چپتر 942: دیدار با مهمانخانهدار
0آواتارِ کاساندرا درست بالای اتاقِ خوابش، در نزدیکترین فاصلهٔ ممکن به تنِ فیزیکیاش،راههای دوباره ظاهر شد. آداب حکم میکرد که هنگامِ دیدار با شخصی در مقامِلحظه مهمانخانهدار، بهجای آواتار با تنِ واقعیاش حاضر شود، اما این کار ممکن نبود.
او به دلایلِ متعددی به خواب برده شده بود و حتیذرهای اگر موفق میشد اجازهٔ ورود به قلمروی نوپا را بگیرد، باز همپرواز نمیتوانست بیدار شود. اما راهِ جایگزینی داشت: آماده کردنِ یک کلونِ ضعیف.
حتی اگر قلمروی جدید را با تنِ واقعیاش تجربه نمیکرد، مزایایی کهپرواز کلون به دست میآورد از راههای مختلف به تنِ اصلیاش منتقل میشد. اینشکل یعنی قیدِ به حداکثر رساندنِ دستاوردهایش را میزد، اما واقعیتِ زندگی همین بود.
در آن لحظه چنین کلونی آماده نداشت،کرد پس چارهای نبود جز اینکه قویترین و واقعیترینپرواز آواتارش را برای دیدار با مهمانخانهدار احضار کند.
هرچند عظمتِ هالهٔ مهمانخانهدار مرعوبش کرده بود، اما مدتها درکلون محاصرهٔ قدرتهایی چنان عظیم زیسته بود که از درکِ انسانرساندنِ فراتر بودند؛ از این رو توانست خیلی زود خونسردیاش را بازیابد.
برای استفاده از کارت نیازی به راهنمایی نداشت؛ همان در دست گرفتنش کافیدرونِ بود تا همهچیز را بفهمد. وقتی آماده شد، ذرهای از انرژیاش را به درونِبلندقامت کارت هدایت کرد و دید که کارت با ذراتِ طلایی شروع به درخشش کرد.
کارت بهآرامی از دستش به پرواز درآمد و شکلِ مردی بلندقامتدستش و خوشچهره را به خود گرفت. پیش از آنکه پیکرِ مردپیکرِ کاملاً شکل بگیرد، بهاحترامِ شأنِ یک سرورِ دائو چشمانش را پایین انداخت.
«درود، مهمانخانهدار. من کاساندرا وانس اگنیو هستم، دخترِ جاسیندا وانس اگنیو،شروع حواریِ مادر نو-وا. عذرخواهی میکنم که شخصاً به دیدارتون نیومدم، اماگرفت تنِ من با نیروهایی بسیار فراتر از حدِ توانم به خواب رفته.»
مهمانخانهدار گفت: «نیازی به عذرخواهیضعیف نیست، بهخصوص برای کسی که میزبانِدست چند تن از کارمندانِ من بوده.»
صدای او بهخودیِ خود مجرایی برای برخی قوانین بود. کاساندرا نمیتوانست جزئیات را تشخیصهدایت دهد، اما از آنجا که ناگهان احساسِ آرامش و سبکی کرد، حدس زد کهخوشچهره صدایش لبریز از قوانینِ جذابیت و آرامش، و شاید ترکیبِ چند قانونِ دیگر باشد.
پیشتر هم چنین پدیدهای را دیده بود. این حالت نتیجهٔ افزودنِ آگاهانهٔ قوانین به صدا نبود، بلکه ازخود عظمتِ محضِ نفوذِ یک تزکیهگر بر قوانینی خاص نشئت میگرفت. اینکه چه قوانینی با صدا درمیآمیخت، اغلب نشانهستم میداد تزکیهگر در چه نوع قوانینی مهارت دارد و در نتیجه، تا حدِ زیادی ماهیتِ او را فاش میکرد.
درست مثلِ وقتی که انسانها ویژگیهای شخصیتیِ یکدیگر را از روی رفتارهایدرخشش جزئی مانند لحن، طرزِ صحبت و حرکاتِ دست قضاوت میکردند. با این تفاوتپیکرِ که در اینجا، همهچیز نتیجهٔ تلاشهایی بسیار عمیقتر برای بهکارگیریِ قوانینی خاص بود.
«در واقع، باید ازت بهخاطرِ مراقبتجدید از کارمندانم تشکر کنم. اونا گاهیمیآورد زیادی شوروحال دارن، اما نیتشون خیره.»
