---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 880: از کجا باید می‌دانستند؟ • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 880: از کجا باید می‌دانستند؟

0

یکی از دیوها در حالی که دستِ مجروحش را گرفته بود، از درد نعره کشید. سعی کرده بود چشم‌های‌نیست​ لکس را درآورد، اما مژه‌های لکس از خوش‌ساخت‌ترین شمشیرها هم تیزتر بود و نوکِ انگشتِ دیو را در دم قطع‌منتظرِ​ کرد. اگر لکس در این گیرودار کمی هم آسیب می‌دید دست‌کم ارزشش را داشت، اما او کاملاً بی‌گزند مانده بود.

دیوِ دیگری که به زانو درآمده بود گفت: «این... این جواب‌محدودهٔ​ نمی‌ده. بهتره عقب‌نشینی کنیم. اون متعصب مرده و ایزد هم اسیر شده.‌بتونم​ اگه وقتی آزاد میشه هنوز این دوروبر باشیم، نفرِ بعدی ما هستیم.»

دیوها نژادِ قدرتمندی بودند و بر بی‌شمار نژادِ دیگر برتری داشتند. آن‌ها در بیش از یک قلمرو‌کشتیِ​ حکمرانی می‌کردند و حتی بر یکی از قلمروهای ازلی، یعنی گارویتز، مسلط بودند! با قدرتمندترین نژادهای هستی‌حال​ معامله می‌کردند و حتی جرئت داشتند به ریشِ اژدهایان بخندند. هیچ‌کس نمی‌توانست عظمتِ آن‌ها را انکار کند.

بنابراین، اینکه در برابرِ این مردِ نقاب‌دار که حتی زحمتِ‌برام​ دفاع از خودش را هم نمی‌کشید این‌طور درمانده شده بودند،‌محو​ آن‌ها را بیشتر از هر ضرب‌وشتمِ واقعی‌ای در هم شکست.

«فایده نداره. این سیاره با‌شکست​ یه محدودهٔ اقتدارِ ایزدی محاصره شده.‌ایزدی​ نمی‌تونیم به این راحتی‌ها بریم بیرون.»

«برام مهم نیست. من تا جایی که بتونم از این‌سیاره​ روانی دور میشم! به‌محضِ اینکه ایزد رو بکشه و محدودهٔ اقتدارِ‌نیست​ ایزدی محو بشه، می‌تونیم فرار کنیم! سوارِ نزدیک‌ترین کشتیِ ممکن میشم.»

دیوی که حرف می‌زد، بی‌آنکه منتظرِ جواب بماند، بال‌هایش را باز کرد و به پرواز درآمد. پس از چند لحظه تأمل،‌می‌زد​ چند دیوِ دیگر هم به دنبالش رفتند. با این حال شماری از آن‌ها ماندند. یکی از دیوها که دچارِ حملهٔ عصبی‌افتاده​ شده بود جا ماند، و چند دیوِ دیگر هم که کاملاً از رمق افتاده بودند، همان‌طور روی خاک زانو زده باقی ماندند.

لکس بی‌آنکه حتی دستی به رویشان بلند کند، آن‌ها را شکست داده بود. به‌جز کمی پارگی در پیراهنش، هیچ آسیبِ‌محو​ دیگری ندیده بود. حتی یک لکه خاک هم روی تنش ننشسته بود، چه رسد به یک قطره عرق! در میانِ‌تأمل​ بوی خاکستر و آوارِ سوخته، لکس همچنان بوی ملایم و طراوت‌بخشی می‌داد، انگار که تازه از حمام بیرون آمده است.

در این میان، لکس تمام‌وکمال روی تزکیهٔ خودش و به‌ویژه «رع» متمرکز‌محاصره​ بود! هستهٔ درونِ بدنِ ایزد داشت آب می‌رفت، برای همین لکس مجبور بود‌به‌محضِ​ مدام دستش را عمیق‌تر فرو کند تا مبادا تماسش با هسته قطع شود.

وقتی حس کرد قدرتش رو به افزایش است و بدنش تغییراتِ نامحسوسی می‌کند، به یادِ آن سربازی افتاد‌بیرون​ که پیش‌تر در پولبیتوی دیده بود. آن زن هم انرژیِ ایزدی را کنترل می‌کرد و مثلِ یک فرشته،‌ممکن​ بال‌هایی از پشتش درآمده بود. شاید وقتی کارش تمام می‌شد، او هم می‌توانست چنین کاری را امتحان کند.

زمان به‌کندی گذشت و دقیقه‌ها به ساعت‌ها بدل شدند. بیشترِ دیوهای اطرافش رفته بودند، اما‌سوارِ​ همان دیوی که پیش‌تر دچارِ حملهٔ عصبی شده بود، حالا با چشمانی لبریز از ستایش‌لحظه​ به لکس نگاه می‌کرد. او مانندِ مؤمنی پارسا در معبدِ ایزدِ مقدسشان، زانو زده بود.

