چپتر 930: شاگردِ عصبانی
0لکس سرش را رو به گرگِ غولپیکر بالا گرفت و دستور داد: «خرابشراهی نکن.» حتی اگر اندازهٔ عادیاش را داشت، باز هم فنریر در این لحظهفکر به چشمش عظیم میآمد، چه رسد به حالا که در حالتِ نوزادی بود.
لکس به یکی از پاهای فنریر تکیه داد، یکی از موشکهای پرشمارِ سطحِخفن جاودانش را احضار کرد و آن را میانِ آوار گذاشت. آهی کشید و بهآرامیمیدونی رویش نشست، و موقعِ نشستن چیزی نمانده بود از درد چهره در هم بکشد.
چرا نادیدهگرفتنِ درد وسطِ مبارزه اینقدرسعی راحتتر بود، اما همین که مبارزهمدتها تمام میشد، دیگر تقریباً نمیشد نادیدهاش گرفت؟
تولهگرگ که او هم زخمی بود، اندازهاش را کوچک کرد و سرش را روی پای لکس گذاشت، هرچند اصلاًبلند دندانهایش را شل نکرد. فقط کافی بود نیرویش را ذرهای بیشتر کند تا دندانهایش پر را پاره کنند. غریزهاشگفتم عملاً به او التماس میکرد که همین کار را بکند. اما چون لکس خواسته بود صبر کند، صبر میکرد.
خونشان آرام از بدنشان میچکید و رویچطور موشک میریخت. باید چند قطره جمع میشد تاخودش روی بدنهٔ موشک هم به پایین سُر بخورند.
لکس با چشمِ چپش پر را برانداز کرد و سعی داشتبسازد بفهمد رع چطور از آن استفاده کرده است. لکس مدتها بودفنِ دنبالِ راهی میگشت تا از خودش بدل بسازد. چقدر خفن میشد؟
اما هر فنی که پیدا میکرد، دردسرهایبفهمد بزرگی داشت. هیچوقت نمیارزید. با خودش فکرراهی کرد آیا فنِ رع بهتر است یا نه.
لکس با صدای بلند گفت: «میدونی،چقدر اصلاً خوشم نمیاد بهم دروغ بگن.» هرچندنمیارزید نگاهش لحظهای از روی پر تکان نخورد.
کاساندرا در حالی کهبرانداز آواتارش روبهروی او ظاهر میشد،کرده پرسید: «کی بهت دروغ گفتم؟»
لکس با تقلیدِ ناشیانهای از صدای او گفت: «"اوه، من قویترین انسانِچقدر زندهام، ولی نمیتونم این عقابِ نیمهجون رو که برای زندهموندن داره انرژیصدای میدزده شکست بدم."» شاید سنِ بدنش باعث شده بود کمی بچهگانه رفتار کند.
«حتی اگه اینطور هم بود، که بیخیال، واقعاً نیست، انرژیِکرده رع داشت با سرعتِ زیادی نشت میکرد. فقط کافی بودخفن جلوی انرژیای رو که میدزدید بگیری تا خودش دو روزه بمیره.»
لکس مکث کرد تا ببیندبسازد توجیهی میآورد یا نه. وقتی کاساندرابزرگی چیزی نگفت، به فهرستش ادامه داد.
«تازه عمراً نمیدونستی که سقوط کرده، ولی از این یکی میگذرم چون حداقل دربارهٔ الوهیتِ فاسد بهم یاد دادی. امافنی چیزی که واقعاً حرصم رو درمیاره، چیزی که واقعاً روی اعصابمه، تلاشت برای بازی دادنِ احساساتم بود. و وقتی اونلحظهای جواب نداد، یا حداقل واکنشِ خاصی از من نگرفت، خطر رو از قلمروی آغاز برداشتی و مستقیماً انداختی گردنِ من.
«یعنی میفهمم که با گفتنِ اینکه کلِ قلمروی آغاز در خطره، میخواستی بهم انگیزه بدی تا با رع بجنگم. راستش در هر صورت میخواستم بابلند رع بجنگم، اما وقتی شعارِ حماسی ندادم که به خاطرِ قلمرو تا پای جان میجنگم، تو بهم آموزش دادی و بعد گفتی دیگه خیلی دیره، حالاولی هالهٔ معبد روت افتاده. تو هم در خطری. انگار اصلاً به ذهنت نرسیده بود که اگه آموزشهای تو رو بگذرونم، خودم هم تبدیل به هدف میشم.»
