---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 650: چپتر ۶۵۰ • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 650: چپتر ۶۵۰

0

جس از تمامِ اتفاقاتی که افتاده بود جا خورد، به‌خصوص که مادرش به او اطلاع داده‌مدیریت​ بود قرار است از نزدیک با لکس کار کند. جس کمال‌گرا بود؛ بنابراین هر کاری را‌می‌رسید​ با هدفِ رسیدن به کمال انجام می‌داد. این ویژگی هم یک موهبت بود و هم یک عیب.

از یک طرف، هر کاری که می‌کرد بی‌نقص از آب درمی‌آمد و شهرتش را نه‌تنها در میانِ‌هم‌زمان​ خانواده‌اش، بلکه در میانِ عمومِ مردم نیز به اوج می‌رساند. از طرفِ دیگر، به‌ندرت پیش می‌آمد کاری‌می‌رسید​ را به عهده بگیرد، زیرا هرچه مسئولیت‌های بیشتری می‌پذیرفت، زمانِ کمتری برای بی‌نقص انجام دادنِ هرکدام داشت.

برای این عروسیِ پیشِ رو، او دقیقاً از همان لحظه‌ای که خبرش را شنید، شروع به کار‌می‌رسید​ کرده بود. در واقع، برای اینکه بتواند کارش را به بهترین شکلِ ممکن انجام دهد، حتی از خانواده‌اش‌منظورتون​ خواسته بود پرونده‌ای پر از جزئیات دربارهٔ میخانهٔ نیمه‌شب تهیه کنند تا بتواند حسابی روی آن تحقیق کند.

به نظرِ خودش، شخصیتِ لکس را کاملاً تحلیل کرده بود و از نظرِ ذهنی خودش را مطابق با آن‌ابتدا​ آماده کرده بود تا بتوانند در رسیدن به نتیجه، بیشترین بازدهی را داشته باشند. اما از آرزوی مادرش برای‌محول​ اینکه آن دو عاشقِ هم شوند، هیچ‌چیز نمی‌دانست. هرچه باشد، ذهنِ تک‌بعدیِ او نمی‌توانست چند پروژه را هم‌زمان مدیریت کند.

اما از همان ابتدا، چوب لای چرخِ برنامه‌هایش رفته بود! این اش دیگر کی‌پروژه​ بود؟ از کجا پیدایش شده بود؟ در پرونده‌ای که جس خوانده بود، اثری از‌نبود​ او نبود! تازه، چرا به نظر می‌رسید لکس دارد مسئولیت‌هایش را به دیگران محول می‌کند؟

جس درحالی‌که با اش دست می‌داد، گفت: «باعثِ افتخاره.» اما بلافاصله رو‌ذهنِ​ به لکس کرد و پرسید: «وقتی می‌گید قراره از نزدیک با هم‌رفته​ کار کنیم، منظورتون اینه که خودتون کارای آماده‌سازیِ عروسی رو انجام نمی‌دید؟»

لکس لبخند زد. ازآنجاکه می‌دانست جولین دارد برایش نوعی تلهٔ عشقی پهن می‌کند، چرا باید آن‌قدر احمق می‌بود که همان‌جا‌دیگران​ بماند؟ البته که اولین کاری که کرد، گشتن دنبالِ کسی بود که جایش را بگیرد. اما او صرفاً از زیرِ کار‌نمی‌دید​ درنمی‌رفت؛ برای عروسی برنامه‌هایی بسیار بزرگ‌تر از آنچه کسی بداند در سر داشت، و فقط خودش می‌توانست آن‌ها را عملی کند.

لکس جواب داد: «هم آره هم نه. شما و اش روندِ عادیِ برنامه‌ها رو پیش می‌برید و بخشِ عمدهٔ کارها رو انجام می‌دید. اما این‌کجا​ به اون معنی نیست که من هیچ‌کاری نمی‌کنم. شاید ندونید، ولی من و پوارتی دوستانِ قدیمی هستیم، پس طبیعتاً من هم می‌خوام این عروسی محشر‌قراره​ از آب دربیاد. برای همین، من یه کارِ ویژه رو به عهده می‌گیرم که اگه توش موفق بشم، این عروسی رو یه سطح بالاتر می‌بره.»