رع تا آن موقع بسیار ضعیف شده بود و دیگر سرِ لکس جیغ یا فریاد نمی‌کشید. تنها در سکوت به او نگاه می‌کرد، انگار داشت ظاهرش‌کشتیِ​ را کاملاً به خاطر می‌سپرد. این تنها یکی از آواتارهایش بود. حتی با وجودِ ضعف و زخمی که داشت، با مرگِ یک آواتار نمی‌مرد. هرچند نمی‌شد‌همان‌طور​ انکار کرد که این اتفاق آسیبِ شدیدی به او می‌زد. بنابراین لکس را زیرِ نظر گرفت و تصویرش را در ذهنِ خود حک کرد. انتقامش را می‌گرفت!

زی که در تمامِ این مدت مشغولِ‌نداره​ مطالعه بود، بالاخره پیشِ لکس آمد و حواسش‌بریم​ بود که کتِ اسپرت تمامِ بدنش را بپوشاند.

زی با احتیاط به دیوی که داشت لکس را می‌پرستید نگاه کرد و‌ایزدی​ گفت: «فکر کنم فهمیدم. دفعهٔ بعدی که فضا جلوم ترک بخوره یا پاره‌میشم​ بشه، شاید بتونم یه کانالِ کوچیک به جایی که داره صدام می‌زنه باز کنم.»

لکس در حدی که فقط جوابش را داده باشد توجهش را پرت کرد و گفت:‌سوارِ​ «به‌زودی امتحان می‌کنیم.» مهم نبود اوضاع چقدر امن به نظر می‌رسید، نمی‌گذاشت انرژیِ ایزدی باعث‌لحظه​ شود رع را دست‌کم بگیرد. به‌عنوانِ یک ایزد، چه‌بسا هنوز چند ترفند در آستین داشت.

اما ایزدِ رو به افول هیچ ترفندی پیاده نکرد و یک ساعتِ دیگر هم به همین منوال گذشت. بدنش‌بکشه​ که از نور ساخته شده بود، آن‌قدر کدر شد که چیزی تا خاموشی‌اش نمانده بود. محدودهٔ اقتدارِ ایزدی که‌چند​ دنیا را در بر گرفته بود، در نهایت از هم پاشید، چون انرژیِ کافی برای تجدیدِ آن وجود نداشت.

فضا در آن ناحیه بارِ دیگر شکننده شد. سپس، به‌طورِ کامل و تمام‌وکمال در هم‌بریم​ شکست. انگار کسی سعی کرده بود سندانی در حالِ سقوط را با یک ورق دستمال‌توالتِ‌فرار​ یک‌لایه بگیرد. لکس، رع، دیو و زی همگی غافلگیر شدند و در خلأ سقوط کردند.

البته چطور می‌توانستند آماده باشند؟ هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند که درونِ محدودهٔ اقتدارِ ایزدیِ رع، تجسمِ زندهٔ یک قانون پنهان شده بود.‌مهم​ قدرتِ آن موجود بسیار فراتر از یک جاودانهٔ آسمانی بود، هرچند هنوز کاملاً به عالمِ جاودانِ کیهانی نرسیده بود. صرفِ‌بی‌آنکه​ وجودش برای فضای شکننده بیش از حدِ تحمل بود و از این رو، فضا به‌طورِ کامل و برای همیشه نابود شد!

مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب

درها بالاخره باز شدند و همایشِ کاهنان، پیشگویان و‌محدودهٔ​ غیب‌گویان به پایان رسید. وقتی جمعیت بیرون آمد، همگی‌مهم​ چهره‌هایی جدی داشتند، انگار شاهدِ چیزِ بسیار سهمگینی بوده‌اند.

در واقع، اکثریتِ آن‌ها مستقیم به‌سمتِ تالارِ اسرار رفتند تا تمامِ خاطراتِ این رویداد‌محاصره​ را از ذهنشان پاک کنند. تنها از این راه می‌توانستند از حقیقت در امان‌بکشه​ بمانند. البته که نشانه‌هایی برای خودشان به جا می‌گذاشتند تا راهنمای کارهای آینده‌شان باشد.

اما همهٔ آن‌ها نرفتند. ورا جوئل که این رویداد را‌بکشه​ سازماندهی کرده بود، روی صحنه‌ای که برنامه را در آن‌حرف​ به پایان رسانده بود چهارزانو نشسته بود و افکارش ناپیدا بود.

پریِ کوچکی که به‌سختی به‌اندازهٔ‌محاصره​ انگشتِ یک کودک می‌رسید، به‌سویش‌برام​ پرواز کرد و روی شانه‌اش نشست.

با صدایی که مثل‌واقعی‌ای​ آب‌نبات شیرین بود پرسید: «چرا‌محدودهٔ​ این کار رو می‌کنی، عزیزم؟»

او گفت: «چون آینده‌ای رو می‌خوام‌واقعی‌ای​ که پیشگویی‌هام نتونن پیش‌بینیش کنن.» کلماتش‌اقتدارِ​ بارِ ناگفته‌های بسیاری را به دوش می‌کشید.

ناولها | novelha.net