چپتر 802: وقتی هیچ اتفاقی نمیافتد کسلکننده است
0لکس چند ساعتِ بعدی را در آرامش در اتاقش تزکیه کرد، اما فهمید کهدنیای خیلی سختتر از قبل میتواند مثلِ گذشته گذرِ زمان را از یاد ببرد. پیشتر،بهطورِ لکس در حسِ تزکیه غرق میشد، بهخصوص چون میتوانست قویتر شدنِ خودش را حس کند.
اما حالا که طعمِ تزکیه روی یک اژدها را چشیدهوجود بود، تزکیهٔ عادی دیگر آنقدرها برایش جذاب نبود. این بهویژه بهالبته این خاطر بود که دستاوردهایش روی اژدها بهشکلِ چشمگیری بیشتر بود.
سرانجام، افکارش بیاختیار به سمتِ خانوادهاش کشیده شد. پدر و مادرش خیلی سرسختتر از چیزی بودند که اواست فکر میکرد. آنها نه تنها حمایتِ خاندانِ قدرتمندی مثلِ خاندانِ ویلیامز را داشتند، بلکه قدرتِ فردیِ عظیمی همانسان داشتند. اگر اینطور بود، واقعاً نمیتوانست تصور کند چه دلیلی میتوانستند داشته باشند که او را بیخبر بگذارند.
آهی کشید و بعد از فکر کردن به این مسائلاثباتش دست برداشت. اگر میخواست کاملاً صادق باشد، دیگر حتی برایشموجودات مهم نبود دلایلشان چیست. او کاملاً از این موضوع گذشته بود.
با این حال، تنها یک فکر به ذهنش رسید، فکری که زیاد به آن نپرداخت چون هیچ راهی برای اثباتش وجود نداشت. در کلِ سیارهٔ زمین، به نظر میرسید که او یکی از منحصربهفردترین موجودات است، البته اگر کسی باستت یامرگش فلک را حساب نمیکرد. ارتباطِ او با قلمروی آغاز و دنیای تزکیه بسیار پیچیدهتر از چیزی بود که حتی خودش فهمیده بود. با توجه به این موضوع و این واقعیت که حدود ۸ میلیارد انسان و میلیاردها جانورِ دیگر وجود داشتند،تورنمنت احتمالِ اینکه دقیقاً او بهطورِ تصادفی سیستم را بگیرد خیلی کم بود. تقریباً انگار همهچیز از پیش طراحی شده بود. هرچه باشد، مگر اینکه خانوادهاش تا زمانِ مرگش به نادیده گرفتنِ او ادامه میدادند، مقدّر شده بود که زندگیاش بهشدت پرماجرا باشد.
قضیه هرچه که بود، چه به سیستم ربط داشت چه بهنداشت خانوادهاش، آن را کنار گذاشت. اینها مسائلی بودند که وقتی قویترکسی میشد با جزئیاتِ بیشتری به آنها فکر میکرد. اما در موردِ خانوادهاش...
خب مشکلاتِ خانوادگی داشت، مگر چه اتفاقِ مهمی افتادهنداشت بود؟ بهعنوانِ یک جوانِ نسلِ هزاره، این چیزها برایش عادیالبته بود. گذاشت افکارش مدتی به سمتِ چیزهای دیگر پرسه بزند.
لکس بهراحتی میتوانست استنتاج کند که تورنمنتی که به آن دعوت شده بود، یک نسخهٔزمین آبکی و پیشپاافتاده از تورنمنت قهرمانانِ پیشِ رو بود. بهعنوانِ مهمانخانهدار او از قبل یکآغاز دعوتنامه داشت، اما اینکه میدانست بهعنوانِ لکس هم یکی دارد، حسِ خوبی به او میداد.
ناگهان میل پیدا کرد که بینِ دو هویتش رقابت ایجاد کند. بهعنوانِ مهمانخانهدار مزایایدنیای زیادی داشت، اما بهعنوانِ لکس ارتباطات یا وابستگیهای بسیار کمی داشت. او کموبیش داشت هویتِتصادفی مهمانخانهدارش را چه میخواست چه نمیخواست توسعه میداد، اما هویتِ خودش واقعاً عقب مانده بود.
در ابتدا به این موضوع اهمیتی نمیداد، چون هیچ عقدهای در موردِ هویتهایش نداشت. چه او را مهمانخانهدارمنحصربهفردترین صدا میزدند، چه لئو و چه لکس، همهٔ آنها خودش بودند. البته وقتی هر هویت را نشان میداد رفتارِمیلیارد متفاوتی داشت، اما حتی آن رفتارِ متفاوت هم بخشی از وجودش بود. اما ایدهٔ رقابت به نظر... جالب میرسید.
