چپتر 746: پناهندگان
0لکس به آن دو شیء نگاه کرد. تقدیرنامه و تأییدیهٔ امپراتوری شاید در آینده بهاینجا کار میآمدند. هرچه باشد، امپراتوری در چندین کهکشان وسعت داشت، پس چه کسی میدانست کیخطرناک و کجا ممکن است با نفوذشان روبهرو شود. اما در حالِ حاضر، هیچ فایدهٔ واقعیای نداشت.
بههمینترتیب، توکن نیز در حالِ حاضر برایش کاربردی نداشت، اما نیتی که پشتش بود بسیار ارزشمند محسوب میشد. گذشته از اینکه احتمالاًبقیه به او امکانِ دسترسی به کتابخانهٔ فنونِ روحیِ خانوادهٔ موریسون را میداد، نشانی از قدردانیِ الکساندر نیز بود. این موضوع، برای او،درمانِ بیشتر از خودِ فنونی که احتمالاً با آنها روبهرو میشد میارزید. هرچه باشد، فنِ خودش دستکمی از بهترین فنِ کلِ جهان نداشت!
لبخندی زد و آنها را آنی به اتاقِ مطالعهٔ آپارتمانِآنهایی خودش منتقل کرد. اگر زمانی به هر یک از این اشیادرمانِ نیاز پیدا میکرد، دمِ دستش بودند وگرنه به مجموعهٔ خصوصیاش میپیوستند.
حالا وقتش بود کهمهمانخانه توجهش را به مسائلِ دیگربچهٔ معطوف کند؛ بهطورِ خاص، پناهندگان.
یک اسکنِ سریع نشان داد که تقریباً چهار هزارمسئولِ نفر که جزوِ این پناهندگان به حساب میآمدند، در مهمانخانهعوارضِ حضور دارند؛ از جمله ژیزل و دو بچهٔ بسیار آشنا.
قرار بود تعدادشان بیشتر باشد، اما بقیه پیشتر به قلمروی کوچکی که امپراتوری مسئولِحضور محافظت از آن بود، نقلمکان کرده بودند. کسانی که هنوز اینجا بودند، آنهایی بودندنقلمکان که همچنان داشتند از عوارضِ سمی که بدنشان را آلوده کرده بود، بهبود مییافتند.
چارلز به دلیلی در درمانِ این سمِّ فوقالعاده خطرناک بسیار مؤثر عمل کرده بود و درمانش این بار حتی شاملِ شکلات هم نمیشد؛ یاخطرناک زالو! به گفتهٔ خودش، هرچند با بدنِ انسان آشناییِ چندانی نداشت، اما به عادات و رفتارهای طبیعت، گیاهان، حیواناتِ کوچک و حشرات کاملاً مسلط بود.میتوانست میتوانست تنها با استفاده از همین درک، طبیعت را به روشهای خاصی دستکاری کند و حتی سمیترین زهر نیز همچنان بخشی از طبیعت محسوب میشد.
به نظرِ لکس خیلی شبیه به یک الف یا دروئید حرف میزد، اما تا وقتی روشهایش جواب میداد، او که بود که بخواهد زیرِ سؤالش ببرد؟ هرچقدر هم که چارلز میخواست بهمییافتند اجرای روشهایش برای ادامهٔ درمانِ آنها بپردازد، نمیتوانست در کنارِ تمامِ وظایفِ بیشمارِ دیگری که باید در زمانِ اندکش انجام میداد، از پسِ این کار هم بربیاید. لکس کمی شک داشت کهتنها این مرد بیشفعالی داشته باشد، چرا که به مسائلِ نامربوطِ بسیار زیادی سرک میکشید. با این حال، شایستگیِ فوقالعاده بالای او در هر زمینه باعث میشد لکس زیاد به این موضوع اهمیت ندهد.
لکس گزینههای مختلفی را که سیستم به او میداد بررسی کرد و حتی با مری در موردِ کارهایی که میتوانست بکند مشورت کرد. حتی به احتمالِ میزبانیِ یکسمِّ رویدادِ بسیار خاص فکر کرد، اما فایدهای نداشت. تنها راهی که پناهندگان میتوانستند به سیارهای دیگر فرار کنند این بود که سطحِ اعتبارشان بالا برود و سپس تصمیم بگیرنداستفاده به سیارهٔ دیگری که به مهمانخانه متصل است، آنی منتقل شوند. حالا که حرفش شد، باید به این نکته هم اشاره میکرد که اتصال به پولبیتوی همچنان پابرجا بود.