لکس حتی به سیستمی که به او سود میرساند شک داشت، پس چطور میتوانست به دیگران شک نکند؟ تنها تفاوت این بود که مانندبزرگی رفتاری که با سیستم داشت، آنقدر آشکارا با ماتئو و کاساندرا نجنگید، چون هنوز چیزی از آنها میخواست: آموزش. همچنین، محضِ احتیاط اگر درظاهر موردِ تواناییِ آنها برای مبارزهٔ یکتنه با رع اشتباه کرده بود، دستکم تا آن موقع آنها هم به او نیاز داشتند، پس جایش امن میماند.
اما حالا سرانجام به دوراهی رسیده بودند و لکس دیگر نمیتوانستبزرگی خودش را به حماقت بزند. در صورتی که انگیزههای پنهانی داشتند،خوشم اگر اول به فکرِ محافظت از خودش نبود، اسیرِ دستِ آنها میشد.
او واقعاً از این ایده خوشش میآمد که این معبداست بهترین مکان برای آموزشِ مخفیانهٔ کارمندانش است، اما اگر حتیفنی ذرهای به آن شک داشت، نمیتوانست آنها را به معبد بفرستد.
کاساندرا با بیخیالی گفت: «با توجه به سنِ کمت، فقط فکر میکردم خامی. بیشترِ آدمایی که تجربه ندارن، کموبیش هرچیفکر رو میشنون باور میکنن. آدمای باتجربه هم معمولاً بعد از دیدنِ یهکم سود، گاردشون رو میارن پایین و بهجاش به شکهایظاهر اولیهٔ خودشون شک میکنن. خوشحالم که میبینم اینقدر احمق نیستی. بیا یهکم حرف بزنیم، ولی اول بذار به این رسیدگی کنم.»
دستش را تکان داد و سپری بهقدری نازک که به چشم نمیآمد، دورِ موشکراهی ظاهر شد و آن را از بقیه جدا کرد. حتی لکس هم نمیتوانست سپرآیا را تشخیص دهد، اما میفهمید که ارتباطش را با موشک از دست داده است.
او همچنین پیش از نشستن، تصویری از یک صندلی و میز را احضار کرد. فنجانهاآیا و بشقابهایی روی میز ظاهر شدند که پر از غذاهای مختلف بودند. کاساندرا تنها چیزینخورد شبیه به یک فنجانِ چای را برداشت و پیش از ادامه دادن، جرعهای از آن نوشید.
«اگه چیزی میخوای بفرما. حس میکنم قراره حرفِ طولانیای داشته باشیم. بیا با مبارزهات با اون پرندهٔ کوچولو شروع کنیم. عملکردت بد نبود. معلومه که حدِفکر مهارتت رو پنهان میکردی، چون خیلی بهتر از چیزی که پیشبینی میشد عمل کردی. یهکم هم شانس آوردی، چون ناخواسته از خودت در برابرِ نقشههای ایزدانناشیانهای محافظت کردی. بهجای اینکه همهٔ جوابها رو بهت بدم، بیا یه جلسهٔ پرسش و پاسخ داشته باشیم تا ببینم چقدر دستگیرت شده. میدونی هدفِ ایزدان چی بود؟»
لکس از روی موشکش بلند شد و بهسمتِ میز رفت.بدل اما بهجای بیرون کشیدنِ صندلی، موشکِ دیگری احضار کرد وفکر رویش نشست. کاساندرا تنها کسی نبود که میتوانست پیامی بیصدا بدهد!
کاساندرا نوچ کرد و دوباره موشکِ جدید را جدااستفاده کرد. این چیزها اسباببازی نبودند که همینطور به حالِبسازد خود رها شوند! این شاگردش واقعاً اخلاقِ تندی داشت!
لکس گفت: «قطعاً داشت نقشهای میکشید، وگرنه از یهپیدا بدنِ انرژی استفاده نمیکرد تا حواسم رو اینهمه مدت پرتبلند کنه. ولی ما بهموقع فهمیدیم و جلوی نقشهاش رو گرفتیم.»
کاساندرا حرفش را اصلاحبرانداز کرد: «غلطه، این چیزیاستفاده نیست که اتفاق افتاد.»