چپتر 1305: قلمروی اوریون
0تا جایی که لکس به یاد میآورد، نورا هواگن زنِ بهشدت کارآفرینیتویی بود. با وجود اینکه خودش ارتباطِ بسیار محدودی با او داشت، اما نوراعالمِ مادرِ کوئنهیلد بود، برای همین لکس چیزهای زیادی دربارهاش از کوئنهیلد شنیده بود.
با توجه به اینکه لکس نقشِ کلیدی در کمک به کوئنهیلد برای به دست گرفتنِ کنترلِ یک قلمروی کوچکهفت داشت، رابطهشان بد نبود. همچنین، وقتی کوئنهیلد داستانهایی از مادرش برایش تعریف میکرد که چطور جرئت کرده بود حتیدربارهٔ بر سرِ ازدواج و فرزندآوری با شاه مذاکره کند تا به خواستههایش برسد، لکس چارهای جز تحسینِ او نداشت.
از یک زاویه، شاید میشد نورا را بهخاطرِ معاملهٔ ازدواج در ازای منابع تحقیر کرد، اما در حقیقت قوییاری شدن اصلاً آسان نبود، بهخصوص وقتی هیچ فردِ قویتری هوایت را نداشت. در چنین شرایطی، به دست آوردنِ منابعصفر با روشهای شخصی کاملاً موجه بود. گذشته از این، او با کوئنهیلد رفتارِ خوبی داشت، پس نمیتوانست آدمِ بدی باشد.
شاید این بهترین معیاراست برای قضاوتِ یک نفرچند نبود، اما کفایت میکرد.
جاودانههایی که دورِ لکس را گرفته بودند، از اینکهاست او زن را میشناسد جا خوردند و وقتی بهمیگذشت نورا نگاه کردند، دیدند چهرهاش غرق در ناباوری است.
نورا با تردید پرسید: «لکس... تویی؟» چند سال از آخرین باری که لکس را دیده بود میگذشت؟ ششمیگذشت سال؟ هفت سال؟ چطور توانسته بود در این مدتِ کوتاه، از یک تزکیهگرِ سادهٔ عالمِ بنیان به یکدلیلِ جاودانه تبدیل شود؟ تازه، با وجود اینکه هالهاش را پس کشیده بود، نورا میفهمید که او اصلاً ضعیف نیست.
دلیلِ اینکه حافظهاش دربارهٔ آخرین دیدارشان یاری نمیکرد، این بود کهکشیده با نگاه به لکس میفهمید او سالهای بسیار بیشتری را نسبت بهنسبت خودش تجربه کرده است؛ چیزی که اصلاً منطقی نبود. مگر اینکه... ونتورا!
لکس پرسید: «بلهناباوری ارشد، خیلی وقتهپرسید گذشته. حالِ کوئنهیلد چطوره؟»
«حالش خوبه. تزکیهاش رو از صفر وغرق تو مسیرِ راستین شروع کرد، برای همینسال پیشرفتش یکم کند شده، ولی در کل خوبه.»
مسیرِ راستین روشی بود که در آن انسانها انرژیِ روحی، تن و روحشان را همزمانآخرین با هم تزکیه میکردند. برای انسانهای معمولی، تزکیهٔ هر سه با هم بیش از حد دشوارهالهاش بود و رشدشان را محدود میکرد، برای همین معمولاً فقط به یکی دو مورد اکتفا میکردند.
اینکه تزکیهٔ تنها یک مورد نه فقط در قلمروی بلور،هالهاش بلکه در کلِ جهان به یک رویهٔ عادی تبدیل شدهنمیکرد بود، نشان میداد که نژادِ انسان در مجموع چقدر ضعیف است.
«از شنیدنش خوشحال شدم. لطفاً سلامم رو بهش برسونید. راستی، فکر میکنیددیده امکانش هست با شاه ملاقات کنم؟ من از راهِ دوری اومدم وشود مهمانی با خودم آوردم که فکر میکنم شاه خیلی مشتاقِ دیدنش باشه.»
نورا بهجای جوابِ مستقیمکردند پرسید: «چند وقته کهناباوری به قلمروی بلور برگشتی؟»
«همین تازگیها برگشتیم.»
«پس احتمالاً خبر نداری چه اتفاقاتی افتاده،تبدیل نه؟ اوضاع عوض شده. ملاقات با کورنلیوس...نیست میتونم درخواستِ ملاقات بدم و ببینم واکنشش چیه.»
لکس از پرسیدنِ مستقیم دربارهٔ آزمونِ ونتورا خودداری کرد. تاآخرین جایی که یادش میآمد، وضعیتِ قلمرو بهعنوانِ داراییِ ونتورا یک رازبنیان بود و فاش کردنِ بیاحتیاطِ اطلاعاتِ حساس، کمکی به اوضاع نمیکرد.
