---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 1129: آورندهٔ جنگِ احمق و ناشناس • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1129: آورندهٔ جنگِ احمق و ناشناس

0

نوآموزِ کاهن غرق در عرقِ سرد از خواب پرید. ذهنش از خاطراتِ خوابی که تازه دیده بود در تلاطم بود و سعی می‌کرد پیش از آنکه از یادش بروند، آن‌ها را نگه دارد. شمشیری‌برود​ دیده بود، بی‌اندازه مرگبار. پادشاهِ اژدهایی دیده بود که اژدها نبود. جنگی میانِ دنیاها دیده بود؛ نه میانِ نژادهایی که در آن دنیاها زندگی می‌کردند، بلکه جنگی میانِ خودِ دو دنیا. بارانی از آذرخش‌خواند​ دیده بود. آشوب و سردرگمی دیده بود. چیزهایی دیده بود که نمی‌فهمید، چیزهایی دیده بود که حتی نمی‌توانست تصور کند و در میانِ همهٔ این‌ها، میخانهٔ چوبی‌ای دیده بود که خدماتِ اتاقِ بی‌نظیری ارائه می‌داد.

نوآموزِ کاهن چند لحظه سعی کرد به یاد بیاورد چه چیزی‌نزدیک​ تمامِ این تصاویرِ گذرا را در خوابش به هم وصل می‌کرد،‌لعنتی​ اما افکار از ذهنش لغزیدند و رفتند. نمی‌توانست به یاد بیاورد.

نوآموزِ کاهن آهی کشید و سپس خود را از آغوشِ گرمِ پتوی خود بیرون‌جنگِ​ کشید. می‌خواست برود و دست‌ورویی بشوید، چون تمامِ تنش از عرق نوچ شده بود.‌فقط​ اما تنها چند قدم برداشته بود که مکث کرد و چیزی توجهش را جلب کرد.

در دفترچه‌ای کنارِ تختش، چند خط‌خطی ثبت کرده بود. یادش نمی‌آمد چنین‌بیاورد​ کاری کرده باشد، پس حتماً در خواب این کار را کرده بود. دفترچهٔ‌کشید​ چرمی و سرخ‌رنگ را برداشت و خطوطی را که به‌سختی خوانده می‌شدند، خواند.

«زمانش نزدیک‌میخانهٔ​ است. آورندهٔ جنگ‌اتاقِ​ به جنگ می‌رود.»

نوآموزِ کاهن ناله‌ای کرد و دفترچه را پایین گذاشت. از وقتی این آورندهٔ‌آورندهٔ​ جنگِ لعنتی واردِ زندگی‌اش شده بود، اصلاً نتوانسته بود برای هیچ‌کسِ دیگری غیب‌گویی‌نتوانسته​ کند. انگار تمامِ مهارت‌های غیب‌گویی‌اش یکسره فقط به‌سوی این آورندهٔ جنگ نشانه رفته بود.

اگر می‌دانست آورندهٔ جنگ کیست و در‌جنگ​ واقع غیب‌گوی اختصاصی‌اش می‌شد، می‌توانست فرصتِ فوق‌العاده‌ای باشد.‌لعنتی​ اما چون نمی‌دانست، کارِ چندانی از دستش برنمی‌آمد.

نوآموزِ کاهن از اتاق بیرون رفت، بی‌خبر از اینکه‌لحظه​ در حالتِ خواب‌آلودگی، لکه‌های جلوی آن دو جملهٔ نوشته‌شده‌خوابش​ را نادیده گرفته است. انگار چیزی پاک شده بود.

لکس خشمش را کاملاً در خود حبس کرد. به‌خوبی از پسِ این کار برمی‌آمد. در عوض،‌ناله‌ای​ وقتش را با مون گذراند. به‌خاطرِ ضعفی که داشت، در چند سالِ گذشته بیشترِ وقتش را در‌غیب‌گویی‌اش​ خواب گذرانده بود. حتی وقتی بیدار بود، پیش از آنکه از پا بیفتد، کارِ چندانی نمی‌توانست بکند.

حالا که ناگهان احساسِ انرژی می‌کرد، کارهای زیادی بود که می‌خواست انجام دهد. همراهِ لکس پرواز کرد‌زندگی‌اش​ و دریاچه و حیواناتِ خانگیِ بی‌شمارش را به او نشان داد. او را به روستایی در آن‌کیست​ نزدیکی برد که تنها برای رسیدگی به مناطقِ اطراف و سرکشیِ مداوم به کاخ به وجود آمده بود.

حتی اگر مون تنهایی را ترجیح می‌داد، به‌دلیلِ وضعیتِ ضعیفش‌کرد​ نمی‌توانست کاملاً تنها باشد. در نتیجه، هر روز در ساعتی‌اما​ مشخص پرستاری به کاخ می‌آمد تا به او سر بزند.

البته در آن لحظه روستا غرق در آشوب بود؛ نه به‌این‌خاطر که سیاره‌بیاورد​ ربوده شده بود، یا اینکه یک شیءِ سیاره‌مانندِ سرگردان و عظیم خورشید را‌کشید​ بلعیده و بعداً سیاره‌شان را به بند کشیده و به‌دنبالِ خود کشانده بود.