اگر اینطور بود، چطور باید رقابت میکرد؟ تا جایی که به شهرت مربوط میشد، هر دو هویتِ لکساست و مهمانخانهدار سطوحِ مختلفی از شهرت در سراسرِ قلمروی آغاز داشتند. بعد نوبت به ارتباطات و نفوذ میرسید.انسان بهعنوانِ مهمانخانهدار، او تمامِ مهمانخانهٔ نیمهشب را در اختیار داشت و با سرورانِ دائوِ مختلفی در ارتباط بود.
بهعنوانِ لکس، او ارتباطی با مردی مرموز داشت که از هر کسی که تاسیارهٔ به حال دیده بود بسیار قویتر بود، اما این ارتباطی نبود که واقعاً بتواند ازقلمروی آن بهره ببرد. در این صورت، بهترین ارتباطاتش چند جاودانِ زمینی در قلمروی بلور بودند.
تفاوتِ اصلی این بود که بهعنوانِ مهمانخانهدار نیازی نبود کارینمیکرد انجام دهد و همه میآمدند و پیدایش میکردند. بهعنوانِ لکس، اگرمیلیارد میخواست ارتباطات و نفوذش را توسعه دهد، باید فعالتر عمل میکرد.
آیا این واقعاً چیزی بود کههیچ باید وقتش را سرش تلف میکرد؟کلِ اینطور نبود که سرش خلوت باشد.
بعد از یک لحظه فکر کردن، تصمیم گرفت که خودش را برای انجامِنظر کاری به زحمت نیندازد، چون اولویتهایش مشخص بود، اما از آنجا که وقتقلمروی و انرژی داشت، بد نبود همین الان بیشترین استفاده را از آن ببرد.
از جا برخاست، دیگر راضی نبود بدونِ «زیراندازِ تزکیهٔ اژدها»یش تزکیه کند. به نظرسیارهٔ میرسید که اشتباه میکرد تقدیرش را مقصر میدانست که همیشه او را به دردسرارتباطِ میاندازد. حالا که هیچ دردسری سرِ راهش قرار نگرفته بود، کمی حوصلهاش سر رفته بود.
از اتاقش بیرون رفت و دستدرجیب در خیابانها به راه افتاد. با اینکه چراغبرقیدنیای در خیابان نبود، بسیاری از گیاهانِ اطرافش نورِ ملایمِ سبز و آبی ساطع میکردند کهتصادفی نهتنها مسیرش را روشن میکرد، بلکه حالوهوایی کاملاً متفاوت با روز به کلِ شهرک میداد.
خیابانها خالی نبود و به نظر میرسید درست به اندازهٔوجود روز شلوغ است. تنها تفاوت این بود که همه حواسشاناست بود زیاد سروصدا نکنند و تا جای ممکن ساکت بمانند.
لکس با این احساس که انگار واردِ یک کتابِ داستان شده است، در خیابانها قدم میزد و از هرچه درکسی اطرافش میدید الهام میگرفت. شبها، مهمانخانه معمولاً با دریایی از فانوسهای شناور در آسمان روشن میشد، اما ایدهٔ بدی نبود کهدقیقاً اینجا و آنجا از گیاهانِ شبتاب هم استفاده کند. البته نمیتوانست مثلِ روزهای اولش در مهمانخانه، آنها را بیهدف اضافه کند.
در عوض، باید مکانهای مناسبی پیدا میکردهیچ که نورِ فانوسها به آنها نمیتابید. اینگونه، شبهازمین بخشهای مختلفِ مهمانخانه رنگمایههای متفاوتی به خود میگرفت.
لکس در حالی که میانِ جمعیت قدم میزد، لبخندی به لب آورد.قلمروی انگار وقتی دوروبرش پر از جمعیتِ زیاد بود، بیشترین احساسِ راحتی را داشت.احتمالِ داشتنِ سیستمی که تمرکزش روی داشتنِ مهمانانِ فراوان بود، واقعاً به او میآمد.
قدمزدنِ ساده و بیهدفش، آرامآرام او را به قلبِ شهرک برد و سپس از آنجانظر بهسمتِ مرزِ بیرونیِ شهرک در سمتِ دیگر کشاند. در تمامِ این مدت، داشت مسیری رادنیای دنبال میکرد که غرایزش برایش ترسیم کرده بود. چیزِ جالبی در این مسیر انتظارش را میکشید.