آنها صبورانه منتظر ماندند تا نورا پیامی برایناباوری شاه بفرستد. در تمامِ این مدت، کاساندرا ساکتباری ماند و فقط به آکادمیِ زیرِ پایشان نگاه کرد.
لکس با لبخندی حاکی از تجدیدِ خاطرات به او گفت: «اینجا یهتویی آکادمیه... اسمش آکادمیه. من یه مدت اینجا درس خوندم. سطحش واقعاً بالاسادهٔ بود و تهدیدِ همیشگیِ کریون باعث میشد همه همیشه سخت تلاش کنن.»
کاساندرا چیزیتزکیهگرِ نگفت و فقطبنیان سر تکان داد.
پس از انتظاری کوتاه، در حالی کهتویی لکس و کاساندرا همچنان در محاصرهٔ جاودانههایهفت بیشمار بودند، نورا سرانجام پاسخی دریافت کرد.
نورا ناگهان گفت: «کورنلیوس از هر دوی شما تو قلعهاش استقبال میکنه.» سپس دستش را تکان داد و از بقیه خواستمدتِ عقب بکشند و ادامه داد: «حالش چندان مساعد نیست. اخیراً تو خطِ مقدم به جونش سوءقصد شده. خیلی کم پیش میاد کسیبیشتری بتونه بهش صدمه بزنه، چه برسه به اینکه اینطور شدید زخمیش کنه. ضارب... از گنجینههای خاصی استفاده کرده که برای ما ناشناختهست.»
لکس میفهمید که نورا از گفتنِچهرهاش بعضی چیزها طفره میرود. انگار حتیتویی بینِ جاودانهها هم رازهای زیادی وجود داشت.
«ایگیس کجاست؟تزکیهگرِ اون همعالمِ تو خطِ مقدمه؟»
ایگیس ولیعهدِ ملتِ هام بود و استعدادی فراتر از حدِ تصور داشت. او تنها با چند سال تزکیه به عالمِعالمِ جاودانه رسید و از آنجا که هیچچیزِ چالشبرانگیزی پیدا نمیکرد، در نهایت از سرِ افسردگی به الکل پناه برد. تنها چالشِچیزی پیشِ رویش پدرش بود که آنقدر قوی بود که ایگیس هیچ امیدی برای پیروزی در برابرش نمیدید. وضعیتِ کاملاً مضحکی بود.
البته، خیلی وقت پیش بعد از یک دورهناباوری شستوشوی مغزیِ نامحسوس... نه، اِهم، بعد از یکباری دوره تشویقِ لکس، رفتارش را اصلاح کرده بود.
طولی نکشید که به داخلِ کاخ راهنمایی شدند و آنجا بود که لکس بیدرنگ بخشِ زیادی از احترامش به شاهتوانسته را از دست داد. لکس همیشه میدانست شاه همسران و فرزندانِ زیادی دارد. با در نظر گرفتنِ اینکه هرگز اهلِیاری زورگویی نبود و با جانودل به مردمش خدمت میکرد، لکس با خودش میگفت این فقط یک عیبِ کوچک به حساب میآید.
اما چرا تمامِ نگهبانانش زن بودند؟ ندیمهها و کارکنان هم همگی زن بودند! لعنت بر شیطان، والا اگر پای چندنمیکرد چهرهٔ سیاسی در ساختمان در میان نبود، عملاً تمامِ افرادِ آنجا زن بودند! با خودش گفت داشتنِ یک حرمسرای عظیمراستین برای یک پادشاه طبیعی است. حتی در زمین هم پادشاهانِ فانیِ ساده حرمسراهای عظیمی داشتند، چه برسد به دنیای تزکیه.
خیلی زود به اتاقی راهنمایی شدند که کورنلیوس در آن راحت روی مبلِ بزرگی نشسته بود و داشت چندسادهٔ بلورِ اطلاعاتی را بررسی میکرد. از نظرِ جسمی سالم به نظر میرسید. اما لکس که زمانِ زیادی را صرفِبیشتری یادگیریِ پزشکی و شفا کرده بود، در دم فهمید که آن مرد حتی ۲۰٪ از قدرتِ اوجش را هم ندارد!
انرژیِ روحیاش ضعیف شده بود، تنشچهرهاش نحیف به نظر میرسید و انگارتویی حتی روحش هم آسیب دیده بود.
کورنلیوس از جا برخاست و بیآنکهچهرهاش کمترین تعجبی از رشدِ سریعِ قدرتِ لکسچند بکند، گفت: «لکس! از دیدنِ دوبارهت خوشحالم!»