این یعنی سیاره از بیرون کشیده شدن از منظومهاش، و هر بلای دیگری که در طولِ اولین اردویِ عمرش بر سرش آمده بود، جان سالم به در برده است. آهیکسانی کشید و مهمانخانه را اسکن کرد تا ببیند کدام افسرِ یوتون مسئولِ پناهندگان است، و با تعجب دید همان ارشدی است که الکساندر پیشِ او برده بودش. مرد انگار درانسان دو هفتهٔ گذشته وزنِ زیادی کم کرده بود و رنگپریده و بیمار به نظر میرسید، اما همچنان داشت به کارهای دفتری میرسید. لکس به یاد آورد که نامِ مرد رادامِی بود.
لکس بهجای اینکه او را احضارکرده کند، خودش به آنجا آنی منتقلداشتند شد و درِ اتاقِ مرد را زد.
با صدایی که کمی گرفته بود گفت: «بفرمایید تو،بچهٔ بفرمایید!» مشخص بود از آخرین باری که لکس رامحافظت دیده، گلویش آسیبی دیده و روی صدایش تأثیر گذاشته است.
در حالی که واردِ اتاق میشد، خودش را معرفی کرد: «عذر میخوام که مزاحمتون شدم، مهمانِآنهایی عزیز. من مهمانخانهدار هستم، مالکِ این تشکیلاتِ محقر.» همهجا دستههای کاغذ روی هم تلنبار شده بودعمل و صفحهنمایشهای کامپیوتری موقتاً همهجا برپا شده بودند که اتاقخوابِ کوچک را کاملاً بههمریخته نشان میداد.
رادامِی جا خورد و بیدرنگ ازداد جا بلند شد که باندهای مختلفِحساب روی تمامِ بدنش را نمایان کرد.
«مهمانخانهدار! دیدار با شما مایهٔ افتخاره!کرده مهمانخانهٔ شما جانِ آدمهای زیادی روداشتند نجات داده! باور کنید جانِ خیلیها رو!»
لکس گفت: «بله، از گرفتاریِ شما شنیدم. جای خوشحالیه که تونستید کلیدهای مهمانخانه رو به دستکوچکی بیارید.» صدای رادامِی در حالی که انگار در افکارش غرق شده بود، محو شد: «کاش فرماندهیمییافتند گوش داده بود...» مشخصاً مرد هنوز از آسیبِ روانیای که دیده بود، کاملاً بهبود نیافته بود.
لکس حتی نمیتوانست سرزنشش کند. تماشای هیولایی عظیم که سیارهاتمحافظت را چنگ میزند و بعد آن را به درونِ یکسمی شکاف میکشد، حتماً ذهنِ خیلیها را به هم ریخته بود.
مهمانخانهدار بهآرامی گفت و مردنشان را از افکارش بیرون کشید:نفر «متأسفانه یه مشکلِ کوچک وجود داره.»
«همهٔ کسانی که فرار کردهاند اینجا گیر افتادهاند، مگر اینکه به یک سطحِ اعتبارسمی برسند و به سیارهٔ دیگهای تلهپورت کنند. با اینکه دلم میخواد کمک کنم، نمیتونم قوانینِحتی مهمانخانه رو زیر پا بذارم، وگرنه چطور میتونم از بقیه انتظار داشته باشم رعایت کنند؟»
«همین که راهِ نجاتی هست بهاندازهٔ کافی خوبه، بماند که امپراتوریقرار داره اردوگاههایی رو توی یک قلمروی کوچکِ دیگه آماده میکنه تا همهاینجا رو جابهجا کنه. با گذشتِ زمان، بالاخره همه فرصتِ رفتن پیدا میکنند.»
«خوشحالم که به این موضوعبقیه نگاهِ مثبتی دارید. بازماندگان شانسمحافظت آوردهاند که کسی مثلِ شما مراقبشونه.»
رادامِی فقط سر تکان داد، انگار که مخالف باشد، امانفر چیزی نگفت. مشخصاً مرد خودش هم به استراحت نیاز داشت،قرار هرچند به نظر نمیرسید در آیندهٔ نزدیک فرصتش را پیدا کند.
وقتی لکس از اتاق بیرون رفت و بالاخره آزاد بود تا به کارهای خودش برسد، ناگهان فکری بهمییافتند ذهنش رسید. پیش از آنکه در قالبِ لئو به سراغِ چارلز برود، لباسِ میزبانش را درآورد و عینکِ کلارکانسان کنتِ خود را به چشم زد. راهِ خوبی به ذهنش رسیده بود تا میزانِ بینشِ منحصربهفردِ چارلز را بسنجد.