.
در اتاق چند غرفه وجود داشت که جلوی بیشترشان صف کشیدهکردم شده بود و مردم چیزهایی میآوردند تا در هرکدام ارزیابی شود.چیزی هنری لکس را به یکی از غرفههای بزرگتر برد که صفی نداشت.
هنری توضیح داد: «این غرفه معمولاً فقطزده برای اعضای درجه ۴ به بالاست، اماجوان چون خودم آوردمت، اشکالی نداره ازش استفاده کنیم.»
حالتِ چهرهٔ هنری برای لکس کاملاً سرگرمکننده بود. او به یک اندازه گیج و کنجکاو به نظردستم میرسید. منطق به هنری میگفت محال است لکس تمامِ کارهایی را که پذیرفته، یا حتی نیمی ازهمانجا آنها را، به این سرعت تکمیل کرده باشد. اما به دلیلی عجیب، حرفِ لکس را باور کرده بود.
«سلام، میشه این کالاها روبرای ارزیابی کنید و تأیید کنیدکوتاهتر که با این سفارشها همخوانی دارن؟»
هنری فهرستی از سفارشهای پذیرفتهشدهٔ لکسدیدم را به ارزیاب داد. ارزیاب همکاسهای با دیدنِ آن فهرستِ بلندبالا خشکش زد.
لکس فقط لبخند زد و کیسهٔ غولآسایی را که میکشید روی میز گذاشت. برایجوان یک لحظه، آن کیسهٔ عظیم که بسیار بزرگتر از میز یا حتی افرادِ ایستادهفکر در غرفه بود، صحنهٔ تجاریِ جالبی خلق کرد. سپس میز زیرِ وزنِ کیسه درهم شکست.
ارزیاب درحالیکه خشم در سینهاشبعد زبانه میکشید، پرسید: «این یهبگیرم جور شوخیه؟» داشتند مسخرهاش میکردند؟
لکس با معصومیت جواب داد:برای «نه، واقعاً نه. میشه عجله کنید؟میشدند باید سفارشهای بیشتری رو قبول کنم.»
هرچه نباشد،زده این تازهتماشا آغازِ نقشهاش بود.