مهمانخانهدار چنان آرام و ملایم حرف میزد که هیچ شتابی درذرهای صدایش حس نمیشد. گویی در آرامشِ مطلق به سر میبرد، و همینپرواز موضوع روی کاساندرا هم تأثیر گذاشت تا از شرِّ اضطرابش خلاص شود.
«پرورشِ نژادِ انسان وظیفهٔ معبده. امیدوارم بتونیمطلایی انتظاراتِ شما رو برآورده کنیم، هرچند معبد نمیتونهمردی زیراندازهای مراقبهٔ اژدها رو برای تزکیه فراهم کنه.»
مهمانخانهدار با شنیدنِ اینانرژیاش حرف، خندهای کوتاه امادید از تهدل سر داد.
«کاساندرا وانس اگنیو، با وجودِ علاقهای که به کارمندانم دارم، عادت ندارممیآورد لوسشون کنم. لکس اون اژدها رو با تلاشِ خودش به دست آورد.زندگی من فقط بهش اجازه دادم بیسروصدا اژدها رو پیشِ خودش نگه داره.»
کاساندرا مبهوت شدنیازی و دهانش باز ماند.کافی چی؟ چطور؟ آخه اون...
«البته که اون اژدهای جاودانهٔ آسمانی رو نکشته. اون اژدها از قبل روحش رو ازمردی دست داده بود، که اگه دقت کرده باشی، بخشی از اون روح توی انگشترشه. باچشمانش این حال، لکس برای غلبه بر هیبتِ اژدهای اون خیلی زحمت کشید، پس گذاشتم نگهش داره.»
کاساندرا فقط یک آواتار بود، پسهدایت قاعدتاً نباید هیچ حسِ فیزیکیای رادرخشش تجربه میکرد. با این وجود سرگیجه گرفت.
عجبی نیستآماده که اینقدرکلونِ آدمِ سرسختیه.
لکس که از پسِ چشمانِ آواتارِ مهمانخانهدار همهچیز را میدید، در دل خندید. نصفِهدایت کیفِ داشتنِ اژدها به این بود که بتوانی پُزش را بدهی. مدتها در برابرِخوشچهره این وسوسه مقاومت کرده بود، اما با کاساندرا، داشت حسابی این هوسش را ارضا میکرد.
«با این حال، کارتون رو خوب انجام دادید. راهنماییِ درست واقعاً بهپرواز پیشرفتِ کارمندها کمک میکنه. بیشترشون تجربهٔ خیلی محدودی دارن و اگه اونهاکاملاً رو اینقدر ناآماده برای کاوش تو جهان بفرستم، کوتاهی از من خواهد بود.»
کاساندرا گفت: «این همون وظیفهایه که معبد براش طراحی شده. جای تأسفه که معبد از زمانِ نابودیِ قلمروی بزرگِ پلاتوناخوشچهره نتونسته به وظیفهاش عمل کنه، برای همین اومدنِ کارمندهای شما فرصتِ عالیایه تا وظیفهمون رو انجام بدیم. اما من... امیدوارم ازجاسیندا سؤالم ناراحت نشید، چهجوری تونستید اونها رو درست داخلِ معبد تلهپورت کنید؟ اونجا... قرار بود بهترین محافظتِ فضایی رو داشته باشه.»
مهمانخانهدار تکخندهای کرد،کردنِ انگار کاساندرا سؤالِجدید پیشپاافتادهای پرسیده باشد.
با لبخندی گرم گفت، انگار داشت سادهترین حقیقتِ دنیا را بیان میکرد: «مهمانخانهٔ نیمهشب میتونه به هر گوشهای ازشروع جهان برسه. هیچ جایی براش ممنوع نیست. البته هنوز درهای مهمانخانه رو به روی کلِّ جهان باز نکردم. وقتیشأنِ کارمندهام پیشرفت کنن و آمادهٔ روبهرو شدن با چالشها بشن، رفتهرفته از مهمانهای بیشتری تو مهمانخانه پذیرایی خواهم کرد.»
مهمانخانهدار مکث کرد تا کاساندرا بتواند بزرگیِطلایی ادعایش را هضم کند. اما زیاد منتظرشکلِ نماند و مسیرِ گفتوگو را تغییر داد.