جس با شک‌وتردید نگاهش کرد، اما لکس صادق بود. از لحظه‌ای که این مأموریت‌پروژه​ را گرفته بود، مدام به این فکر می‌کرد که چطور می‌تواند آن را شایستهٔ‌نبود​ رتبهٔ اس‌اس‌اس‌پلاس کند. البته که داشتنِ نمایش‌های اغراق‌آمیز لازم بود، اما کافی به نظر نمی‌رسید.

لکس در تکمیلِ مأموریت‌ها با رتبه‌های بسیار بالا کمی تجربه داشت، اما هر بار این موضوع‌پروژه​ بیشتر به شانس ربط داشت تا عملکردِ خودش. چه پیداشدنِ سروکلهٔ دو نیمه‌سرورِ دائو بود و‌چرا​ چه یک سرورِ دائوی واقعی، هیچ‌کدام چیزی نبود که بتواند پیش‌بینی کند یا برایش برنامه‌ریزی کرده باشد.

اما این تجربه‌ها چیزی به او آموخته بود. با اینکه مأموریت‌هایش تصادفی به نظر‌تازه​ می‌رسیدند، اما در نهایت همگی به مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب ربط داشتند. برای یک مهمان‌خانه، یکی‌بلافاصله​ از مایه‌های افتخار این بود که مهمانانی مهم یا قدرتمند در آن حضور پیدا کنند.

احتمالاً لایه‌های بیشتری در تعیینِ رتبهٔ مأموریتِ او دخیل بودند، اما نمی‌شد انکار کرد‌نمی‌توانست​ که این یکی از مهم‌ترین‌هایشان بود. به‌همین‌خاطر، لکس در این فکر بود که چه‌خوانده​ کسی را می‌تواند دعوت کند تا این عروسی به بهترین یا معتبرترین مراسم تبدیل شود.

در ابتدا فکر می‌کرد ایجیس برای این کار کافی است، اما حالا ایدهٔ بهتری داشت. خودِ قلمرو در حالِ نابودی بود. اگر لکس می‌توانست‌پیدایش​ به‌موقع به نژادِ بلور برسد و آن‌ها را از اتفاقاتی که در حالِ وقوع بود قانع کند، می‌توانست از تجربهٔ فراوانش در بازی دادنِ...‌قراره​ اِهم، منظورش تجربهٔ فراوانش در متقاعد کردنِ آدم‌ها بود، استفاده کند تا کاری کند نژادِ بلور با این عروسی مثلِ یک‌جور کنفرانس برخورد کنند.

اگر یک عروسیِ ساده بین دو نجیب‌زادهٔ انسانی‌شوند​ به دعوت از رهبرانِ تمامِ کشورهای این قلمرو ختم‌هم‌زمان​ می‌شد، از نظرِ او عروسیِ بی‌نظیری به حساب می‌آمد.

نمی‌دانست چنین چیزی کافی خواهد بود یا‌رفته​ اصلاً می‌تواند از پسش بربیاید یا نه،‌تازه​ اما فعلاً این بهترین نقشه‌ای بود که داشت.

جس سعی کرد از لکس بپرسد چه نقشه‌ای دارد و متقاعدش کند که دوباره برنامه‌ریزی را به عهده بگیرد، اما لکس‌لای​ گوشش بدهکار نبود. ازآنجاکه در هر صورت قصدِ رفتن داشت، فقط در قالبِ آواتارش در اینجا حضور می‌یافت. بنابراین، فقط قصد‌گفت​ داشت به مواردِ اضطراری رسیدگی کرده و آن‌ها را حل‌وفصل کند. تمامِ تمرکزِ شخصی‌اش روی رسیدن به امپراتوریِ بلور معطوف می‌شد.

