چپتر 1245: ستونِ سیاه
0این تغییر اصلاً نامحسوس نبود. آن یازده جاودانه با هم همکاریپیشتر میکردند تا در برابرِ حملهٔ لکس مقاومت کنند و جلوی آسیبِنگاهی جدیِ او را بگیرند. استراتژیشان هرچند دفاعمحور بود، اما بد هم نبود.
نیازی نداشتند خودشان به لکس آسیب بزنند. هر چه باشد، دیگر فهمیده بودند کهقوانینِ اگر گنجینههای بیشازحد قوی بیرون بکشند، او هم میتواند. پس بهجای اینکه به او فشارسازگار بیاورند، فقط او را دور نگه میداشتند و اجازه میدادند مصیبت آسیب را وارد کند.
مصیبت دیگر به سطحی رسیده بود که لکس نمیتوانست بهسادگی نادیدهاشتنِ بگیرد. انرژیِ درونِ آذرخشها میتوانست لکس را تغذیه کند و تنِنمیداد او را بیشتر تکامل ببخشد، اما قوانینِ درونشان کاملاً آسیبزا بودند.
نقشه بینقص بود، اما دیگر جواب نمیداد. لکس نهتنهارازِ بسیار سریعتر از انتظارِ آنها با عالمِ جدیدش سازگارمشکلی میشد، بلکه قدرتِ خامِ کافی برای کشتنشان را هم داشت.
اینکه او از قدرتش برای درهمشکستنِ باورهای یک جاودانه استفاده میکرد، در واقعقطوری یکی از سختترین راهها برای کشتنِ یک جاودانهٔ دیگر بود. راههای بسیار کارآمدتربالا و مؤثرتری برای کشتنشان وجود داشت، اما چیزی نبودند که کسی بهراحتی پیدایشان کند.
جاودانهها بهطور کلی روشهای کشتنِ جاودانههای دیگر را پخش نمیکردند. این موضوعتکامل در حدِ یک رازِ مطلق نبود، اما در سطحی بود که یکسریعتر جاودانهٔ جدید بدونِ ارتباطات یا پیشینهٔ کافی برای فهمیدنش به دردسر میافتاد.
این برای لکس مشکلی نبود. در واقع، او پیشتر سندِ بسیار قطوری حاویِ اینببخشد اطلاعات از فروشگاه خریده بود، اما هنوز آن را نخوانده بود. اگر اوضاع بحرانیعالمِ میشد، نگاهی به آن میانداخت. فعلاً از اینکه آرامآرام فشار را بالا ببرد راضی بود.
لکس بهسمتِ جفری آنی منتقل شد، انگار قصد داشت او را با همانارتباطات قدرت از پا درآورد، اما بقیه هم دست به کار شدند. دیگر نمیتوانستند اجازهنخوانده دهند لکس ابتکارِ عمل را به دست بگیرد، بنابراین پیشدستانه به او حمله کردند.
اما با گذشتِ هر لحظه، لکس قویتر میشد. آذرخشی بر او فرود آمد، اما او با چشمِخریده راستش مانعی درست بالای سرش ایجاد کرد که تنها جلوی قوانینِ درونِ آذرخش را میگرفت. این مانعقصد فقط کسری از ثانیه دوام آورد، اما همین زمان برای پاک کردنِ قوانین از درونِ آذرخش کافی بود.
به این ترتیب، لکس دیگر نیازی نداشت برایمیتوانست دفعِ آذرخش تلاشی به خرج دهد. راحتتر این بودآسیبزا که فقط آسیبِ واردشده به تنش را تحمل کند.
نُه تن از جاودانهها ناگهان لکس را محاصرهآذرخشها کردند و بهجای اینکه به او حمله کنند یاکاملاً جلوی حملهاش را بگیرند، دستهایشان را به هم دادند.
لکس با حس کردنِ خطر، مو بر تنش سیخ شد. سعی کرد آنی منتقل شود و فرار کند، اماپیشتر با مانعی روبهرو شد که تا به حال ندیده بود. بهجای اینکه فضا مسدود شود یا تحتِ تأثیر قرارجفری بگیرد، قوانینِ حاکم بر فضای اطرافش ناگهان دور از دسترس به نظر میرسیدند، انگار که یکباره خفه شده باشند.
بدونِ آنها، مهم نبود خاصیتِارتباطات فضای او چقدر قدرتمند است،مشکلی اصلاً نمیتوانست از آن استفاده کند.
اما فقط قوانینِ فضا نبودند که در اطرافِ لکس ناپدیدتنِ شدند. تقریباً تمامِ قوانینی که با آنها آشنا بود تغییرجواب کردند و جای خود را به این حسِ بیگانهٔ سرکوب دادند.