بلکه به‌این‌خاطر بود که قدّیسه سرِ پا شده بود و سرانجام از هر بیماری‌ای که این‌همه‌ناله‌ای​ مدت او را ضعیف نگه داشته بود، بهبود می‌یافت. سیاره همیشه یک آرمان‌شهر نبود. این قدّیسه‌مهارت‌های​ بود که چنین چیزی را رقم زد و به همین دلیل مردم از صمیمِ قلب دوستش داشتند.

البته چهارده نفر در روستا بودند که نیتِ شومی نسبت به مون‌گذاشت​ داشتند. لکس فوراً آن‌ها را حس کرد و حدس زد که چه‌بسا ربطی‌مهارت‌های​ به سوءقصد به جانِ مون و همچنین از کار افتادنِ آرایه داشته باشند.

هیچ‌کس در روستا متوجه نشد آن افراد چطور یا‌لحظه​ کِی ناپدید شدند. هیچ‌کس حتی آن‌ها را به یاد‌خوابش​ نمی‌آورد. انگار خودِ خاطرهٔ آن‌ها از ذهنشان پاک شده بود.

البته شواهدِ وجودشان پاک‌شدنی نبود، اما همهٔ‌ارائه​ مردمِ روستا به هر حال آن‌قدر گرفتار‌چیزی​ بودند که به چنین چیزهایی توجه نکنند.

آن‌ها همچنین از ملاقات با برادرِ‌به‌سختی​ قدّیسه شگفت‌زده شدند؛ جوانی خوش‌برخورد که در‌آورندهٔ​ عینِ حال هاله‌ای به آن قدرتمندی داشت.

وقتی کارشان در روستا تمام شد، مون او را به مرکزِ منطقه برد؛ همان‌جا که از‌واردِ​ آن بر سیاره حکومت می‌کرد. با اینکه خورشید ناپدید شده بود، همه‌چیز همچنان کار می‌کرد، پس از‌می‌دانست​ همان مرکز به مردمش اطمینان داد که هنوز در امان‌اند و اوضاع به‌زودی به حالتِ عادی برمی‌گردد.

اما در آن لحظه، دوباره خواب‌آلود شد، پس لکس او را آنی‌بیاورد​ به کاخش منتقل کرد تا بتواند به ننویش برگردد. حتی در آن‌آهی​ حال هم، مون آن‌قدر با لکس حرف زد تا اینکه سرانجام خوابش برد.

لکس بعد از اینکه او به خواب‌ارائه​ رفت آنجا را ترک نکرد. در عوض،‌چیزی​ لم داد و به چیزهای مختلفی فکر کرد.

مون اشاره کرده بود که بِل و الیزا هم اوضاعِ چندان روبه‌راهی ندارند. لکس هنوز چیزی نپرسیده بود، اما‌گذاشت​ دیر یا زود باید می‌پرسید. به‌محضِ اینکه این سیاره به مهمان‌خانه متصل می‌شد، لکس می‌توانست آزادانه خودش را آنی منتقل‌اگر​ کند؛ پس می‌توانست برود و راهی پیدا کند تا مون هر جا که می‌رود، سیاره را هم با خود ببرد.

حرفِ مضحکی به نظر می‌رسید، اما لکس آن‌قدر اتفاقاتِ مضحک دیده بود که بداند هر چیزی ممکن است.‌اصلاً​ همچنین باید راه‌هایی برای بالا بردنِ سطح تزکیه‌اش پیدا می‌کرد. دلیلِ این‌همه ضعفِ مون، اختلافِ سطحِ میانِ او‌غیب‌گوی​ و سیاره بود، اما اگر می‌توانست به قلمرو جاودانه برسد، ادغام شدن با یک سیاره اصلاً کارِ سختی نبود.

بماند که مون به او گفته بود به‌خاطرِ کالبدِ بی‌همتایش، نیازی نیست نگرانِ داشتنِ بنیانی ضعیف باشد. مهم نبود چطور‌اما​ تزکیه می‌کند، کالبدش خودبه‌خود وضعیتش را بهینه می‌کرد. در اصل، او در بهترین مسیرِ تزکیه‌ای قرار داشت که اصلاً می‌توانست در‌تنها​ آن قدم بگذارد، پس حتی اگر لکس دست به اقداماتِ افراطی هم می‌زد، نتایج در نهایت کاملاً مطلوب از آب درمی‌آمد.

باید همهٔ این کارها را زودتر انجام می‌داد، چرا که مراحلِ مقدماتیِ تورنمنت قهرمانان در شرفِ‌این​ آغاز بود. در اصل قرار بود تا آن موقع، به وقتِ قلمروی آغاز، چهار سالِ دیگر‌بیرون​ زمان باقی مانده باشد. اما زمان‌بندیِ مسابقات پس از کشفِ جورلام، به دلایلی جلو افتاده بود.

لکس می‌توانست هم با توکنی که به خودش داده شده بود در مسابقات شرکت‌جنگ​ کند و هم با توکنی که مهمان‌خانه‌دار به دست آورده بود. اما از آنجا‌هیچ‌کسِ​ که این روزها نمی‌خواست مهمان‌خانه‌دار را آفتابی کند، تصمیم داشت از توکنِ خودش استفاده کند.

گذشته از این‌ها، در سال‌هایی که میخانه را اداره می‌کرد چیزهای‌پایین​ زیادی دربارهٔ تورنمنت یاد گرفته بود و همان‌جا بود که می‌توانست‌دیگری​ بی‌نقص‌ترین فرصت را برای تبدیل شدن به یک جاودانه پیدا کند.

ناولها | novelha.net