چپتر 1382: درختانِ آسمان
0با فرو رفتنِ بذر در خاک، لکس قولنجِ گردنش را شکست وهمین تمرکزش را جمع کرد. دیگر جای هیچ خطایی نبود. خوشبختانه، غریزهاش بهنوعی بااثراتش اطلاعاتی که دربارهٔ پرورشِ درخت خوانده بود همگام شد و بینقص هدایتش کرد.
انرژیِ روحیاش را به شکلِ رشتههای کوچکِ بیشماری درآورداولیهاش و آنها را به درونِ خاک سرازیر کرد تا آرامهرچند از میانِ گلولای به سمتِ بذری که پایین میرفت بخزند.
مانعی که تا پیش از آن نامرئی بود، ناگهان روی پوستهٔ بذر پدیدار شد، پوشیده از نویسههای عجیبوغریبِنمیدانست گوناگون. این مانع همان پوستهٔ خلأِ بذر بود؛ سپری محافظ برای در امان ماندنِ بذر از تشعشعاتِ کیهانیِشبیهسازیِ فضا. تنها در شرایطی بسیار خاص میشکست تا بذر در زمانِ شکافتن، بهینهترین شرایط را برای رشد داشته باشد.
لکس مانع را نمیشکست، بلکه انرژیِ یکتاییمراحلِ را که مانع از آن ساخته شدهداده بود، به درونِ خودِ بذر پخش میکرد.
یکی از دلایلی که لکس درختِ سکویای خلأ را برای میخانهٔنخواهد بعدیاش انتخاب کرد، مقاومتِ ذاتیِ آن بود. پس از رشد میتوانست تقریباًراههایی هر محیطِ طبیعیای را تاب بیاورد و در هر شرایطی رشد کند.
تنها در مراحلِ اولیهاش حساس و آسیبپذیر بود. لاکپشت راهی برای پرورشِ درخت به اوداده یاد داده بود تا آن را به درخت سکویای تثبیت خلأ جهش دهد. هرچند لکسشرایطِ تفاوتِ این دو را دقیق نمیدانست، اما مطمئن بود که درختِ جدید ضعیفتر نخواهد بود.
به همین دلیل، یکی از شرایطِ رشدِ طبیعیاش گذراندنِ چند قرن در خلأجهش بود. این تنها محیطی بود که لکس نمیتوانست بازسازیاش کند، اما راههایی برایشرایطِ شبیهسازیِ اثراتش وجود داشت، مانندِ استفاده از انرژیِ طبیعیِ خلأ در مانعِ محافظ.
لکس انرژیاش را به چشمِ راستش هدایت کرد و آرایههای کوچکِ بیشماریراهی روی خاک شکل گرفتند؛ گاهی به آن آب میدادند، گاهی با آذرخشجدید به خاک ضربه میزدند و گاهی فقط نسیمِ ملایمی روی آن میوزیدند.
مدتی به نظر میرسید لکس فقط دارد انرژیاش را بیهیچ اثرینخواهد به درونِ خاک پمپاژ میکند، اما بهمحضِ اینکه مانعِ روی بذربازسازیاش واقعاً شروع به حلشدن کرد، طوفانی در آن محدوده وزیدن گرفت.
انرژیِ روحی از همهجا به درونِ خاک سرازیر شد، انگار گردبادی بالای سرش بود کهداده بهسرعت تمامِ انرژیِ اطراف را به درون میکشید. لکس هم شروع به رها کردنِ برخیشرایطِ از موادی کرد که جمعآوری کرده بود، تا همراه با انرژی به پایین کشیده شوند.
اما طوفانِ انرژی تازه آغازِ ماجرا بود. همراه با وزشِ بادها، ابرها نیز آمدند و درست بالای سرِ لکساما جمع شدند؛ آنقدر جمع شدند که تمامِ منطقه در تاریکی فرو رفت. سپس آذرخش درخشید و به دنبالش رعدوبرقیوجود خروشان درگرفت. بادها چنان به لکس میکوبیدند که گویی رقبایی کینهتوزند و باران همچون آتشِ توپخانه بر سرش میبارید.
قدرتِ هر قطره چنان عظیم بود که میتوانست یکحساس انسانِ فانیِ معمولی را از پای درآورد. دلیلش این بودتفاوتِ که آنچه میبارید آب نبود، بلکه جوهرهٔ انرژیِ روحی بود!
این مایع روی زمین جمع نمیشد و هیچچیز هم با تماسنخواهد با آن خیس نمیشد. تمامِ آن به درونِ خاک مکیده میشد وراههایی زمین را تغذیه میکرد، در حالی که بیشترش به سمتِ بذر میرفت.