کورنلیوس از معدود کسانی بود که حامیِ لکس، یعنی مهمانخانهدار را هنگامِ بازدیدضعیف از قلمروی بلور دیده بود. با وجودِ چنین حامیِ قدرتمندی، کورنلیوس هیچ تعجبمنطقی نمیکرد اگر لکس تا همین الان هم از عالمِ جاودانِ زمینی عبور کرده باشد.
بهعنوانِ یکی از اعضایاست رسمیِ ونتورا، دیدگاه وچند تجربهاش کاملاً متفاوت بود.
نگاهِ کورنلیوس از لکس به کاساندرا چرخیدغرق و حتی در آن ضعفِ شدید همسال میتوانست بفهمد که با شخصِ سادهای روبهرو نیست.
لکس گفت: «من هم ازدیدند دیدنتون خوشحالم. امیدوارم این اومدنِتردید ناگهانیام باری روی دوشِ سلامتیتون نباشه.»
کورنلیوس شانهای بالا انداخت و گفت: «همینه کهشود هست. چند ماهی طول میکشه تا بتونم کاملاً بهبوددربارهٔ پیدا کنم. نمیتونم این مدت رو به بطالت بگذرونم.»
لکس به او گفت: «به چند دلیل میخواستم باهاتون دیدار کنم. یکیش اینه که مهمانخانهدار فکر میکرد شما و کاساندرا ممکنه ازجاودانه همصحبتی با همدیگه سود ببرید. اجازه بدید معرفی کنم؛ ایشون کاساندرا، معلمِ من هستن. کاساندرا، ایشون شاه کورنلیوس، حاکمِ این کشورن. درونتورا حالی که انسانها همهجایِ جهان در رنج و عذاباند، کورنلیوس در قلمروی بلور اونها رو به یکی از هفت نژادِ قدرتمند تبدیل کرده.»
کاساندرا بالاخره به حرف آمد و رو به شاه گفت: «دستاوردِ شما کاملاًچند تحسینبرانگیزه. میبینم که کیفیتِ فنونِ تزکیهای که مردم استفاده میکنن واقعاً بالاست. انگاربنیان حتی تزکیهٔ خودتون هم بهطورِ خاص برای کالبدتون طراحی شده. خودتون طراحیش کردین؟»
کورنلیوس حتی در آن وضعیتِ ضعف هم لبخندِ مطمئن و رفتارِ خونسردش راچند حفظ کرده بود، اما اصلاً کاساندرا را دستکم نگرفت. با شنیدنِ توصیهٔ مهمانخانهداربنیان و فهمیدنِ اینکه او معلمِ لکس است، با جدیتِ بیشتری با او برخورد کرد.
جواب داد: «کارِ خودم نیست، هرچند دقیقاً بر اساسِ نیازهای من طراحی شده. اون زمان که تو ونتورا دانشجو بودم، تو یه تورنمنت برنده شدمچیزی که پاداشِ بزرگی برام داشت. از همون پاداش استفاده کردم تا فنِ تزکیهام رو بهطورِ اختصاصی برام طراحی کنن. ازش الهام گرفتم تا فنونِ تزکیهٔروحشان مسیرِ راستین رو طوری طراحی کنم که تزکیه کردنش برای انسانها راحتتر باشه. هرچند تا موفقیت فاصلهٔ زیادی دارم، اما قدمهای بلندی تو تحقیقاتم برداشتم.»
کاساندرا گفت: «برای پیشبردنِ بحثمون، اجازه بدید اول کمی خودم رو معرفی کنم. این فقط یک کلون از منه کهعالمِ داره بهسرعت انرژی از دست میده، برای همین فرصتِ یه گفتوگوی طولانی رو ندارم، لطفاً من رو ببخشید. اما خیلی مشتاقمچیزی نظرتون رو دربارهٔ بعضی مسائل بدونم، چون مهمانخانهدار بهم توصیه کرد قبل از شکستنِ مرزِ بزرگِ بعدیام، با شما صحبت کنم.
اسمم کاساندراخوردند وانس اگنیوئه،کردند و من...»
پیش از آنکه حرفش را ادامهچهرهاش دهد، کورنلیوس با چهرهای غرق درتویی بهت و حیرت از جا پرید.
او ناگهان میانِ حرفِ کاساندرا پرید وتبدیل با صدای بلندی گفت: «شما... شما ازنیست نوادگانِ خاندانِ وانس اگنیو از قلمروی اوریون هستین؟»
لکس با دیدنِ این صحنه ابرویی بالا انداخت. چرا به نظر میرسید خاندانِ کاساندرا آدمهای کلهگندهایمدتِ هستند؟ البته از طرفی، بهعنوانِ نگهبانِ معبدِ روزهداری و کسی که خودش را قویترین انسان میدانست، منطقیدربارهٔ بود که پیشینهٔ خیرهکنندهای داشته باشد، هرچند لکس تا به حال به این موضوع فکر نکرده بود.