امیدوار بود وقتِ کافی داشته باشد تا‌هیچ‌چیز​ خودش را به آنجا برساند، جلسه را‌پروژه​ با همه ترتیب دهد و به‌موقع هم برگردد.

روزِ بعد، یا بهتر است بگوییم ۲۴ ساعت بعد، چون‌نمی‌دانست​ مفهومِ شب و روز در اینجا حسابی به هم ریخته بود،‌لای​ برترام به مهمان‌خانه برگشت و طوماری چرمی به دستِ لکس داد.

وقتی به لکس گفته بودند قرار است نقشه‌ای به دستش برسد، اصلاً انتظارِ چنین چیزی را نداشت، اما‌دارد​ چاره‌ای نبود و باید با همین سر می‌کرد. «نقشه» به‌جای آنکه جزئیاتِ کلِ منطقه و نواحیِ اطراف را نشان‌خودتون​ دهد، تنها مسیری را با استفاده از عوارضِ طبیعیِ برجسته به‌عنوان نشانگر مشخص کرده بود. همین باید کفایت می‌کرد.

لکس با در دست داشتنِ همه‌چیز، از بابیلون راه افتاد‌نمی‌دانست​ و حواسش بود که حینِ رفتن کسی او را نبیند.‌چوب​ هرچه باشد، قرار بود تمامِ این مدت داخلِ میخانه مانده باشد.

پس از ۶ ساعت دویدنِ بی‌وقفه با بیشترین سرعت، لکس بالاخره ایستاد و نقشه را بیرون آورد.‌ابتدا​ خوشبختانه نقشه علاوه بر نشانگرهای بصری، هاله‌ها و نشانگرهای روحی را هم ثبت کرده بود که لکس‌مسئولیت‌هایش​ می‌توانست با استفاده از حسِّ روحی و شهودش آن‌ها را ردیابی کند. یا حتی بهتر از آن...

فنریر را که خواب بود احضار، و‌عاشقِ​ توله‌گرگ را بیدار کرد. پشتش سوار شد‌نمی‌توانست​ و نقشه را جلو برد تا بویش بکشد.

لکس به گرگِ کوچکِ هیجان‌زده گفت: «این هاله‌ها رو دنبال کن. به‌اثری​ چشمِ... یه پیاده‌رویِ طولانی بهش نگاه کن، توی یه پارکِ بی‌انتها که پر‌گفت​ از هیولاها و خطراتِ ناشناخته‌ست. ضمناً وقتمون هم کمه، پس بهتره تند بدوی.»

فنریر از شدتِ هیجان زوزه‌ای کشید و‌عاشقِ​ دوید! هر کلمه‌ای که لکس می‌گفت، او‌نمی‌توانست​ را بیشتر از کلمهٔ قبلی به وجد می‌آورد!

سفینه‌ای تک‌وتنها در فضا پیش می‌رفت و کاری به سفینه‌های بسیار بزرگ‌ترِ اطرافش نداشت. هر جبههٔ نبرد با فوگان‌ها از بسیاری جهات‌چرخِ​ متفاوت بود. جبههٔ نبردی که الکساندر در آن جنگیده بود، ساختگی بود و شبیهِ دشتی بی‌انتها به نظر می‌رسید. اما این یکی‌افتخاره​ که گردانِ نیمه‌شب داشت به آنجا برده می‌شد، شاملِ منطقهٔ غیرمعمولی از فضا بود که ابری کیهانی آن را در بر می‌گرفت.

ابرهای کیهانیِ معمولی مناطقِ وسیعی از فضا بودند که گاز، غبار و ذراتِ کوچکِ دیگر را در خود داشتند و همین‌محول​ به آن‌ها ظاهرِ یک ابر را می‌بخشید. اما این یکی نه‌تنها صدها سیارهٔ یاغی در خود داشت، بلکه جریان‌هایی از انرژیِ‌لبخند​ آشوب نیز در آن در حرکت بود؛ شکلی از انرژیِ روحیِ به‌شدت متمرکز که حتی جاودانه‌های معمولی هم تابِ تحملش را نداشتند.

