چپتر 1222: هشدار
0لکس به چند دلیل متوجهِ گروه نشد. اول اینکه حسِّ روحیاش را در اطراف پخش نمیکرد و نگاهی هم بهشکلگیریِ دوروبرِ اتاق نمیانداخت، پس ندیدنشان کاملاً طبیعی بود. مهمتر از آن، آنها پنهان شده بودند. لکس تنها کسی در اتاق نبودبزرگ که به عالمِ جاودان نرسیده بود، اما قطعاً تنها کسی بود که این موضوع را تا این حد علنی جار میزد.
در واقع، اُلین خودش این را گفتهمختلفش بود. آنها در واقع تزکیهگرانِ سطحپایین را میخواستندنحوهٔ تا از بروزِ هرگونه مشکلِ احتمالی جلوگیری کنند.
آزمونِ ابدیت منطقهای بود که میتوانست فارغ از سطحشان، به جاودانهها آسیب برساند. حتی جاودانههای کیهانی هم ممکن بود در آنجا با خطر روبهرو شوند، هرچند خطراتی که آنهاآمده را تهدید میکرد از جنسِ آذرخش و آتش نبود. دقیقاً به همین دلیل اگر این منطقه ناگهان و بهطورِ علنی واردِ قلمروی خاستگاه میشد، فاجعهای که به بار میآورد غیرقابلمحاسبهچهرهای بود. برای مهارِ آن واقعاً به یک سرورِ دائو نیاز بود، اما استفاده از قدرتهایی در سطحِ سرورِ دائو درونِ قلمروی خاستگاه ممنوع بود، چون میتوانست به قلمرو آسیب برساند.
لکس همهٔ اینها را میدانست و در واقع، کمی بیشتر از چیزیخبر که اُلین میگفت خبر داشت. لکس از طریقِ منابعِ مختلفش، مثل ولما وشکلگیریِ فروشگاهِ بینهایت، بهطورِ اتفاقی به گمانهزنیهایی دربارهٔ نحوهٔ شکلگیریِ این مکان برخورده بود.
این فقط یک گمانهزنی بود، بدونِ هیچ اطلاعاتی دربارهٔ اینکه چه کسی آن را مطرح کرده یا چقدردربارهٔ احتمال دارد درست باشد، اما لکس حسی داشت که میگفت این گمانهزنی حقیقت دارد. طبقِ این گمانهزنی، آزمونِ ابدیتطبقِ منطقهای بود که در نتیجهٔ گذراندنِ یک مصیبتِ بزرگ توسطِ شخصی در اوجِ عالمِ کیهانی به وجود آمده بود.
مصیبتِ بزرگ مصیبتی بود که بینِ عوالم رخ میداد، مثلِ گذر از عالمِ نوزادِ روح بهشکلگیریِ عالمِ جاودانِ زمینی، یا از جاودانِ زمینی به عالمِ جاودانِ آسمانی. بعد از عالمِ کیهانی بایدحقیقت عالمِ سرورِ دائو باشد، مگر نه؟ یا اینکه شخص اول باید به یک نیمهسرورِ دائو تبدیل میشد؟
لکس از جزئیاتِ دقیقش چندان مطمئن نبود، اما نکتههیچ این بود که به نظرش کاملاً باورپذیر میآمد کهحسی چنین مکانی از این طریق به وجود آمده باشد.
لکس در حالی که چهرهای کاملاً خونسرد به خود گرفته بود، همچنانخبر گذاشته بود افکارش پرسه بزنند که کسی به او نزدیک شد ونحوهٔ با حسِّ روحیاش ارتباط برقرار کرد و رشتهٔ افکارش را پاره کرد.
ژیزل با چهرهای کهبیشتر کمی نگران به نظرداشت میرسید، پرسید: «حالت... خوبه؟»
نزدیک شدنِ او لکس را جا پرانده بود، چون واقعاً نتوانسته بود آمدنش رادربارهٔ حس کند. قبلاً در هزارتو هم متوجهِ این موضوع شده بود؛ ژیزل میتوانست حضورش رادرست طوری پنهان کند که لکس از درکش عاجز بود و این برایش حسابی جالب بود.
لکس مؤدبانه جواب داد: «آه، بله، من کاملاً خوبم،هیچ ممنون که پرسیدی. خودت چطوری؟ راستی، شکست دادنِ برجحسی رو بهت تبریک میگم. واقعاً انتظار نداشتم اینقدر راحت ببری.»
ژیزل انتظار نداشت لکس را اینقدر سرحال ببیند، بهخصوصبیشتر با در نظر گرفتنِ چیزهایی که اخیراً دربارهاش شنیدهولما بود، یا حتی وضعیتی که در حالِ حاضر داشت.
