چپتر 1228: مصیبت آغاز میشود
0لکس نسبت به نیتِ دیگران بهشدت حساس شد. مهمتر از خودِ نیت،زدن مهارتِ فوقالعادهای در تشخیصِ این پیدا کرد که چه کسی دارد بر اساسِمُهرش آن نیتها عمل میکند؛ البته فقط تا زمانی که خودش هدفِ آنها بود.
غریزهاش به سطحِ کاملاً جدیدی رسید، طوری که اگر کسیپشتیبانیِ در شعاعِ ۱۰۰ مایلیاش کوچکترین کاری انجام میداد که هدفش لکسالکتریسیتهٔ بود، چه خوب و چه بد، میتوانست آن را حس کند.
شاید آنچه سرورانِ دائو داشتند، نسخهٔ بسیار قدرتمندتریکسانی از همین توانایی بود. هنوز دقیقاً نمیدانست چطورآنی کار میکند، جز اینکه غریزهاش مسببِ آن بود.
در نتیجه، تکتکِ کسانی که در شعاعِ صد مایلیتازه با نیتِ آسیب زدن یا سوءاستفاده از ضعفش اوظاهر را زیر نظر داشتند، آنی به آنجا منتقل شدند.
وقتی این اتفاق افتاد، دقیقاًاینکه یک ثانیه از زمانی کهمایلی لکس مُهرش را شکسته بود میگذشت.
هضمِ خطرِ عظیمی که حس میکردند، در کنارِ حسِ مورمورشدنِ فزاینده در سراسرِ این منطقهٔتنِ خاص و ترکیبش با انتقالِ آنی و اجباری به مکانی دیگر، همهٔ این افراد راجاودانهها کمی دستپاچه کرده بود. جای تأسف داشت، چون اوضاع از آنجا به بعد تازه آشوبناکتر میشد.
قوسهای آذرخش ناگهان در تاریکیِ آزمونِ ابدیت ظاهر شدندمایلی و هرکدامشان، از سراسرِ قلمرو، بهسمتِ لکس و گروهِمنتقل کوچکِ پشتیبانیِ مصیبت که تشکیل داده بود حرکت میکردند.
مو بر تنِ همه سیخ شد، و نه فقط به اینمیشد خاطر که خطر را حس میکردند. بارِ الکتریسیتهٔ ساکن در کلِگروهِ منطقه داشت بالا میرفت، آنقدر که حتی روی جاودانهها هم اثر میگذاشت.
آذرخشِ غولآسای خاصی در هوای بالای سرِ لکس درخشید ومایلی ابرهای غلیظ و قیرگونی را که بالای سرش جمع شدهشدند بودند نمایان کرد، و صدها جاودانهٔ اطرافش ناگهان دلشان ریخت.
دویدند. آنی منتقل شدند. پرواز کردند.قلمرو هر کاری که از دستشان برمیآمد امتحانداده کردند، اما نتوانستند از جایشان تکان بخورند.
لکس حتی به آنها دست هم نمیزد. فقط دستِ راستش را در هوای کنارش نگه داشته بود، اما چیزیشدند که تنها عدهٔ کمی دیدند این بود که دستِ لکس در هوا شناور نبود. بلکه داشت به فضای اطرافشانترکیبش فشار میآورد. بدونِ غلبه بر چنگِ لکس، هیچکس نمیتوانست در این فضا حرکت کند یا به هیچ شکلی دستکاریاش کند.
مسخرهترین و هولناکترین بخشِ ماجرا این بود که لکستازه برای این کار از هیچ انرژیِ روحی یا خاصیتی استفادههرکدامشان نمیکرد. او فقط از قدرتِ خالص و خام بهره میبرد.
لکس کسری از قدرتی را به نمایش میگذاشت که یک سیارهٔ خودآگاه در محدودهٔ اقتدارش به کار میگرفت.آنجا آنها از طریقِ اندازهٔ عظیمِ وجودشان و ظرفیتِ غیرقابلتصورِ انرژیای که در خود داشتند، میتوانستند چیرگیِ مطلقی برسراسرِ محدودهشان اعمال کنند. این یکی از چیزهایی بود که سیاراتِ خودآگاه و هوشیار را تا این حد خطرناک میکرد.
خوشبختانه، بیشترِ سیاراتِابدیت خودآگاه معمولاً در خواببهسمتِ بودند و هوشیاری نداشتند.
البته هیچکدامِ اینها ربطی به لکس نداشت. اوکسانی بیدار بود و داشت سادهترین شکلِ کنترلی راآنی که در آن لحظه در اختیار داشت اعمال میکرد.
لکس گفت: «دوستان، حالا که همگی اومدید بهبعد دیدنم، اجازه بدید یه نمایشی براتون اجرا کنم.» صدایشابدیت نهتنها در اطرافش، بلکه در سراسرِ منطقه طنین انداخت.
