چپتر 1121: همهچیز روبهراه میشود
0مون جواب داد: «معدنِ سنگِ روح با بالاترین کیفیت؟ امم، آره،غیبش فکر کنم.» و سعی کرد نقشهای را باز کند، اما هیچکدامتشخیص از فناوریهایش کار نمیکرد. سرخ شد، اما وانمود کرد برایش مهم نیست.
گفت: «نمیتونم نقشهبینِ رو بیارم، ولیقرار میتونم بگم کجاست.»
لکس گفت: «عالیه. راستش، محضِ احتیاط، چطوره جای چهار تا معدنِ برترِ سنگِ روح رو بهم بگی. فقط کافیه فاصله و جهتِ تقریبیشون رو از جایی که هستیم بگی. خودم پیداشونثابت میکنم.» اصلاً به نظر نمیرسید عجله داشته باشد، با اینکه سیزده جاودانه داشتند به حبابِ فضاییِ بیرونِ سیاره حمله میکردند. دستکم چند دقیقه طول میکشید تا آن را بشکنند یا راهیبار برای دور زدنش پیدا کنند. تازه آن هم در صورتی بود که بهطورِ استثنایی قوی باشند. در غیر این صورت، دستکم نیم ساعت وقت داشت. این زمان بیش از حدِ نیاز بود.
مون گیجیاش را فروخورد و مسیرهایی را که لکسهرگز میخواست به او داد و بعد لکس ناگهان ناپدید شد.کمی یک لحظه درست روبهرویش بود و لحظهٔ بعد غیبش زد.
مون یک بارِ دیگر سعی کرد ارتباطِ بینِ خودش و آرایهای را که قرار بود از او محافظت کند حس کند،چیزی اما نتوانست چیزی تشخیص دهد. این هم از امن نگهداشتنِ او با پنهان کردنش در یک سیاره و اطمینان از اینکهتمامِ هرگز جای دیگری نمیرود. تنها کاری که کرده بود این بود که او را به یک هدفِ ثابت و بیدفاع تبدیل کند.
سعی کرد کمی خشم در خودش جمع کند، اما تمامِ این احساسات مدتها پیش او را ترک کرده بودند. آهی کشیدکاری و افکارش بهسمتِ دیگر خواهر و برادرهایش کشیده شد. همهٔ آنها بهنوعی در موقعیتهای آشفتهای گرفتار بودند. اما پیش از آنکهکشیده بتواند زیاد به این موضوع فکر کند، لکس دوباره ظاهر شد. این بار لبخند به لب داشت و راضی به نظر میرسید.
پرسید: «هی مون، میخوای بریم سفر؟» اما بهجای اینکه منتظرِبینِ جواب بماند، دستِ او را گرفت و بدنش را بانگهداشتنِ انرژیاش پوشاند تا مطمئن شود تکیهگاه دارد و آسیبی نمیبیند.
«چی دارم میگم؟ معلومه که میخوایپنهان بری سفر، ولی قبلش، بیا مهمونهاتتنها رو بدرقه کنیم. نیازی نیست بیادب باشیم.»
اگر میخواست میتوانست هر دویشان را تا لبهٔ حبابِ فضایی آنی منتقل کند،دیگر اما نمیخواست ریسک کند و او را خیلی از سطحِ سیاره دور کند،پنهان بنابراین در عوض دروازهٔ کوچکی باز کرد که مستقیماً در لبهٔ حباب باز میشد.
از میانِ آن، میتوانستند فضای بیرون را ببینند. مهمتر از آن، با یکی از مردهایی که سعی داشتدیگری حبابِ فضایی را بشکند، چشمدرچشم شدند. برای لکس، آن مرد فقط یک نفرِ دیگر بود که احتمالاً درآهی آیندهای نهچندان دور حسابی کتکش میزد، اما مرد بهوضوح لکس را شناخت و اهمیتِ زیادی برایش قائل شد!
لکس بالحظه تعجب پرسید:روبهرویش «من رو میشناسی؟»
«بله. تو لکسِ اژدهاکُشی. پادشاهِ اژدها برایکردنش سرت جایزهای بهاندازهٔ ۳۲ سیارهٔ ۲ ستارهکرده تعیین کرده. کیه که تو رو نشناسه؟»
چشمانِ مون از شدتِبعد شوک گشاد شد ودرست لکس ابرویی بالا انداخت.
«۳۲ تا سیارهٔبینِ کامل؟ برای من؟قرار وای، خیلی باحاله.»