ژیزل اعتراف کرد: «رقابتِ ناعادلانهای بود. من نسبت به بقیه برتری داشتم چونولما با آمادگی اومده بودم. کانالهای اطلاعاتیِ من خیلی خوبن و راستش به همینهیچ دلیل سراغت اومدم. من... دربارهٔ وضعیتت شنیدم. اگه بخوای، میتونم دنبالِ راهحلهای احتمالی بگردم.»
لکس از روی کنجکاوی ابرویی بالا انداخت و سپس لبخندفروشگاهِ زد. راست میگفت، منابعِ اطلاعاتیِ ژیزل واقعاً باورنکردنی بودند و شکبدونِ نداشت که او برتریهایی دارد. اما از طرفی، چه کسی نداشت؟
«ممنون از پیشنهادت، اما... فکر میکنم اوضاعگمانهزنی تحتِ کنترلمه. با این حال اگه یه وقتدارد به کمکت نیاز پیدا کردم، حتماً خبرت میکنم.»
ژیزل خواست بگوید: «پیداقلمرو کردنم به این راحتیها نیست...»بیشتر اما لکس حرفش را برید.
لکس با لبخند گفت: «ولی قبلاً یه بارداشت پیدات کردم، مگه نه؟ نگرانش نباش. در عوض بذارگمانهزنیهایی یه سؤالی ازت بپرسم. برای این آزمون برنامهای داری؟»
ژیزل سر تکان داد،داشت اما پیش از موعدمثل چیزی را فاش نکرد.
«همین حدس رو میزدم. بهپاسِ همکاریمون، از قبل بهت هشدار میدم. اوضاعِ اون داخل قرارهدارد حسابی به هم بریزه. در واقع، اگه برای روبهرو شدن با شرایطِ بینهایت سخت کاملاًمصیبتی آماده نیستی، پیشنهاد میکنم کلاً بیخیالِ این آزمون بشی. اصلاً معلوم نیست اوضاع چطور پیش بره.»
ژیزل مکث کرد و نگاهِ عمیقی به لکس انداخت.بیشتر سپس به کتوشلوارِ لکس نگاه کرد و بعد طوری بهفروشگاهِ اطرافِ اتاق چشم چرخاند که انگار متوجهِ چیزی شده بود.
ژیزل با جدیت گفت: «ممنون بابتِ هشدارت. اما بههرحال شرکتمنابعِ میکنم. شاید این قضیه در نهایت به نفعم تموم بشه. هرمکان چی باشه، خودت از قبل دیدی که من هم بیدشمن نیستم.»
لکس بهآرامی سر تکان داد و سپس آن دو از هم جدا شدند و دیگرنحوهٔ حرفی با هم نزدند، هرچند افرادِ بیشماری شاهدِ گفتگوی آنها بودند. کمی بعد، وقتی اُلینباشد خطراتِ پیشِ رو را بهاندازهٔ کافی به همه گوشزد کرد، به سراغِ توضیحِ نحوهٔ ورودشان رفت.
«آزمونِ ابدیت بهطورِ کامل از قلمروی آغاز جداست، حتی با اینکه از نظرِ فنی داخلِ خودِ قلمرو قرار داره. در نتیجه، نمیشه به داخلش تلهپورت کرد و هیچ ورودیِ فیزیکیای همبینِ براش نیست. تنها راهِ رسمی برای ورود به اون، استفاده از سفینهایه که مخصوصِ سفر بین قلمروها طراحی شده و میتونه از هر مانعی عبور کنه، حتی در نبودِ خودِ فضا.گرفته این تنها راهِ رسمی برای خروج هم هست، بنابراین بعد از تکمیلِ مأموریت باید به افرادِ مربوطه اطلاع بدید تا سفرِ خروج رو ترتیب بدن و هنالی رو در جریانِ اوضاع بذارن.»
«این یعنی ارتباطِ بینِ قلمروی آغاز و آزمونِکمی ابدیت تا حدِ زیادی قطعه و انتقالِ هرگونهمختلفش اطلاعات به اونجا خیلی سخته، پس مراقب باشید.»
پس از آن، اُلین جمعیت را ازخبر درونِ یک راهرو بهسمتِ وسیلهٔ نقلیهٔ چشمگیریفروشگاهِ هدایت کرد که میتوانست در خلأ سفر کند.
جک که کاملاً در قلمروی دیگری بود، ناگهان از طریقِ چشمانِ لکس تمامِگمانهزنیهایی حواسش را به دنیا جمع کرد. میخواست همهچیز را دربارهٔ سفر در خلأ یاداحتمال بگیرد تا روزی بتواند به جالی رنچر هم اجازه دهد همین کار را بکند.