چپتر 1542: حل کردنِ مشکلاتِ کوچک
0لکس بهقدری در انجامِ همزمانِ چند کار مهارت به خرج میدادشده که یکی از پربازدهترین دورانِ حضورش در مهمانخانه را سپری میکرد. دربزرگ واقع، تازه فهمید که باید از همان اول همین کار را میکرد.
تقسیم کردنِ ذهنش و انجامِ چندین کارِ مختلف با استفاده از آواتارهادردسرهای یا بدلهای ضعیف، عملاً هیچ فشاری به او نمیآورد، اما دستاوردش چشمگیرپالادینها بود. بهعنوانِ مهمانخانهدار، بیوقفه با بسیاری از کارمندان جلسههای دونفره برگزار میکرد.
بسیاری از آنها از همان ابتدا در مهمانخانه بودند و دیدارِ دوبارهشان فرصتی بود تا هیبتِ مهمانخانهدار را در دلشانعملیاتیشان تازه کند. اما شمارِ بسیار بیشتری از آنها هرگز مهمانخانهدار را از نزدیک ندیده بودند. با وجودِ صدها هزار کارمندبرخلافِ در مهمانخانه که میلیونها مهمان را مدیریت میکردند، بدیهی بود که برقراریِ ارتباط با همهٔ آنها در مدتی کوتاه غیرممکن است.
اما حالا، لکس با دعوت کردنِ تکتکشان، داشت رفتهرفته این رابطه را میانِهرگز آنها و مهمانخانهدار شکل میداد. همچنین یا آنها را برای کارهایشان تا بهارتباط اینجا تحسین میکرد، یا راهنماییشان میکرد که چطور میتوانند کارها را بهتر انجام دهند.
هرچند چنین تعاملِ هدفمندی برای کارمندانی که با سیستم ساخته شده بودند ضرورتی نداشت، اما لکس مدتهاسالها بود که دیگر از سیستم کارمند نمیساخت. سالها بود که کارمندانِ طبیعیِ بیشتری استخدام میکرد، و هرچند بیشترِدیپلو دردسرهای بزرگ زیرِ سرِ همینها بود، اما تفاوتشان با کارمندانِ سیستمی تقریباً در همان نگاهِ اول حس میشد.
درست مثلِ پالادینها و دیپلو که پایگاههای عملیاتیشان را داخلِ مهمانخانه برپا کرده بودند، قبیلهایسرِ از الفها هم کموبیش بهطورِ کامل به مهمانخانه نقلمکان کرده بودند. آنها هزینههایشان را باکرده کار در اتاقِ گیلد و بعدها با پیوستنِ شمارِ زیادی از اعضایشان به مهمانخانه تأمین میکردند.
تاریخچهشان غمانگیز بود. برخلافِ بیشترِ همنوعانشان، نه عاشقِ طبیعت بودند و نه خاصیتِ قدرتمندی در ارتباط با چیزهای طبیعی داشتند. در عوض،برپا اشتیاقشان به فناوری چنان شدید بود که عملاً آن را میپرستیدند. پیش از آمدن به مهمانخانه بیشتر زندگیِ چادرنشینی داشتند، اما بهخاصیتِ محضِ اینکه پایشان به مهمانخانه رسید و آن سفینهٔ فضاییِ پرنده و غولآسا را دیدند، اینجا را به خانهٔ خود تبدیل کردند.
تا به اینجا، هیچکدام از اینها مشکلی ایجاد نکرده بود. بهعنوانِ کارمند، ماهر و مطیع بودند و برای دفاع از خودشان هم قدرتِمیکردند کافی داشتند. با پیوستن به مهمانخانه، بیدرنگ قدرتِ آن را بالا بردند و تنوعی هم به آن بخشیدند. هرچند بیشترِ اعضای قویترشان در عالمِچطور نوزادِ روح بودند، اما شماری از آنها در عالمِ جاودانِ زمینی قرار داشتند که در آن زمان، تقویتِ بزرگی برای مهمانخانه به شمار میرفت.
مشکلِ تازهای که لکس پیش از بزرگشدنش متوجه آن شده بود، این بودنداشت که هرچه در مهمانخانه احساسِ راحتیِ بیشتری میکردند و شخصیتِ مطیع و ترسانِ گذشتهشانتفاوتشان را — که حاصلِ یک عمر فرار بود — کنار میگذاشتند، رفتهرفته پرخاشگرتر میشدند.
ترسی که مدتها قبیلهشان را در چنگالِ خود گرفته بود، حالا داشت آرامآرام به نفرتسرِ و خشم تبدیل میشد. با این حس که حالا در محیطی امن جا افتادهاند وکرده حامیِ خوبی برای خود پیدا کردهاند، در افکار و اعمالشان جسارتِ بیشتری به خرج میدادند.