مرد در ادامه توضیح داد: «این در صورتیه که مردهت رو تحویل بدن. اگه زندهت رو ببرن، جایزهشدهد حتی بیشتر هم هست. ولی لازم نیست نگران باشی. من برای جایزه اینجا نیستم. در واقع، میتونم در برابرِتمامِ اژدهایان بهت پناه بدم، البته به شرطی که قبول کنی به ما ملحق بشی. آیندهت میتونه خیلی درخشان باشه.»
لکس پرسید:تشخیص «میشه بگی ایننگهداشتنِ "ما" دقیقاً کیه؟»
«اگه مانع رو بیاری پایین و بذاری بیایم تو، همهچیز رو بهت میگم. اگه نگرانِ امنیتی، میتونم سوگندِقرار دائو بخورم که هیچ کاری علیهت نمیکنیم. حتی اگه نخوای به ما ملحق بشی، آسیبی نمیبینی. فقط مفصلثابت حرف میزنیم، و حتی میتونم تو رو با خودم ببرم تا دقیقاً ببینی این چه فرصتِ بزرگی براته.»
با اشارهارتباطِ به مون پرسید:آرایهای «عالیه. خواهرم چی؟»
با تعجب تکرار کرد: «قدّیسهلحظهٔ خواهرته؟» اما جاودانه خیلی زود خودشخودش را جمعوجور کرد و جواب داد:
«مافوقهای ما ارزشِ زیادی برای قدّیسه قائلن. اون جایگاهِهرگز برتری تو صفوفِ ما پیدا میکنه، اما نمیتونیم بهتبدیل حالِ خودش رهاش کنیم. باید به ما ملحق بشه.»
«آه، حیف شد. پس مجبورم رد کنم. قدّیسه رو با خودمغیبش میبرم. راحت باش و بعداً قاتلهات رو بفرست دنبالم. من توتشخیص تورنمنتِ قهرمانان شرکت میکنم، محضِ اینکه واسه پیدا کردنم کمک خواستی.»
لکس بیآنکه منتظرِبینِ جوابِ جاودانه بماند،قرار دروازه را بست.
«بیا از اینجا بریم. راستی، مجبورمغیبش سنگهای روحِ سیارهت رو یهکم تخلیه کنم.قرار ولی بعداً پسشون میدم، پس نگران نباش.»
با این حرف، لکس آرایهای را که دورِ سیاره چیدهدیگری بود فعال کرد. این بهترین کارش نبود، حتی نزدیک به آنجمع هم نبود، اما با توجه به محدودیتِ زمانیشان، کاملاً قابلقبول بود.
آرایهٔ دورِ سیاره یک آرایهٔ انتقالِ آنیِ ناقص بود که بهغیبش خودِ سیاره لنگر شده بود. دلیلِ دیگرش برای ایجادِ حباب دورِ سیارهدهد این بود که با انتقالِ آنیِ آن، جوِّ دورِ سیاره حفظ شود.
متأسفانه، حتی لکس هم نمیتوانست بهراحتی سیاره را به هر جایی که دلش میخواست منتقل کند. اماهرگز انتقالِ آنیاش به مکانی تصادفی باعث میشد دیگران نتوانند در مدتی کوتاه آنها را تعقیب یا پیداترک کنند. همین زمان برای لکس کافی بود تا راهی برای برگرداندنِ آرمانشهرِ ییلدیریم به قلمروی نیمهشب پیدا کند.
آرایه با موادِ فوقالعاده کمیابی ساخته شده بود که او از قلمروی نیمهشب آورده بود، و انرژیاش از ذخایرِامن سنگِ روحِ خودِ سیاره تأمین میشد، برای همین نباید فشارِ چندانی به لکس میآورد. البته در حدِ فرض. در تئوری.مدتها دستکم طبقِ تمامِ مطالعاتش. از وقتی این دانش را به دست آورده بود، واقعاً فرصت نکرده بود درستیاش را بسنجد.
مون با تردید پرسید: «لکس،نگهداشتنِ چرا حسِ بدی به ایندیگری قضیه دارم؟ داری چیکار میکنی؟»
«کارِ خطرناکی نمیکنم، آرومبعد باش. همهچیز درست میشه.درست هیچ جای نگرانی نیست.»
آرایه را فعالبینِ کرد و سیارهقرار به لرزه درآمد.
لکس نگاهی به زمینِ لرزان انداخت و پرسید:دیگر «این برات ماساژِ بدن حساب میشه؟» پیش ازچیزی آنکه مون بتواند جواب بدهد، کلِ سیاره ناپدید شد.