بذری که جوانهزدنش معمولاً صدها یا حتیکند هزاران سال زمان میبرد، ناگهان شکافت ویاد شاخهٔ کوچکِ تنهایی از آن بیرون زد.
آرایهٔ دورِ بذر ناگهان فعال شد و با سرازیر شدنِ انرژیهایداده گوناگون به درونِ بذر، تمامِ طوفان به گردبادی درست در بالایضعیفتر آن تبدیل شد و شاخه را وادار به رشدِ سریع کرد.
اما در حالی که لکس برخی از انرژیها را در قالبِ موادِ بیشماری آماده کردهتثبیت بود، بخشی از آن باید از خودِ زمین تأمین میشد. تا شعاعِ ۵۰۰ مایلیِ بذر، تمامِطبیعیاش حیاتِ گیاهی رو به ضعف گذاشت، انگار نیمی از قدرت و سرزندگیشان را بهعنوانِ خراج میپرداختند.
از میانِ کانالهای رودخانهای که لکس حفراما کرده بود، جوهرهای آبی و اثیری که ازرشدِ تمامِ حیات جمع شده بود، به جریان افتاد.
هرچند حیوانات و حشرات به شکلِ گیاهان تحتتأثیر قرار نمیگرفتند،حساس اما حشرهٔ خاصی بود که اثر پذیرفت. کفشدوزکی تنها بود کهدقیق جفتش پیشتر مرده بود و در کلِ هستی یکهوتنه مانده بود.
حس کرد اتفاقِ خاصی در جریان است و بیحال و بیهدف، تصمیمتثبیت گرفت انرژیاش را به هر آنچه در حالِ وقوع بود ببخشد. برای کسیدلیل که زندگیِ بیهودهای دارد، حتی یک هدفِ ضعیف هم بهتر از بیهدفی است.
با این حال کفشدوزک چنان ضعیف بود که وقتیحساس انرژیاش را بخشید، همراهِ دیگر انرژیهای جاری در زمینهرچند جارو شد و به مرکزِ این اتفاقات نزدیکتر گشت.
اما همانطور که انرژیها شروع به تغذیهٔ شاخهٔ روییده از بذرنخواهد کردند، بذر همچنان عمیقتر در زمین فرو میرفت. به نظر میرسیدبازسازیاش هیچ امیدی نیست که شاخه به این زودیها به سطحِ زمین برسد.
در این لحظه، لکس مرحلهٔ بعدیِ پرورشِ درخت را آغاز کرد. اولاکپشت از درونِ انگشترِ فضاییاش شیشهای از عسلِ غبارِ ستاره بیرون کشید؛ نوعیمطمئن عسلِ خاص که زنبورهایش بهجای شهد، غبارِ ستارههای فعال را جمع میکردند.
این شیءِ خاص، شیئی در سطحِ کیهانی بود و آنقدر داغ بود که لمسش حتیهرچند پوستِ لکس را هم میسوزاند. اما برای گیاهان حکمِ استروئیدِ تزکیهگرها را داشت! جوانهای که رشدشقرن متوقف شده بود، ناگهان مثل تیر از دلِ خاک بیرون زد و بهسمتِ عسل قد کشید.
دقیقاً در همان لحظهای که جوانه خاک را شکافت و به عسل رسید، رودِ انرژیِتثبیت حیاتیِ اهدایی از گیاهانِ اطراف به آن رسید و نگذاشت بهخاطرِ رشدِ سریعش آسیب ببیند،رشدِ و کمک کرد تا بر ضعفی که در غیر این صورت در پی میآمد غلبه کند.
در این لحظه، لکس ناراکا را بیرون کشید، آن را با حسِّ روحیاش پوشاند و با فعال کردنِ باورش،قرن دست به دستکاریِ قوانینِ اطراف زد. زمین تغییری نکرد، آسمان عوض نشد، مکان همان بود، اما با این حالگرفتند انگار همهچیز به خلأِ فضا منتقل شده بود؛ فضایی پر از تشعشعاتِ خطرناکِ هستی و انرژیهای وحشی و پرآشوب.
اما جوانه بهجای اینکهطبیعیای از این محیطِ سخت آسیباولیهاش ببیند، انگار بیشتر تغذیه میشد.
زمین که بهخاطرِ ابرها در تاریکی فرو رفته بود، ناگهان چند نقطهٔ کوچکِ نورانیدهد به خود گرفت، گویی در دوردستها، مثل ستارههایی در فاصلهٔ میلیونها سالِ نوری. اینطبیعیاش توهمی بود که از تغییراتِ حاصل از دستکاریِ قوانین به دستِ لکس نشئت میگرفت.