سپس، بی هیچ هشدارِ قبلی، آذرخشی بهنتیجه کلفتیِ یک اتوبوس از میانِ ابرهای بیکرانضعفش و قیرگون درخشید و بر لکس فرود آمد.
خودِ لکس اصلاً آمادگیِ این ضربه را نداشت و صاعقهپشتیبانیِ چنان سریع فرود آمد که حتی فرصت نکرد به فکرِبارِ مهارِ آن بیفتد. با این حال، نیازی هم به مهارش نداشت.
آذرخش تنش را از درون و بیرون سوزاند، اما به دلیلی، این دردضعفش حسِ بسیار خوبی داشت. انگار لکس از طریقِ این درد، بخشهای مرده ومیگذشت پوسیدهٔ تنش را دور میریخت و بهجایشان، اعضایی تازه، نو و سرزنده میرویاند.
لکس چشمانش را باز کرد؛ لبریز از انرژی وتازه هیجان. حتی انگار رگهای از آذرخش در چشمانش درخشید.ظاهر با این حال، اطرافیانش اصلاً حالوروزِ خوشیِ او را نداشتند.
مصیبتِ آذرخش همیشه و فقط بر سرِ هدفِ اصلی فرود میآمد، مگر اینکه دیگران خودشان دخالتنظر میکردند. اما آنها که سرِ جایشان خشکشان زده بود، کاملاً اسیرِ دستِ لکس بودند. صدها جاودانهکنارِ همچون گاردِ تشریفات دورِ لکس ایستاده بودند، در حالی که او نخستین ضربهٔ مصیبتش را تجربه میکرد.
سپس رعد غرید؛ غرشی که اثرش حتی از بمب هم سهمگینتر بود. جاودانهها کهحرکت نمیتوانستند تکان بخورند یا کاری بکنند، تماموکمال در معرضِ موجِ انفجارِ رعد قرار گرفتند.حتی بسیاری از آنها فقط چهره در هم کشیدند و به زنگزدنِ ناگهانیِ گوششان اعتنایی نکردند.
اما شماری از آنهااینکه خون بالا آوردند وکسانی رنگ از چهرهشان پرید.
نمیفهمیدند چه خبر است. آنها جاودانه بودند. پیشتر مصیبتهایشانتازه را پشت سر گذاشته بودند. با این حال نمیتوانستندظاهر حتی در برابرِ صدای نخستین ضربهٔ مصیبتِ لکس دوام بیاورند؟
طوفانها در سراسرِ آن ناحیه شکلمسببِ گرفت و جریانهای عظیمِ انرژی بهسویزدن ابرهای سیاه سرازیر شد تا تغذیهشان کند.
با توجه به اینکه این تازه نخستین مصیبتِ لکس بود، قرار بودتشکیل نه دور آذرخش بر او فرود بیاید. سپس، هر بار که یکمنطقه لایه در عالمِ جاودان بالا میرفت، این عدد نه تا بیشتر میشد.
این قانون برای جاودانههای آسمانیمسببِ فرق میکرد، اما در اینآسیب لحظه ربطی به لکس نداشت.
لکس در حالی که تنش در هوااوضاع شناور میشد، گفت: «بیاین، مهمونی تازه شروعناگهان شده. بذارین دوستای بیشتری رو هم دعوت کنیم.»
لکس سرِ جفری را گرفت و با استفاده از پیوندِ ذهن به درونِ افکارش سرک کشید. اما مُهریآنجا روی درونیترین افکارِ او قرار داشت. لکس تنها میتوانست به برخی افکارِ سطحی و بیمحافظ دسترسی پیدا کند ومنطقهٔ با وجودِ تمامِ قدرتش، در آن لحظه نمیتوانست آن مُهر را بشکند. با این حال، الان اصلاً اهمیتی نداشت.
لکس فقط میخواست دشمنانِ بیشتری پیدا کند و جفری مکانِپشتیبانیِ دقیقِ تمامِ کارگزارانِ سانگویس پلوویا در این ناحیه را ازبارِ حفظ میدانست؛ چیزی که کاملاً به نفعِ لکس تمام شد.
او همراه با گاردِ تشریفاتش آنی منتقل شد. اما انگار این کار فقط مصیبتشزیر را خشمگینتر کرد. به نظر میرسید لکس در حالِ فرار است، برای همین آذرخشِخطرِ دیگری در سراسرِ ناحیه درخشید و به تعقیبش افتاد تا بر او فرود بیاید.
با این حال، آذرخشِ عظیم حتیچون نتوانست پوستِ لکس را بشکافد. درقوسهای عوض، فقط لبخند به لبش آورد.
جاودانههای بیشمارِ اطرافش ناگهان به لرزه افتادند. باتکتکِ چه دیوانهای طرف شده بودند؟ چه کسی از صاعقهخوردنآنی خوشحال میشد؟ قطعاً حتی بدترین مازوخیستها هم چنین نبودند.
اما ظاهراًآزمونِ لکس دقیقاًظاهر چنین آدمی بود.