تداخلِ انرژیِ آشوب باعث شده بود محتوای واقعیِ‌شوند​ این ابرِ کیهانی میلیون‌ها سال پنهان بماند و‌پروژه​ به بستری برای زادوولدِ نیروهای فوگان تبدیل شود.

وقتی بالاخره کشف شد، طبیعتاً آماجِ حمله‌ای همه‌جانبه‌نمی‌دانست​ قرار گرفت. سیارهٔ یاغی‌ای که گردانِ نیمه‌شب داشتند به‌ابتدا​ آنجا می‌رفتند، سیاره‌ای به‌شدت ناپایدار، اما فوق‌العاده مهم بود!

طبقِ اطلاعاتی که به لوتر داده بودند، این سیاره منابعِ بسیار ارزشمندی داشت که به‌سختی در کلِ کهکشان‌ها پیدا می‌شد؛ بنابراین، به دست گرفتنِ کنترلِ سیاره‌پیدایش​ بالاترین اولویت را داشت. با این حال، هستهٔ سیاره ناپایدار بود و نمی‌توانست مبارزهٔ میانِ تزکیه‌گرانِ سطحِ بالاتر را تاب بیاورد. علاوه بر این، بمبارانِ آن از‌اینه​ فضا نیز کاملاً منتفی بود، چرا که این کار نه‌تنها خطرِ بی‌ثباتیِ بیشترِ آن را به همراه داشت، بلکه ممکن بود منابع را نیز از بین ببرد.

مردی که اطلاعات را به لوتر می‌داد، کاملاً روشن کرد که برای رهبرانِ این جنگ، آن منابع بسیار ارزشمندتر از جانِ‌محول​ همهٔ آن‌هاست، پس بهتر است عملکردِ خوبی داشته باشد. دلیلِ اینکه برای اولین مأموریتشان به چنین مکانِ مهمی فرستاده می‌شدند، رتبه‌لبخند​ و عملکردِ عالی‌شان بود. انگار... گردان پیش از آنکه حتی پایش به میدانِ نبرد باز شود، برای خودش شهرتی دست‌وپا کرده بود.

البته برای لوتر، هیچ‌کدامِ این‌ها اهمیتی نداشت. او به اهداف‌نمی‌دانست​ و دلایلِ مافوق‌هایش کاملاً بی‌تفاوت بود. اصلاً برایش مهم نبود. تنها‌لای​ هدفش این بود که مطمئن شود هیچ‌کس از مهمان‌خانه کشته نمی‌شود.

وقتی سفینه به سیاره نزدیک شد، لوتر از یکی‌باشد​ از صفحه‌های نمایشی که فضای بیرون را نشان می‌داد‌چوب​ به آن نگاه کرد و سپس رو به همرزمانش چرخید.

«یه بار، وقتی داشتم با یکی‌آرزوی​ از قدیمی‌ترین مهمانانِ مهمان‌خانه حرف می‌زدم،‌ذهنِ​ شنیدم که حرفِ خیلی عمیقی زد.»

لوتر صدایش را بالا نبرد، اما‌برنامه‌هایش​ صدایش به گوشِ همهٔ افرادِ حاضر در‌نبود​ اتاق رسید و توجهشان را جلب کرد.

«گفت بهترین دفاع، بهترین راه واسه محافظت‌عاشقِ​ از خودت، اینه که دشمنات رو قبل‌نمی‌توانست​ از اینکه فرصتِ حمله پیدا کنن بکشی.»

مکثی کرد‌باشند​ و به «سربازانِ»‌عاشقِ​ مهمان‌خانه چشم دوخت.

«توی یک ماه، می‌خوام سیاره از‌آرزوی​ وجودِ همهٔ دشمنا پاک بشه. این می‌شه‌تک‌بعدیِ​ دست‌گرمیِ ما واسه این جنگ. بزن بریم.»

ناولها | novelha.net