چند دقیقه بعد، وقتی لکس مسیرِ اصلی را ترک کرد و به درونِ طبیعتِ وحشییکی و علفزار قدم گذاشت، الفی را دید که روی زمین افتاده بود و طوری نفسنفسپیچیدهتر میزد و سینهاش بالا و پایین میرفت که انگار طولانیترین ماراتنِ عمرش را دویده بود.
بهمحضِ اینکه الف لکس را دید، تعجب و ترس دراثباتش چشمانش درخشید و خشکش زد. انگار از زندگی قطعِ امید کردهاست بود و انتظار میکشید تا وحشتی گریزناپذیر بر سرش آوار شود.
لکس چمباتمه زد و در حالی که یک بطری اکسیرِ بازیابی از النگوی فضاییاش بیرون میکشید، گفت: «فکر کنم نباید بپرسم حالت خوبه یاجانورِ نه.» این اکسیرها نهتنها بازیابیِ انرژیِ روحی در تن را سرعت میبخشیدند، بلکه به رفعِ مقداری از خستگیِ فیزیکی هم کمک میکردند. اکسیرهای بسیاربهشدت معمولیای بودند، هرچند لکس آنها را با بهترین کیفیتِ ممکن همراه داشت و جزوِ اقلامِ بسیاری بودند که حالا در گشتوگذارهایش با خود میبُرد.
از آن روزهایی که هر وقت به سیارهٔبرای جدیدی میرفت فقط چند سکهٔ طلا و دو سهیکی تا سلاح با خود میبُرد، خیلی فاصله گرفته بود.
لکس بطری را به سمتش گرفت و گفت: «اینانداشت کمکت میکنه یهکم جون بگیری. نمیدونم از کی قایم شدی،البته ولی بهت اطمینان میدم که من هیچ ربطی بهشون ندارم.»
الف با صدایی که به یکنپرداخت اندازه پر از ناباوری و حسِ توهینکلِ بود، پرسید: «صبر کن... تو منو نمیشناسی؟»
«باید بشناسمت؟ اگه تو این سیاره آدمِ معروفیفلک هستی، من تازه همین چند وقت پیش رسیدم،پیچیدهتر برای همین وقت نکردم با فرهنگِ محلی آشنا بشم.»
لکس همانطور که حرف میزد، به افقراهی نگاه کرد تا نشانهای از تعقیبکنندگانِ الف پیدانظر کند، اما فعلاً هیچ اثری از آنها نبود.
نظر داد: «کسی میخواد بهت صدمه بزنه؟ من فکر میکردمکلِ اینجا سیارهٔ خیلی امنیه.» پاول به او گفته بود که آرایهایباستت کلِ سیاره را پوشانده و تیلایاییها امنیت را بسیار جدی میگیرند.
الف یکی از اکسیرها را بلعید، بطری را به لکس پس داد و با ناامیدی گفت: «صدمه بزنه؟ این که خیلی دستکم گرفتنِکسی ماجراست! اون پیرمردِ خِرفت میخواد منو زن بده! فقط یه حادثهٔ بینسیارهای با شاهدختِ آستوریا پیش اومد و حالا من باید 'مسئولیت بپذیرم'.تصادفی چه 'مسئولیتپذیری'ای؟ تنها کاری که کردم این بود که یهکم باهاش لاس زدم و از اختیاراتش استفاده کردم تا واردِ کشتزارِ غلاتِ مقدس بشم.»
الف داشت غرغر میکرد، اما ناگهان متوجه شد که تمامِنمیکرد انرژیاش کاملاً بازیابی شده است! تا همین یک لحظه پیشحدود کاملاً از پا درآمده بود، اما حالا سرحالِ سرحال بود.
«چه اکسیری به منزیاد دادی؟ حتی من هم تااثباتش حالا همچین چیزی نخورده بودم.»
لکس بیتوجه به سؤالش، با خودش گفت: «پس تو این سیاره آدمِزمین معروفی هستی و قراره ازدواج کنی.» او از این اکسیرها که ازنمیکرد فروشگاه گرفته بود آنقدر زیاد داشت که هرگز آنها را چندان ارزشمند نمیدانست.
«با این شانسی کهفکری من دارم، حدس میزنم... توبرای باید وارثِ اینجا باشی، نه؟»