«مهمانخانهٔ نیمهشب جاییه که بازش کردم تا مسافرهای خسته بتونن توش پناهگاه و آرامش پیدا کنن، مأمنی که بتونن توش با خیالِ راحت خستگی در کنن.مرد در حالتِ عادی، تا وقتی مهمانها به قوانینِ مهمانخانه احترام بذارن، دستِ رد به سینهٔ هیچکس نمیزنم. اما مهمانخانه داره یه سری... بازسازیها رو پشتسر میذاره، ورفته برای اینکه تصادفی پیش نیاد و مهمانهام تو این فرایند آسیب نبینن، موقتاً پذیرشِ مهمانهای جدید رو متوقف کردم. اما شنیدم که میخواید از مهمانخانه دیدن کنید؟»
کاساندرا در جستوجوی بهترین راه برای بیانِ خواستهاش، میلیونهامزایایی فکر را از سر گذراند. تمامِ مکالمهشان را مرورقیدِ کرد و تکتکِ کلماتِ مهمانخانهدار و معنای احتمالیشان را سنجید.
در نهایت به این نتیجه رسید که مهمانخانهدار با پیش کشیدنِ این موضوع، دارد فرصتی در اختیارشذراتِ میگذارد. فقط باید دلایلش را روشن و صادقانه توضیح میداد. شاید مهمانخانهدار از معبد بهخاطرِ مراقبت از کارمندانشکاملاً راضی بود و برای همین داشت چنین فرصتِ سادهای به او میداد. هیچ دلیلِ دیگری به ذهنش نمیرسید.
«سرورم مهمانخانهدار، از زمانِ سقوطِ حواریون، نژادِ انسان رنجِ فراوانی کشیده. در حالِ حاضر، تنها دلیلی که اصلاً جایگاهی تو جهان دارن، حمایتِمرد مادر نو-واست، اما همون هم فقط در حدِّ حداقلیه. بدونِ دستکم یه سرورِ دائو که بتونه سرزمینِ مقدسی برای انسانها بسازه و جنگهای قلمروبسیار رو رهبری کنه، خطرِ این وجود داره که از این هم پایینتر سقوط کنیم و به نقطهای برسیم که دیگه راهِ نجاتی برامون نمونه.
«از لکس شنیدم که قصد دارید مهمانخانهتون رو به یه قلمروی نوپا منتقل کنید. اگه بتونم فرایندِ شکلگیریِ قوانین و ایجادِ بنیانِ یه قلمروی جدید رومرد تجربه کنم، باور دارم که میتونه کمکِ بزرگی بهم بکنه و اجازه بده بالاخره دائو رو لمس کنم. من از روزی که به دنیا اومدم، بارِتوانم مسئولیتِ نژادِ انسان رو به دوش کشیدم، برای همین از عالیجناب التماس میکنم که این فرصت رو به من بدید. نژادِ انسان تا ابد سپاسگزارتون خواهد بود.»
کاساندرا پسآماده از طرحِ خواستهاش،ضعیف تعظیمِ عمیقی کرد.
لکس از مدتها پیش از شروعِ جلسه، برای چگونگیِ پیشبردنِوقتی آن برنامهریزی کرده بود، اما به دلایلی، حرفهای کاساندرا او رابهآرامی به یادِ کورنلیوسِ دوم، شاهِ ملتِ هام در قلمروی بلور انداخت.
نه به این خاطر که باورهای مشابهی داشتند، نه. در واقع بهخاطرِ تفاوتِ فاحشِ میانشان بود. نه اینکهخود لکس حتی ۱۰٪ از ادعاهای کورنلیوس را باور کرده باشد، اما آن مرد به پسرش گفته بود دلیلِهستم اینکه نمیخواهد به جنگ با کریون پایان دهد، این است که میخواهد نژادِ انسان بهعنوانِ یک کل پیشرفت کند.
اگر فقط عدهای معدود کلِّ نژاد را سرِ پا نگه میداشتند و بقیه فقطدستش از ثمرهٔ زحماتِ آنها لذت میبردند، همهچیز بیمعنی میشد. تنها در صورتی که تمامِشکل نژاد رشد میکرد و شکوفا میشد، واقعاً لیاقتِ فرار از خطرِ نابودی را پیدا میکردند.
هرچند با کاساندرا گفتوگوی عمیقی نداشت و ازنمیکرد پیشینه و تجربیاتش بیخبر بود، اما همان اندکمنتقل حرفی که زده بود دقیقاً نقطهٔ مقابلِ کورنلیوس بود.
خیلی جالب بود که چطور دو نفر در جایگاهِ قدرت،وقتی دیدگاههایی تا این حد متفاوت داشتند. ناگهان فکری به ذهنِدرخشش لکس رسید؛ فکری که تمامِ وجودش را در بر گرفت.