لکس که تماموکمال روی کارش تمرکز کرده بود، متوجه نشد که خودِراهی قوانینِ قلمروی نیمهشب به تکاپو افتادهاند. آنها تا حدی، بهخاطرِ غیبتِ لحظهایِجدید سیستمِ مهمانخانهٔ نیمهشب که حکمِ هستهٔ اصلیِ قلمرو را داشت، فاسد شده بودند.
اما در این لحظه، با رشدِ درخت سکویای تثبیت خلأ ونخواهد فرورفتنِ ریشههایش در خاک، آنها چیزی فراتر از زمین را لمسبازسازیاش کردند. در عوض، تا عمقِ قوانینِ بنیادینِ خودِ قلمرو پایین رفتند.
از آنجا که قوانینِ قلمروی نیمهشب از قبل بسیار با درختان سازگار بودند، درخت سکویایداده تثبیت خلأ با لمسِ آنها به هیچ مقاومتی برنخورد. در عوض، قوانین شروع به تغذیهٔ خودِرشدِ درخت کردند، و در همین حین، درخت نیز برازندهٔ نامش، اثری تثبیتکننده بر قوانینِ قلمرو گذاشت.
رشدِ یک قلمرو سریع نبود و نه تنها از زمان، بلکه از رویدادهایی که درهرچند خودِ قلمرو رخ میداد نیز تأثیر میپذیرفت. هرچه رویداد بزرگتر و عظیمتر بود، ظرفیتِ قلمروچند برای پشتیبانی از موجوداتِ بزرگتر و قویتر بیشتر میشد. همزمان، قوانینِ قلمرو نیز متنوعتر میشدند.
تنوعِ کمتر یا بیشتر، نه خوب بود و نه بد. هر وضعیتی برای قلمروی خودش منحصربهفرد بود. تحتِ تأثیرِ درخت، قوانینِ قلمرو خیلی زودتر از آنچه باید، شروع به تثبیترشدِ کردند. آنها قرار بود انعطافپذیر باشند تا با تغییراتی که پس از مصرفشدنِ دریای هستی در قلمرو رخ میداد، سازگار شوند. اما با تثبیتِ قوانین، آن انعطافپذیری رفتهرفته از بیننسیمِ رفت. اما حالا مشکل این بود که دیگر راهی برای شکلدادن به دریای هستی وجود نداشت، زیرا این دریا بهطورِ طبیعی از انرژیهای تولیدشده در زمانِ تولدِ قلمرو شکل میگرفت.
با این حال، درحالیکه این مشکلِ جدید خود را نشان میداد،نخواهد مشکلاتِ قدیمی رو به نابودی رفتند. بیثباتیِ قوانینِ قلمرو تحتِ تأثیرِبازسازیاش تثبیتکنندهٔ درخت از بین رفت و قلمرو شروع به تقویتِ خود کرد.
لکس که تماموکمال غرقِ کارش بود، نه متوجهِ تغییرات شد و نه اعلانهای سیستمیاد را خواند. اما لاکپشت... همان لاکپشتِ بازیگوش که داشت به نهالِ درختِ بودی که مخفیانهدلیل به دست آورده بود نگاه میکرد، تغییراتِ قلمرو را حس کرد و نیشش باز شد.
لاکپشت تصمیمش را گرفته بود.اولیهاش میخواست با ترکیبِ تمامِ درختانِیاد مقدس، باشکوهترین بهشتِ ممکن را بسازد.
حالا نهالهای درختِ بودی و درختِ آسمانی را در دست داشت،لاکپشت اما هنوز بسیاری از آنها دور از دسترسش بودند. اما بهزودیاما نهالِ درختِ عدن و نهالِ ایگدراسیل را هم به دست میآورد.
سپس، باید راهی پیدا میکرد تا نهالهای درختِمطمئن جهان، درختِ زندگی، ایرمینسول، سروهای ایزدان، درختِ هلویطبیعیاش جاودانگی و درختِ جامبو را هم چنگ بیاورد.
بهمحضِ اینکه هر ده نهال را به دست میآورد، ساختِ بهشتِ نهایی راراهی آغاز میکرد و در آن بهشتِ نهایی، لاکپشت یک نهالِ گایا میکاشت —ضعیفتر نهالِ اولین درختِ هستی، سرچشمهٔ دائوی چوب، و یکی از قدرتمندترین موجوداتِ هستی.
آنوقت، باغِ خوبیکند میداشت. لاکپشت باحساس خودش ریزریز خندید.