رشد و تغییر اجتنابناپذیر بود، اما او بهعنوانِ مهمانخانهدار باید مطمئن میشد کارمندانش میفهمند حق ندارند با مهمانها تبعیضآمیز رفتار کنند!داخلِ برای آن دسته از افرادِ قبیلهشان که کارمند نشده بودند کاری از دستش برنمیآمد، اما آنها هم باید میفهمیدند که داشتنِعاشقِ خواهر و برادر، پدر و مادر یا دوستانی در میانِ کارکنانِ مهمانخانه، به آنها اجازه نمیدهد قوانینِ مهمانخانه را زیر پا بگذارند.
خوشبختانه، از آنجا که لکس این مشکل را پیش از آنکه بهبیشتری بحرانی جدی تبدیل شود تشخیص داده بود، یک دیدارِ خصوصی بینِ مهمانخانهداربدیهی و کارمندانِ آن قبیله کافی بود تا غرورِ فزایندهشان را مهار کند.
یکی از پیامدهای خوبِ حضورِ الفها این بود که تواناییِ مهمانخانه در ساختِ تجهیزاتِ پیشرفته یا کار با ماشینآلاتِطبیعیِ پیچیده چندین برابر شده بود. زئون، پالایشگرِ دریک که در ساختِ فناوریِ روحی نابغه بود، پس از تعامل باداخلِ الفها پیشرفتِ چشمگیری کرده بود و آنها از همین حالا داشتند روی ساختِ سفینههای فضاییِ اختصاصیِ مهمانخانه کار میکردند.
درست مثلِ ماجرای الفها، نشانههایی از مشکلاتِ نوپا در گوشهوکنارِ مهمانخانه بهدردسرهای چشم میخورد. هنوز هیچکدامشان خیلی جدی نبودند، اما اگر به حالِ خود رهادیپلو میشدند، این پتانسیل را داشتند که در آینده دردسرهای بزرگی به بار بیاورند.
یکی از این مشکلاتِ احتمالی، تراکمِ بالای دیوها در مهمانخانه بود. آنها با اختلاف،میشد محترمترین و قانونمدارترین مهمانانی بودند که لکس تا به حال در مهمانخانه داشت. مؤدبکامل و دوستانه رفتار میکردند و به ایجادِ محیطی هماهنگ و آرام در مهمانخانه کمک میکردند.
اما پشتِ این ظاهرِ دوستانهشان، انگیزهٔ پنهانی نهفته بودکند که چهبسا بسیار شوم بود. متأسفانه لکس برای اینهزار یکی هیچ راهحلی نمیدید. آخر آنها هرگز قانونی را نمیشکستند.
درست همانطور که مهمانخانه پتانسیلِ اتصال به هر نقطهای از جهان را داشت، قلمروی گارویتز هم به دیوها اجازهطبیعیِ میداد به هر جایی که احضار میشدند، آنی منتقل شوند. دیوها با بهرهگیری از شهرتِ مثبتشان در مهمانخانه، اغلب بابرپا مهمانانِ مختلف معامله میکردند و آرایهها یا تشریفاتِ لازم برای احضارشان در سیاراتِ مادریِ مهمانها را به آنها آموزش میدادند.
مسئله این بود که دیوها پس از احضار شدن، مشکلی ایجادبیشترِ نمیکردند یا آشوب به پا نمیکردند. نه، آنها تجارت میکردند. هر کسمثلِ که احضارشان میکرد، اغلب به خواستهاش میرسید و از معاملهاش راضی بود.
اما اغلب، دلیلش اینبیشترِ بود که ارزشِ واقعیِ چیزیهمینها را که پیشکش میکردند، نمیدانستند.
با توجه به اینکه این یک تجارتِ توافقی بود کهشمارِ بهطورِ قانونی بیرون از مهمانخانه انجام میشد، لکس هیچ بهانهایمیلیونها برای متوقف کردنش نداشت. در واقع به هیچکس هم آسیبی نمیرسید.
مشکلی که لکس متوجهش شد این بود کهکارمندانی نفوذِ دیوها در قلمروی خاستگاه در نتیجهٔ ایننمیساخت کار با سرعتی تصاعدی در حالِ رشد بود.
او مطمئن نبود این موضوع چه نوع مشکلی میتواند ایجاد کند، اما بابزرگ وجودِ تمامِ خوشروییشان، لکس هرگز فراموش نکرده بود که دیوها از انسانها برایپایگاههای پرورشِ اهریمنهایشان استفاده میکردند. آنها آنقدرها هم که به نظر میرسیدند بیآزار نبودند.
متأسفانه در حالِ حاضر، تنهادردسرهای کاری که از دستش برمیآمد اینسیستمی بود که حواسش به آنها باشد.