لکس بیدرنگ فشاری روی باورش حس کرد. باورش، که برتری بود، همان چیزی بودببخشد که لکس برای تأثیرگذاری بر قوانین به کار میبست. این یعنی با وجود اینکه انرژیِجدیدش روحیاش خودش به قوانین خاصیت داشت، حساسترین بخشِ وجودش در برابر قوانین، همان باورش بود.
از سوی دیگر، اگر باورش میتوانست بر قوانین تأثیر بگذارد، پس قوانین هم میتوانستند برایفهمیدنش تأثیر بر باورش به کار روند. به همین دلیل بود که وقتی آن تغییرِ غیرعادی رخمیانداخت داد، تن، ذات و روحش آسیبی ندیدند، اما باورش حس کرد وزنهای عظیم رویش افتاده است.
این ضربهٔ ناگهانی و غیرمنتظره لکس را غافلگیر کرد. انگار برایپیشتر سوءاستفاده از ضعفش، درست در همان لحظه صاعقهای به او برخوردنگاهی کرد و الگوی ضربهزدن پس از چند ثانیهٔ مشخص را شکست.
در حالی که مطلقاً هیچ دفاعی در کار نبود، صاعقهتنِ لباسِ لکس را که تا آن لحظه با کمکِ اوجواب سالم مانده بود سوزاند و تنِ تراشیدهاش را نمایان کرد.
جاودانههایی که با لکس میجنگیدند، با دیدنِ وضعیتِ تنش ناگهان بهشدت مرعوب شدند! پس از پشت سر گذاشتنِ مصیبتِ آتش در مدتینمیداد کوتاه پیش از آن، برخوردِ صاعقههای بیشمار و تحملِ تمامِ حملاتشان، تنِ لکس در وضعیتی بینقص بود. انگار مدتها پیش از تمامِواقع زخمهایش کاملاً شفا یافته بود و حتی با وجودِ سوختگیهای ناشی از آخرین صاعقه، اصلاً به نظر نمیرسید که لکس ضعیف شده باشد.
آنها تمرکزشان را دوچندان کردند و فشاری را که لکس حس میکردبدونِ افزایش دادند. لکس نیز در مقابل سعی کرد به جاودانهها حمله کند.فروشگاه اما چه قدرتِ فیزیکیاش و چه فنونش، به نظر میرسید بهشدت ضعیف شدهاند.
انگار هر قانونی که در هر یک از کارهایش دخیل بود ناگهان خفه شده بود، یا با پردهای نامرئی از او جدانگاهی شده بود. حسِّ خطر بیشتر شد و لکس برای اولین بار با چیزی روبهرو شد که چیرگی اصلاً نمیتوانست رویش تأثیر بگذارد.ابتکارِ چیرگی میتوانست قوانینِ جهان را به میلِ خود خم کند، اما اگر همان قوانین از دسترس خارج بودند، کاری از دستش برنمیآمد.
بخشی از ذهنِ لکس این وضعیت را بسیار جالب میدید. این راهی بسیار نوآورانه برای حمله بهآسیبزا باورِ دیگر جاودانهها بود و این عقیدهٔ لکس را تقویت میکرد که حمله به باورها یکی ازکافی مؤثرترین راهها برای کشتنِ یک جاودانه است—هرچند مطمئن بود راههای دیگری هم برای این کار وجود دارد.
با افزایشِ فشار روی باورش، لکس دوباره سرفه کرد. نمیتوانست بهراحتی راهی برای حلِببخشد این مخمصه پیدا کند. چند فن بود که هنوز به کار نبسته بود—اما میخواست آنهاجدیدش را تا جای ممکن مخفی نگه دارد. هر چه باشد، مبارزه تازه شروع شده بود.
لکس چشمِ چپش را فعال کرد و کوشید درکِرازِ عمیقتری از چیزی به دست بیاورد که داشت بهمشکلی او فشار میآورد و تمامِ قوانینِ دیگر را پنهان میکرد.
ستونی عظیم و سیاه دید که تمامِ منطقهٔ اطرافش را پوشانده بود و تمامِ قوانینِاطلاعات دیگر را در محدودهای که اشغال کرده بود پس میزد. این ستون در واقعیت وجودجفری نداشت، بلکه تنها تجلیِ همان چیزی بود که او را تحتِ فشار نگه داشته بود.
نمیتوانست بفهمد آن چیست،بگیرد اما میتوانست ببیند کهمیتوانست دارد با باورش چه میکند.